وقت آموختن است...

با گذر زمان همراه میشوم؛ آن چنان مرا با خود میکِشَد گویی دیگر فرصتی باقی نیست !
با نسیم همراه شدم ؛چندی است که سرگردانم! کاش هیچ وقت با نسیم بی مقصود آشنا نمی شدم !!
خورشید آن چنان دامن خود را بروی زمین پهن کرده گویی قصد رفتن ندارد!
خوشه زارها و گندم زارها با باد سوزان میرقصند و آن را به آفتاب هدیه میدهند اینگونه از او تشکر میکنند !رقص باد هم شوی آنها را دیدنی تر میکند !! پرندگان نیز بروی شاخه ها جا خوش کرده اند و با آواز خود به این طبیعت جان می بخشنـــــــــــــــــــــــــد!
از آن دور هـــــــــــــــــــــ ــــا کلبه هایی خودنمایی میکنند که با چوب همین درختان سر بر تن طبیعت نهاده اند.
آفتاب از میان آسمان محـــــــــــــــ ـــــــــــو میشود و جای آن را ابر های نقره فام میگیرد . اکنون نوبت آنهاست که هدیه ای نثار کشـــــاورز پیر کنند!!
از تعریف و تمجیــــ ـــد طبیعت دل می کَنیم و به سراغ مترسک جوان گوشه گندم زارها میرویم...

.
.
.
.
.
.
.
مــــــردی که دل دارد ،اما ؛نمی بندد! قلب دارد اما نمی تپد!! اشک دارد اما نمی آید !! مردی که هیچ گاه در برابر مشکلات کمـــــــر خم نمیکند و همیشه استــــــوار است ! مردی که یک پا بیش ندارد ولیکن ؛ غـــــــــرور آن دریایی وســـــــــــــعـت دارد ! مردی که تنها با یک جرقه میتواند شعله ور شود اما ؛ از بازی های این زمانه نمیترسد !! شاید این زمانه است که از او بیــــــــــــــم دارد !! چرا که این روز ها زمانه از مردانگی می ترسد! از اقتدار و شجاعت می ترسد ! از غیرت و جاودانگی می ترسد! از ...
آریـــــــــــــ !
زمانه ترسو ست و ما از او ترســــو تر !
ما از زمانه بیـــــــــم داریم و زمانه همانیست که از یک مردِ کاهی وحشت دارد...
بیایید بیاموزیم از طبیعت "آزادیــــــــــــــــــــــــ "... و از مترسک؛ "شجاعـــــــــت "را...
آریــــــــــــــــــــــــ ! اکنون وقــــــت آموختـــــن اســـت !


پی نوشت: در کل نتیجه داستان رو تقریبا از داستان "زخم خورده" خانم زهرا بادره عزیز ایده گرفتم.قلمتان نویسا !!!
پی نوشت تر: لطفا با نقدهاتون داستان هام رو به چالش بکشین.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره (آنا) ,ماریا-لشکری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (25/4/1397),کامران غفوری (25/4/1397),ماریا-لشکری (26/4/1397),نگین پارسا (26/4/1397),ابوالفضل مولوی (26/4/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 تير 1397 - 12:23

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها بانو لشکری عزیزم
داستان زخم خورده تقدیم نگاه هایی باد که زمان را درک کردند و آدم ها را با زمان دیدند ، در کوچه های تاریک زمان قدم زدند تا آدمیت را به تماشا بنشینند و اما چیزی که گم شد ، آدمیت هست و غیر ... آدمیت ها مترسک شدند ، بی هیچ واکنشی ، حرف ها در دل ماندگار شده ،سوختن را پیشه کردند.
از دیو و دد ملولم و آدمی هم آرزوست ...
زمانی که نمیشود حرف زد فقط باید آموخت ...
سپاس که قلم ناقابلم را مزین به قلم قابل تان کرده اید.
روزگار بسی نامرد هست ،امیدوارم انسان ها با کمالات خویش نامردی اش را به حداقل برسانند باشد که نسیم آن آرامش دهنده جان ها شود .
خورشید میسوزد و گرمایش را به همگان یکسان می بخشد.
قلم تان مثل خورشید باد .
عالی بود و سزاوار تحسین .
با آرزوی بهترین موفقیت ها برای شما نویسنده بزرگوار و عزیزم


@زهرابادره (آنا) توسط ماریا-لشکری Members  ارسال در سه شنبه 26 تير 1397 - 12:48

نمایش مشخصات ماریا-لشکری سپاس بیکران به خاطر وقت گذاشتن و خواندن این داستان ناقابل.
واقعا جملات شما برای من روشنایی بخش و سرشار از انرژیه.
در سرزمین خاطره ها آنان که خوبند همیشه سبزند
و آنان که محبت ها و دوستی ها را بر قلبشان برافراشتند همیشه به یاد می مانند
بابت همه نقد ها و انرژی مثبت هاتون ممنون



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.