عقل و عشق

عقل حاکم منطق است و عشق حاکم احساس!یکی برمغز فرمانروایی میکند ودیگری برقلب
عشق:انگار همین دیروز بود که دیدمش انهمه زیبایی در یک فرد غیر ممکن است!چه کرد بامن ان تو گوی عسلی که لشکری سیاه ازاومراقبت میکرد
عقل:دراین سن و سال هنوز هم دم از عاشقی میزنی؟دیدی که بارهادرمقابل من شکست خوردی
-چه فایده وقتی نتوانستی مهرش را ازدلم بیرون کنی؟
+چه فایده وقتی اوهرگز نبود
-هیچ حضوری پررنگ ترازاونبود
+هنوز هم نمیدانی!هنوز احمقی کاش در مرداب عاشقی غرق شده بودی
-چه حسی بهتراز غرق شدن در عاشقی؟
+اصلاتومعمول نیستی چه میدانی ازعاشقی؟
-من فقط میدانم او واضحترین مبهم زندگیم بود
+بازکه داری حرف خودت را میزنی منطق حکم میکند و احساس باید عقب نشیند
-چه میگویی؟از شکست هایم بامن سخن میگویی اما ببین!چه چیزی جز حسرت دستانش برایمان ماند حسرت صدایش و نگاه عاشقش
+بس است حسرت کجابود؟فقط شاید اگر اوبود اوضاع بهتر میشد
-دیدی حتی توهم دربرابر منطق احساس کم می اوری!
+کم اوردن که نه اما گاهی به توحسودی میکردم که کسی را داشتی و من تنها بودم.اماترسیدم از دل لرزه ای که درسرزمینت امد و دیوارش پراز ترک شد
-ترک هایی که ازاو بامن سخن میگویند
+درد داشت؟
-نه اصلا!!اما کاش اجازه داده بودی بااو باشم
+این برخلاف قانون طبیعت است که من اجازه همچین کاری را بدهم
-قانون شکن باش و به اوفکرکن
چند دقیقه بعد
+عشق ببین!!دیوارسرزمین من هم ترک برداشت
-چه ترک زیبایی!الان چه حسی داری؟
+حس خوبیه انگارتازه متولد شدم اما میدانی که خیلی دیراست مرابخاطر همه ی ان شکست ه...ا...ب..ب..خ..ش
-صدایت چرا انقدر ضعیف شده است؟
+قانون طبیعت است عقلی که عاشق شود باید بمیرد
-اما این عادلانه نیست
+این سرنوشت عاشق است مراقب خودت باش
اما...
وسکوتی طولانی طولانی به وسعت عشق دوحاکم//و قلبی که ترک هایش بزرگ و بزرگتر شدند و سرزمین عشق فروریخت و عشق نیز خاموش گشت
به پایان امد این دفتر حکایت همچنان باقیست

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ابوالحسن اکبری ,نگین پارسا ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسن ایمانی (30/2/1398),ابوالحسن اکبری (4/3/1398),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 خرداد 1398 - 00:22

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود.@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.