دنیای من

سنگین اند برای من حرف هایی که وزن هایشان حتی ب یک مثقال هم نمیرسد!
دیگر تا کی دوندگی برای ساختن بنایی که هیچگاه نه آجری اش را خریدارم و نه شالوتش را
واژه ها با من سخن میگویند و من دست در دستان آنها میروم به جایی که محال نام دارد!
من ب محالات عادت کرده ام،
اگر بخواهم میتوانم
روزی ارام ارام
محالاتم را زنده کنم
اما
فقط در خوابِ زمستانی ام!
میفهمی ک چه میگویم!!؟


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

علیرضااشرفی مهابادی ,طراوت چراغی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نوریه هاشمی (1/3/1399),محدثه رضایی زاده (1/3/1399),طراوت چراغی (1/3/1399),حمید جعفری (مسافر شب) (1/3/1399),طراوت چراغی (1/3/1399),ساراسطوت (6/3/1399),حمید جعفری (مسافر شب) (7/3/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.