رویای شیرین

پسرک آشفته است .گاه و بی گاه ضربه ای به تکه سنگ جلوی پایش میزند و گاهی انگشتانش را در هم گره میزند و می گشاید.منتظر مریم خواهر کوچکترش است.مدرسه اش دیر شده و هنوز پاهایش برهنه است.با خود فکر میکند اگر شماره پای او و مریم یکی نبود چه میشد؟؟؟دخترک دوان دوان از انتهای کوچه خود را به برادرش میرساند.

ـــــ داداشی ببخشید دیر شد.توراه افتادم تو جوب و کفش حسابی گلی شد.دخترک با بغض و گریه دستانش را به حالت التماس بالا گرفته بود و هی عذر خواهی میکرد.

پسر اشک های خواهر کوچکش را به آرامی پاک کرد و با صدایی بغض آلود گفت:اشکال نداره آبجی کوچولو فدای سرت.زود برو تو تا سرما نخوردی...

دخترک کفش را در آورد و به برادرش داد و پا برهنه به سمت خانه دوید...

جلوی کفش پاره شده بود .یک پارگی کوچک نبود به گونه ای بود که میتوانست چهار انگشت پای پسرک را نمایان کند.

با عجله به سمت مدرسه دوید.ناگهان چشمش به یک کیف پول افتاد که از جیب پیرمردی به سمت پایین لغزید.پیرمرد به راه خود ادامه میداد ولیکن کیف پول بروی زمین خیس جا خوش کرده بود.پسرک ان را برداشت و باز کرد...باورش نمیشد دودل بود چه باید میکرد؟مبلغ کمی نبود...200هزار تومان بود.برای او و خانواده اش مبلغ هنگفتی بود.

اینگونه میتوانست برای خود و خواهر کوچکش یک جفت کفش نو بخرد .میتوانست داروهای مادر مریضش را فراهم کند...چند دکمه برای پیراهن کهنه پدر پیرش بخرد .میتوانست...

اما نه.وجدان مرد کوچک وسیع تر از آرزوهایش بود...

به سرعت به سمت پیرمرد دوید ...صدای قلپ قلپ آب باران در کفش های کهنه اش ارامش خیابان را به هم زده بود...باران شروع به باریدن کرد. انگار آسمان هم از مردانگی پسر کوچک بغض کرده بود...

با صدای کودکانه اش پیرمرد را صدا زد.
ـــ آقا...آقا.....کیف پولتون.
پیرمرد ایستاد رویش را سمت پسرک کرد و گفت:برو پی کارت پسرک من گرفتارم...
پسر با چشمان پراز اشک و بغض همیشگی گفت:کیف پولتان افتاد...
ناگهان حالت چهره پیرمرد تغییر کرد و لبخند گرمی مهمان لبانش شد.
ـــ کیف پولم مال تو پسر کوچولو.من از این پول ها زیاد دارم.به خاطر مردانگی ات آن را به تو هدیه میدهم.
پسرک خوشحال شد دیگر نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد.او دیگر به آرزوهایش میرسید.برای خود و خواهرش یک جفت کفش نو و برای مادر مریضش دارو.چند دکمه برای پدر پیرش و یا شاید هم یک پیراهن نو.او میتوانست برای اولین بار طعم ابنبات چوبی را بچشد چیزی که بچه ها برایش ذوق میکردند .او میتوانست ... ...صدای پیرمرد افکارش را به هم زد.
___ چی شده پسر کوچولو ؟؟؟چرا صدام کردی؟؟؟؟
پسرک به خودش آمد.کیف پول را به پیرمرد داد و بدون هیچ معطلی آنجا را ترک کرد.
صدای پیرمرد را میشنید که میگفت: زنده باشی پسرم.خدا ....
کم کم صدای پیرمرد از لابه لای صدای باران محو شد.
همچنان که به سمت مدرسه می دوید با خود اندیشید که ( ای کاش زمان می ایستاد و هیچ وقت از آن رویای شیرین بیرون نمی آمد...)

به پایان آمده دفتر ولیکن
حکایت همچنان باقیست ...

"پایان"
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

پیام رنجبران(اکنون) ,زهرابادره (آنا) ,ماریا-لشکری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ماریا-لشکری (15/4/1397),کامران غفوری (15/4/1397),همایون طراح (15/4/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (16/4/1397),زهرابادره (آنا) (16/4/1397),همراز محمدی (17/4/1397),پیام رنجبران(اکنون) (24/4/1397),ماریا-لشکری (30/4/1397),ماریا-لشکری (12/5/1397),ماریا-لشکری (11/6/1397),

نقطه نظرات

نام: کامران غفوری کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 تير 1397 - 18:22

نمایش مشخصات کامران غفوری نمیدونم فیلم بچه های آسمان ساخته ی مجید مجیدی رو دیدید یا نه؟ اون خیلی زیبا این صحنه هایی رو که شما روایت کردین رو به تصویر کشیده البته هیچ ایرادی نداره شما هم دقیقا همون موضوع رو دستمایه داستان کوتاهتون قرار دادید اما خیلی پیش میاد چند نفر یه موضوع رو برای داستانشون انتخاب کنند حتی ادبیات هم فکری به حال این وضع کرده و تعریف علمیش رو ارائه داده هرگاه نویسنده از داستان های قدیمی روایت ها قصه ها و.. که همه جریانشونو میدونیم و با چند و چونش آشنایی داریم برای داستان کوتاهش استفاده کنه و اونا رو باسازی کنه دقت کردین بازسازی ینی مال خودش بکنه و دقیقا اونا رو روایت نکنه و به صورتی که حالت طنزی به اونا بده بهش میگن " پارودی". به عنوان مثال یه بنده خدایی میاد داستان معروف مثلث عشقیه خسرو شیرین و فرهاد نظامی رو که به نوعی تراژیک هم هستش امروزی میکنه و طنزشم درونش ایجاد کرده به صورتی وقتی میخونیش میبینی این اصلا داستانی که نظامی روایت کرده نیس پس میشه مال نویسنده این میشه پارودی
اما در مورد داستان شما ماها قبلا نسخه ی اعلای این داستان رو به صورت فیلم دیدیم و خیلی هم برامون جذابیت داشته میبینیم که شما کار جدیدی انجام ندادی اون داستان بچه های آسمان مجید مجیدی رو مال خودت نکردی و کار تازه ای انجام ندادی در نتیجه لذتی هم برای خواننده نداره با تشکر به امید کارهای بهتر با سوژه ها و موضوعات خودتون


@کامران غفوری توسط ماریا-لشکری Members  ارسال در جمعه 15 تير 1397 - 19:20

نمایش مشخصات ماریا-لشکری سپاس بیکران به خاطر انتقادتون...من تا به حال همچین فیلمی رو ندیدم ولی خب بعضی از صحنه هارو در بعضی مستند های خارجی دیده بودم و حال عجیبی بهم دست داد این بود که گفتم این حس رو به خواننده منتقل کنم و افراد زیادی هستند که تا بحال با آثار استاد مجید مجیدی آشنا نشدن ...یکی مثل من.
ولی خب حق با شماست این داستان میتونه برای برخی از خواننده ها تکراری و خسته کننده باشه ولی برای من که تازه لذت شیرین نویسندگی رو چشیدم و به عنوان اولین قلمم هست میتونه شروعی تازه باشه...
من اصلا از انتقاد ها ناراحت نمیشم و هدف عضو شدن من در این سایت دیده شدن نیست بلکه میخوام عیوب کارم توسط نویسندگان باتجربه ای مثل شما برطرف بشه...
بازم ممنون که نظر دادین منتظر انتقادای بیشتر شما هستم.


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 تير 1397 - 09:28

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام نویسنده گرامی
"نشان بده نگو"
خوب از این تکنیک استفاده کرده بودی..وقتی با قلمت مانوس شدم این تکنیک خیل خوب دیده می شد.
این خیلی مهم است و باعث می شود که آثار تصویر سازی بهتری در خواننده ایجاد کند و از طرفی همزاد پینداری هم در برخی مواقع اگر توام با شخصیت داستان شود نیز ایجاد می کند.
فعلا چندتا نقد به داستان ها نوشتم و ذهنم خسته شده است ولی بعدا دوباره برای آثارت نقدهای مفصل تری خواهم نوشت.
موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط ماریا-لشکری Members  ارسال در شنبه 16 تير 1397 - 20:47

نمایش مشخصات ماریا-لشکری با سلام.
سپاس بیکران بخاطر نقدتان.
خوشحال میشم به آثار دیگم سر بزنین و تجربیاتتون رو در اختیارم بزارین.
منتظر حضور دوبارتون هستم.


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 تير 1397 - 23:13

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها
داستان را خواندم و لذت بردم
توصیفات عالی و کشش خود را داشت ، به شخصه معتقدم که داستان ها بر خواسته از قلب اجتماع و بنابراین ممکن است که در آن واحد درون اذهان افراد زیادی شکل گرفته و داستان ساخته و پرداخته شود .
برای تان موفقیت روزافزون آرزومندم


نام: ماریا-لشکری کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 تير 1397 - 01:56

نمایش مشخصات ماریا-لشکری درود برشما
بسیار خوشحالم که مورد تعریف و تمجید نویسندگان باتجــــربه ای مانند شما قرار میگیرم.
نمی دانم کدامین جمله را برای توصیف محبت هایتان بنویسم

انسانی از جنس بلور ، آسمانی و مهربان

چقدر زیبا واژه ها را آسمانی می کنید

ممنون بابت همه انتقادات و نقد هایتان...
منتظر حضور دوبارتون هستـــــــــــــــم...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.