پیوند من و خانه

آنقدر در خانه مانده ام که از بیرون رفتن میترسم! معلوم نیست اگر من از این خانه بیرون بروم چه کسانی را ملاقات کنم ؟ممکن است باز هم مانند 15 سال پیش دلم شکسته شود!!!

امروز خداوند زنجیره پیوند سی سالگی من این خانه را میشکند و من راهی جز تسلیم ندارم. تنها همسایه مان که هر روز برای من غذاهای لذیذ می آورد و می نشست با آن همه درس و مشق و درگیری به درد دل های من با جان و دل گوش میسپرد اکنون رفته است و من مانده ام و تنهایی مطلق...

به سمت اتاق خلوتم میروم ...اتاق روزهای دلتنگی من !! اتاقی که هم مرحم است و هم نمک بروی زخم های کهنه ام...

قاب عکس عسلم را در آغوشم جای میدهم ! دخترک بیچاره من ؛او که گناهی نداشت نباید می مرد.!!!

صدایی مرا به خود می آورد . نمیدانم صدای شکم گرسنه است یا ناله ی درونم؟؟؟

وقت آن است که دست به کار شوم...

لباس مناسب بیرونم را میپوشم .هــــــــه !!!انگار لباس های شخصی دیگر است...چقدر گشاد و کهنه اند اما اشکالی ندارد انگار لباسم حرف های دلم را میزند.من که نمیتوانم بگویم بگذار لباس هایم بگوید...

پولی که سالهاست پس انداز کرده ام را در زیر لباسم پنهان میکنم.این روزها آدم های گشنه زیاد است...

به سختی از خیابان رد میشوم.نمیدانستم تهران اینقدر بزرگ شده هه.لنگ لنگان به سمت مغازه آقای حسینی میروم مغازه ی روزهای جوانی ام...

با کلی تعریف و خنده و یادآوری خاطرات گذشته مغازه را ترک میکنم .آقای حسینی مرا بدرقه میکند .زانوانم سست شده و توان حرکت ندارم.چراغ قرمز میشود .آرام آرام شروع به راه رفتن میکنم صدای آقای حسینی باعث ایستادنم میشود .

ـــ بی بی جان بقیه پولتون ...

لبخندی گرم بروی صورتم مینشانم .خواستم جوابش را بدهم که صدای وحشتناک تایر های ماشین بروی آسفالت مرا به خود میلرزاند و ناگهان ...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

پلاستیک خوراکی ها همانند من نقش زمین شده اند .ضربه محکمی نبود ماشین به موقع ترمز کرد ولیکن دل یک پیرزن تحمل این همه وحشت را ندارد. نفس نفس میزنم به گمانم صدای ضربان قلبم را کل شهر فهمیده است...

دختر جوانی از ماشین پیاده میشود. با دیدن آن دختر همه صداهای اطرافم محو میشوند و من درمیان آن سیل جمعیت فقط چشمان بارانی آن دخترک را میبینم و دیگر هیچ...

ناگهان دست در کیف دستی چرم گران قیمتش میکند و چند تراول را به صورتم میزند.

ـــ اینم پول بیمارستانت ...بهتره دیگه همدیگه رو نبینیم...

وبعد با قدرت پایش را بروی پدال گاز می فشرد و از آنجا دور میشود.

چشمانم را باز میکنم .نور های آباژور بدجوری چشمانم را اذیت میکند.آقای حسینی دلنگران ایستاده بود و به من خیره شده بود...بالاخره به خود اجازه داد سکوتش را بشکند.
ـــ بی بی جان حالتون خوبه؟؟
جواب من تنها سکوت بود.
ـــ نمیدونستم عسل خانوم انقدر بزرگ و خانم شده. فکر کنم نشناختتون .آره فکر کنم نمیشناختتون...
دستم را به علامت سکوت بروی لبانم گذاشتم.
ـــ شششش !!! اون عســــــل من نبود ! عسل من از هفت سالگی به بعد مـــــرده!این اون عسل کوچولوی هفت ساله ی مامان نبود...کوچولوی من اینطـــــور با مامانش رفتار نمیکنه!!! اون حتما یه عسل خانوم دیگه بود.
ـــ بی بی جون ...
ـــ ششششش !!آقای حسینی لطفا دیگه حرفش رو نزنین ! نمیخوام مثل پونزده سال پیش بخاطر رفتار این دختر جوان پیش همسایه ها کوچیک بشـــــم!!!
.
.
.
.
.
.
بعد از یک هفته مرخص میشوم و به خانه ی تنهایی ام میروم.
کاش آنروز خانه را ترک نمیکردم ...
حالا من و خداوند عهد کرده ایم که هیچ وقت زنجـــــــــیر پیوند من و این خانه از هم گسسته نشود !!!
تا آخـــــــــــــــــــــــــــر عمـــــرم !!!

"پایان"


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

پیام رنجبران(اکنون) ,سبحان بامداد ,زهرابادره (آنا) ,ماریا-لشکری ,نیما فریبرزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ماریا-لشکری (19/4/1397),زهرابادره (آنا) (19/4/1397),کامران غفوری (20/4/1397),سبحان بامداد (20/4/1397),زهرا میرزایی (23/4/1397),نگین پارسا (26/4/1397),پیام رنجبران(اکنون) (30/4/1397),ماریا-لشکری (30/4/1397),مبینا صادقی (20/5/1397),نیما فریبرزی (16/6/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 تير 1397 - 23:05

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها بانو لشکری عزیزم
قلم توانایی دارید و احساسات را به خوبی منتقل کرده اید
تعلیق دار بود و خواننده تا انتها با خود همراه کرد
موفق باشید


@زهرابادره (آنا) توسط ماریا-لشکری Members  ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 21:49

نمایش مشخصات ماریا-لشکری سپاس بیـــــــکران به خاطر نقدتون.
شما لطف دارین خانم بادره عزیز در مقابل قلم توانای شما ما درس پس میدیم!
منتظر حضور دوبارتون هستـــــــم.


نام: کامران غفوری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 تير 1397 - 02:23

نمایش مشخصات کامران غفوری تنهایی موضوع بسیار نابی برای نوشتن داستانه چند تا پیشنهاد دارم اول اینکه تا اونجایی که می تونید شخصیت های بسیار کمی رو در ابتدا وارد داستانتون کنید میدونید مثله چی میمونه یه نقاش رو در نظر بگیرید اول میاد یه نفرومیکشه با یه صورت و شمایل بعد که تکمیل شد میره سراغ نفر بعدی هیچ نقاشی رو نمیبیند که تازه می‌خواد شروع کنه بیاد
چند نفر رو با چند صورت متفاوت بکشه چرا چون هنوز اون قدرت و تواناییه لازم رو نداره پس میاد یه نفر رو کامل میکشه شمام بیاید یه شخصیت رو کامل کنید بعد افراد دیگر رو وارد داستانتون بکنید رو قسمت باور پذیری داستانتون هم کار کنید اصلا یبار دیگه این موضوع رو طور دیگری بنویسید یه پیرزن تنها رو در نظر بگیرید احتمالا فرزنداش ترکش کردن داره دلش قنج میره واسه اینکه نوه هاشو ببینه تو حیاط بازی کنن احتمالا هر بجه ای رو میبینه میشینه باهاش حرف میزنه بوی مخصوص خودش رو داره مشکلات آشپزی کردن حفظ نام داروها خاطرات دوران جوانی عاشق شدناش دوستای قدیمی سر خاک رفتنای آخر هفته باور های قدیمی و گاها خرافیش و .... با دانستن همه ی اینا شخصیت یه پیرزن تنها رو بنویسید فقط ببینید چقدر خواندانی از آب درمیاد و چقدر پیرزن شما دوس داشتنی میشه


@کامران غفوری توسط ماریا-لشکری Members  ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 21:45

نمایش مشخصات ماریا-لشکری سپاس بیکران بخاطر نقدتون...
حق با شماست باید شخصیت یه پیرزن رو به خوبی نمایش میدادم ولی هر نویسنده سبک خودش رو داره البته که تازه اول کارم ولی میخواستم شخصیت بانوی قصه در اوایل داستان برای خواننده گنگ و نامفهوم باشه و معلوم نباشه این شخصیت یک زن جوانه یا یک دختر و یا یک پیرزن؟؟ و اگه میخواستم شخصیت پیرزن رو کامل بنویسم داستان خیلی طولانی میشد در ضمن همه پیرزن ها خصوصیات یکسان و برابری ندارند و میتونیم بگیم شخصیت پیرزن این داستان بخاطر افسردگی و خونه نشین بودنش و همینطور ضربه روحی که بهش وارد شده مثل بقیه مامان بزرگ ها رفتار نمیکنه و اگر میخواستیم شخصیت یه پیرزن رو مثل همه پیرزن های دیگه نمایش
بدیم سبک داستان عوض و در عین حال تکراری میشد.
بخاطر پیشنهاد هاتون و اینکه وقت گذاشتین و داستان منو خوندید بسیار متشکــرم.
منتظر حضور دوبارتون هستـــــــــم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.