پیرمردارزوهایم

عروس فصلها بی تابانه منتظر به نمایش گذاشتن زیباییش است و پیرمرد تنها به سختی میگذرد عروس فصلها حریص تر میشود و پیرمرد شکسته تر عروس فصلها میجنبد تا پیرمرد به اخر خط برسد تا او شروع کند بازی اش را با داوری به نام دنیا...اما گویا این شروع طول میکشد به اندازه ی سه شعر !!سه شعر 30 بیتی!و پیرمرد با سخاوت کامل یک بیتش را پیش کش عروس فصلها میکند!و با شعری 29 بیتی وداع میکند با داور و میرود تا اماده کند خودش را برای دوره ی بعددیوانی به جا میگذرد این پیرمردکه هر بیتش با تمام قندیل هایش تورا ذوب میکند!
چشمانم را باز میکنم تا بار دیگر در سفید ترین سیاهی دنیا غرق شوم یا شاید تلخ ترین خنده ی پیرمرد...به حیاط قدم میگذارم و ریه هایم را پر میکنم از هوای دلتنگی پیرمرد!!سرد است!سخت است!غزل جان میخواهد!نوازشم میکند!قرمزی دستانم را میبینم ارام به قلبش چنگ میزنم!قلبش در دستم ذوب میشود بیشتر تلاش میکنم اما دریغ!چشمانم را میچرخانم همه جا سفید است!انگار زمین کفن پوشیده است و میخواهد وداع کند و به اغوش اسمان برود!خودم شنیده ام که از ماه حال اسمان را میپرسید!سرفه های اسمان اورا نگران کرده بود!
ریز تر نگاه میکنم یک سیاهی میبینم و با صدایی دلخراش ..وکلاغی که ترکیب یکدست زمین را بهم میریزد!زمین با بنفشه و شکوفه قهراست با لشکریان سبز پوش!نگاهش را دریغ میکند از مورچه هایی که به سینه ی اوچنگ میزنند
دلم میسوزد برای پیرمرد!شنیده ام از اولین دوره ی مسابقات در حال حذف شدن است!اما باز تلاش میکند!نمیدانم چرا ازاو گریزان اند اما او قهرمان من است!در تمام هفت رنگی ها او یکرنگ بود در تمام دوری ها مارا به دورکرسی مادربزرگ جمع کرد و او راست ترین قامت شکسته را در مسابقات داشت!
29بیت خوانده میشود و میرود از کنار ما!!بغضی سنگین برداشته میشود!
برو زمستانم دست خدا به همراهت !دنیا خودش را برای رنگارنگ بودن بهار اماده کرده است نه یک رنگی تو!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

محمد اکبری هشترودی ,متین یحیی زاده ,پیام رنجبران(اکنون) ,ابوالحسن اکبری ,نگین پارسا ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نگین پارسا (13/10/1397),مجتبی صمدیار (14/10/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (15/10/1397),حسن ایمانی (15/10/1397),محمد اکبری هشترودی (15/10/1397),ابوالحسن اکبری (15/10/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (20/10/1397),سروش جنتی (22/10/1397),پیام رنجبران(اکنون) (24/12/1397),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 دي 1397 - 11:00

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-
از قلم تون بخوبی مشخصه که شاعرم هستین.


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط نگین پارسا Members  ارسال در شنبه 15 دي 1397 - 14:36

نمایش مشخصات نگین پارسا ممنون از وقتی که گذاشتید????????مرسی


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 دي 1397 - 15:05




سلام و عرض ادب!

اگرچه شاید به قصد داستان این متن را نوشته اید اما ما به قصد یک متن ادبی زیبا می خوانیمش. قشنگ نوشته اید و حتی رگ های شعر درآن کشف می شد.
قلمتان نویسا


موفق باشید


@متین یحیی زاده توسط نگین پارسا   ارسال در شنبه 15 دي 1397 - 21:08

ممنون عزیزم بابت وقتی که گذاشتید


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 دي 1397 - 15:32

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و عرض ادب...
اين داستان برخاسته از يك جرقه ذهني منطبق با شرايط حال بوده كه خب در جاي خودش قابل تامله. در واقع اين متن ، حس و حاليه كه ناگهان در قالب يك داستان پياده شده و متاسفانه به تكامل نهايي در بخش بياني ، متني و محتوايي نرسيده. درحاليكه مي تونست بيشتر روش كار بشه. مثلا پرداخت به شخصيت پيرمرد ، پرداخت به شخصيت راوي و توليد فضاي كار...
جنين كاستي هايي خودش منجر به تناقص در دريافت از طرف خواننده مي شه. مثلا يه آن ذهن خواننده ميره به سمت شعر ، يه آن ذهن ميره به سمت مقاله و يه آن ميره به سمت دلنوشته هايي كه گاهي وقت ها ميزنه به دل يك سري از افراد تنها و غمگين.
بنابراين ما براي اينكه مستقيما خواننده رو وارد جريان داستان كنيم ، لازمه كه برخي از عناصر درست رو در متن بكار بگيريم. چنين عناصر در اين داستان نمود نداره. با توجه به قلم رسا و توانمندي كه شما داريد ، من مطمئنم كه در شرح وقايع داستاني بهتر از اين مي تونيد عمل كنيد.

مرحبا
حسن ايماني


@حسن ایمانی توسط نگین پارسا   ارسال در شنبه 15 دي 1397 - 21:11

ممنون از وقتی که گذاشتید و خوشحالم که با نظرتون به من در نوشتن بهتر یاری میکنید حق با شماست من برای نوشتن در این مورد زیاد وقت نزاشتم و بیشتر برام یه دلنوشته دراین روزای زمستونی بود و حتما به بازنویسیش فکر میکنم ممنون موفق و پیروز باشید


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 دي 1397 - 19:07

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام خانم پارسا...

یک تعریفی در نوشتن داستان همیشه به آن اشاره میکنن این که داستان باید از نقطه الف به نطقه ب برسد...
یعنی وقتی از یک نقطه ای شروع کردی داستان را وقتی نقطه پایان را میگذاری مخاطب احساس شنیدن قصه و انتقال چیزی را داشته باشد.

به نظر میرسه که فرق شعر با داستان در همین هست. در شعر نیاز نیست معمولا این حرکت شکل بگیره اما در داستان چرا...

خوشحال داستانی از شما خواندم... امید که موفق باشی...


@محمد اکبری هشترودی توسط نگین پارسا Members  ارسال در شنبه 15 دي 1397 - 20:57

نمایش مشخصات نگین پارسا اوهومحق با شماست ممنون که وقت گذاشتید و داستان من رو خوندید مرسی


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 دي 1397 - 19:57

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام .درود .ازاین که دست به قلم هستید جای بسی خوشحالی است .برای بهتر شدن هم مطالعه کنید و هم بنویسید.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط نگین پارسا   ارسال در دوشنبه 17 دي 1397 - 14:10

ممنون از وقتی که گذاشتید!!موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.