مرده های متحرک

سراپا گوش میشوم در فریاد سکوت هایم!انجا که نامی اشنادر تمامشان است!انجا که فقط جسمی از من است وروانی که در پی نامی اشنا میگردد!چشمانم میچرخند به دنبال ساعتی که زمان را نشانشان بدهد دریغ از یک ساعت و چند عقربه گویا باز ساعت را شکسته ام چون برای به دنبال خویش بودن زمان نمیخواهم!
ارام به سمت پایین تخت متمایل میشوم و به سختی ازبین زباله های زندگی ام میگذرم و به کنار پنجره میروم باز به پرده زل میزنم دستم لرزان به سمت پرده میرود پرده را کنار میکشم نور خورشیدی که یک عمر تلاش کرده بود بیدارم کند به داخل اتاق تزریق میشودو همه چیز واضح ترمیشود.میترسم پرده را فورا میکشم به گوشه ای میخزم دوباره هندزفری به گوش اهنگ مورد علاقه ام را رد میکنم و به تیتر پر بازدید اخبار روز نگاه میکنم!مضمونش ادم را به وحشت وا میدارد:مرده های متحرک در میان ما!مراقب باشید
با ترس چشمانم را روی چند سطر پایین چرخاندم و با نشانه های مرده های متحرک رو به رو شدم!هر چه بیشتر میخوانم بیشتر نگران میشوم :انها از نور بدشان می اید و در یک اتاق خود را حبس کرده اند انها روز و شب به دیوار زل میزنند و فقط شب در شهر نمایان میشوند انها بسیار منزوی هستند و با هیچ کس ارتباط برقرار نمیکنند متخصصان در پی پیدا کردن انها و انجام ازمایش به روی انها هستند!هر کس انها را میشناسد اطلاع رسانی کند و تا جایی میتوانید از انها دوری کنید
احساس خطر سرتا سر وجودم را فرا گرفت پتورا از روی تخت پایین کشیدم و زیر ان قایم شدم سعی کردم خودم را ارام کنم بلند شدم تا زباله ها را جمع کنم چند عکس از یک فرد اشنا که نمیدانم کیست یا شاید نمیخواهم بدانم کیست فقط کمی شبیه من است اسمم را فراموش کرده ام دیر گاهیست که به دنبالش هستم اما نمیابم نشانش را!کاغذ هایی که پر شده اند از شعر هایی که مرا به دور دست ها میبرد و کتابهایی که معلوم است چندبار خوانده شده اند و لامپی که سوخته است یادم نمی اید کی سوخت اما این را میدانم زمان زیادی از ان گذشته است .وسطل زباله ای که پر است به سختی یک پلاستیک پیدا میکنم و اشغالها رادرون ان میریزم سرو صدایی فراتر از قبل از سمت اشپز خانه می اید تاحالا این صدا را نشنیده بودم و فریاد هایی که :اون اونجاست توی اون اتاق اون رو از ما دور کنید پلاستیک از دستم افتاد و کم کم به عقب فرار کردم و لحظه ای درد عمیقی رو در کتفم حس کردم پشت سرم رو نگاه کردم و با کمد رو به رو شدم صداها نزدیک تر میشدند صداهای در روی مخم بود و صداها بلند تر و واضح تر شده بودند :در رو باز کن!باز کن!و در آن واحددر با صدای وحشتناکی باز شدو چند ادم به سمتم اومدن و صدای ظریف زنانه ای که میگفت اون خودشه همونه اون رو ببرید اون یمکی از ما نیست!و دستاهایی که منو بزور دور میکنند از تنها جایی که احساس امنیت میکنم لحظه ای که به نزدیکی صاحب ان صدای ظریف میرسم زنی را میبینم که در قسمت تاریک مغزم پنهانش کرده بودمم برق نگاهش از من دور نماند هر لحظه دور تر میشوم نور بیشتر مرا اذیت میکند انگار خورشید غصه هایش را میخواهد بر سر من خالی کند یاشاید دلخور است که سالهاست با او قهرم به زور داخل ماشین میروم ...میترسم واز خانه ای که مدتها نمای انرا ندیده ام دور میشوم به ساختمانی شیک وارد میرسم و پیاده میشوم با احتیاط من را به سمت داخل میبرند همه لباس هایی سفید به تن کرده بودن انگار خودشان مرده های متحرک بودند که حتی کفن پوشیده بودندبه داخل اتاقی مرا میفرستند
به دیوار های اطراف نگاه میکنم همه ی انها دختری ترسییده را نشان میدهند که دارد گریه میکند دلم برایش میسوزد به سمتش میروم اونیز به من نزدیک میشود دستان سردمان به یکدیگر میخورد یک مرده ی متحرک وارد میشود و من را به نشستن دعوت میکند دخترک میترسد که از او دور شوم با ناراحتی از او روی برمیگردانم به سمت ان کفن پوش میروم و روبرویش روی یک صندلی مینشینم به چشمانم زل میزند و میگوید از کی شروع شد؟ کی مردی؟چجور تونستی تالان دووم بیاری؟لبامو باز میکنم تا حرف بزنم حنجره ام یاری نمیکند تعجب میکندیک لیوان اب به دستم میدهد کمی بهتر شد صدایم میلرزد با زبانم لب هایم را تر میکنم و میگویم من کاری نکردم دستای سردمو میگیره و میگه خوبی؟انگار نگرانم شده نمیدونم چی توی قیافه ام دیده اما خب با حرکت سرم میفهمونم حالم خوب نیست یه کاغذ میده بهم و میگه هرچی دوس داری بنویس و از اتاق میره بیرون باز به دختره نگاه میکنم هنوز گریه میکنه میرم کنارش میشینم و باهاش حرف میزنم لبهاش تکون میخوره اما صداش در نمیاد شاید اونم اب بخواد لیوانه اب بهش میدم نمیتونه بگیره گریه اش بیشتر میشه سوالای اون کفن پوش توی ذهنمه از کجا شروع شد این مشکلات اره یادمه خوب یادمه اونجایی که اون زن به من گفت ازم متنفره اونجایی که گفت تو دختر من نیستی اونجایی که گفت بی ارزشم اونجایی که منو وادار کرد تا چیزی باشم که نبودم اره داره یادم میاد اون مامانم بود اما من دخترش نبودم چجور دووم اوردم؟؟اینو خودمم نمیدونم خیلی وقته مردم!به دختره نگاه میکنم با چشماش التماسم میکنه ازادش کنم میرم عقبو محکم به حفاظ اطرافش ضربه میزنم بهش نزدیک تر میشم بیشترو بیشتر یه لحظه میرم عقب و میبینم دختره هزار تکه شده و صورتش پر از خونه کنارش میوفتم اره یادم اومد اونی که دنبالش بودم خودم بود اون اشنای غریب خودم بودم الان هزار تیکه شده صدای اژیری میپیچه توی گوشم همه میان بالا سرم اما باید بدونن دومم تموم شده...اینجا تموم شد!یه مرده متحرک داره میمیره!چندتا دیگه قراره بمیره نمیدونم اما اگه این مرده های متحرک بمیرند میدونم دنیا خالی میشه برای اخرین بار به اطراف نگاه میکنم و لبخند تلخی به این بازی روزگار میزنم و بعدشم.. ...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

داود عزیزی ,نگین پارسا ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نگین پارسا (26/9/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (1/10/1397),نگین پارسا (1/10/1397),حسن ایمانی (2/10/1397),رضا فرازمند (4/10/1397),داود عزیزی (6/10/1397), زینب ارونی (7/10/1397),سبحان بامداد (7/10/1397),مجتبی صمدیار (8/10/1397),ابوالحسن اکبری (16/10/1397),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 1 دي 1397 - 19:00

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و عرض ادب


داستان جالبی بود با وصف درست و زیبایی از شرایط بغرنج و پیچیده و وهم انگیز راوی ماجرا.
ما در این داستان به خوبی تونستیم در شرایط محیطی قصه قرار بگیریم و اون اتصال درست بین خواننده و دانای کل بخوبی ایجاد شد. این خودش نشان دهنده میزان اثرگذاری توصیفات شگرف بکارگرفته شده در شرح ماجراست که منبعث از قلم گیرای نگارنده است.
ما در دو فضای همرنگ ماجرا به گونه ای غرق بودیم که نمی تونستیم حدس بزنیم چه اتفاقی در شرف وقوعه. همین گنگ بودن قضیه همراه با پیش بینی های متعدد و برداشت های گوناگون ، خودش به جذابیت قصه کمک میکنه. از این حیث ، داستان ، داستان پسندیده ای بود.
تولید فضای وهم انگیز و دلهره آور از نگاه راوی ماجرا و همچنین تولید یک محیط رعب انگیز انصافا خوب بود و ما رو وصل کرد به یک فضای خوف آور غافلگیر کننده.

اما در باب انتقاد ، باید به نکته ای اشاره کرد. اونم اینکه افزودن فضای مبهم و گنگ و تولید کنش ها و واکنش های بیش از اندازه ، به سردرگمی خواننده منجر میشه که خودش ضعف به حساب میاد. نه اون اندازه باید در وصف شرایط اغراق کرد و نه اونقدر از توصیفات کاست که همه چی دستگیر خواننده بشه.
به هر صورت ، این داستان یک داستان توصیفی عالی بود...
مرحبا

حسن ایمانی


@حسن ایمانی توسط نگین پارسا Members  ارسال در شنبه 1 دي 1397 - 00:25

نمایش مشخصات نگین پارسا ممنون از شما دوست عزیز که با دقت داستان منو خوندید و مورد واکابی قرار دادین و با نظرتون منو در بهتر نوشتن یاری کردید حق باشماست در مورد توصیفات انشالله بتونم در داستانهای بعدی با کمک از نظراتتون داستان بهتری طراحی کنم بازم ممنون بابت وقتی ک گذاشتید


نام: محمد شجاعی   ارسال در شنبه 1 دي 1397 - 21:44

عالی بود ????????????????


@محمد شجاعی توسط نگین پارسا   ارسال در یکشنبه 2 دي 1397 - 14:42

ممنون بابت وقتی که گذاشتید..موفق و پیروز باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.