نقطه ویرگول

دخترک تصمیم خود را گرفته بود به ارامی مشتش را باز کرد و قرصهای درون دستش را دید،او مصمم تر از قبل شد.
دوست داشت برای اخرین روز زندگیش ،زندگی کند!بخندد،شعر بخواند،داستان بنویسدو تنها باشد.قرصها راکنار پنجره گذاشت و شروع به جمع کردن وسایل اتاقش کرد. لباسهایی که کف اتاق ریخته بودند را به کمد فرستاد انهایی که چروک بودند را اتو کرد ساعتش را تنظیم کرد .
به کاکتوسش که جدیدا گل داده بود کمی اب داد دستی به کتابخانه اتاقش کشیدکتابخانه ای که برایش نقش جهانگردی داشت و کتاب هایش رامنظم کرد و دید هنوز چندعدد کتاب هست که نخوانده است همان هایی که چند شب پیش دوستش به او هدیه داده بود شروع کرد به تمیز کردن ایینه اتاقش و صورت خودش را دیدتعجب کرد که چرا صورتش اینقدر رنگ پریده است!خیلی وقت بود به اینه ی اتاقش نگاه نکرده بود حتی چهره اش را داشت از یاد میبرد برای لحظه ای تصمیم گرفت روز اخر به خودش هم رسیدگی کند،اول از همه یک دوش گرفت و موهایش را مرتب کرد بعد به سمت میز ارایشش رفت یک رژ ملیح را روی لبهای رنگ پریده و بی جانش کشید کمی رژگونه زد ویک لبخند تلخ.چقدر حیف بود که این چهره بخواهد زیر خاک برود وطعمه مورچه ها که سلطنت خاک را دارند بشود.هنوزهم چشمانش قشنگ بود!هنوزهم موهایش طلایی بودغرغرکنان رویش را بگرداندو به سمت اشپزخانه رفت و ظرفهای کثیف را شست وگازش راتمیز کرد. خسته شده بود کتری اب را روی شعله گاز گذاشت شعله ای که با ولع کتری را دراغوش خود کشیده بود گویا میخواست دخترک چای اخر به تنش بچسبد. به سمت پذیرایی رفت انگار سالها بود کسی پایش را درون ان پذیرایی نگذاشته بود با جارو و دستمال به جانش افتاد و تمیزش کرد!بعداز تمیزی خانه حس خوبی به اودست داد ،رفت و برای خودش چایی دم کرد بعد پرده ها راکنار کشید.نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت تازه10صبح بود و نور خورشید برخلاف هرروز از در دوستی وارد شده بود خانه را روشن کرد.تصمیم گرفت قبل از رفتن برای خودش یک ناهار عالی درست کند!توی یخچالش هیچ چیزی نبود کلافه لباس پوشید و به سمت سوپری محله رفت و مواد لازم را خرید!البته نگاه های سنگین خیلیا را حس کرد ولی دیگر برایش مهم نبود!سریع حساب کرد و به خانه برگشت و مشغول به کار شد انقدری غرق کار بود که اصلامتوجه گذر زمان نشد وقتی برگشت عقربه ها ساعت1رانشان میدادند هنوز وقت داشت کمی روی مبل پذیرایی دراز کشید و به اتفاقات بد زندگیش فکر کرد دید از کسی کینه نداردفقط دلتنگ خانواده اش بود خانواده ای که طردش کرده بودند نه درک خاطرات به سالها قبل برمیگردد سالهای نوجوانی و شوری که زندگیش را به اتش کشید . و حسرتی که به دل ماند ،نه خانواده و نه عشقش هیچ کدام سر انجام نداشت و تماس هایی با یک جمله پول واریز شد گریه میکرد شاید نیاز داشت که سیلی برگوشش میزدند تا اگاه شود یا شاید بعد از ان همه سختی نیاز به صدایی از جنس پدر و لالایی از جنس مادر داشت پدری که میگفت:تو ملکه ی منی دخترم!
ومادری که میخندید اما کنون هیچ کس نبود جز سیاهی شاید شایسته مرگ است شاید وقت ان رسیده سرانجام این قصه باز بماند اما دیگر توقعی ندارد سالهاست به فراموشی سپرده شده است و این خودش پایان است.به سمت اتاقش رفت و کتابی را برداشت و شروع کرد به خواندنش!داستان جالبی بود صدای معده اش او را کشاند به سمت اشپز خانه برای اولین بار به زیباترین شکل ممکن غذارا برای خودش تزئیین کرد و خوردکمی لفتش داد تااخرین وعده اش زود گذر نباشد بعدهم باشعری شروع به شستن ظر فها کرد:
گفتمش دل میخری؟
پرسید:چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود بازامدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جامانده بود...
باز هم دلش گرفت رفت تا خواندن کتابش را از سر بگیرد همانطور که میخواند برگه هایی را دید به سمت انهارفت یادش امد روزهایی چقدر داستان مینوشت...خندید و تصمیم گرفت اخرین داستانش را بنویسد شاید برای یادگاری و یا شاید برای ماندگاری سرنوشت داستانش مهم نبود اما اخرین بار بود میخواست تجربه اش کند قلم و کاغذ اماده کرد و شروع کرد به نوشتن و دردنیای شیرین خودش فرو رفت... به جایی از داستان رسید نقطه ویرگول؛ گذاشت مانده بود چکار کند در لحظه ی اتمام داشت داستانش شروع میشد قلم و کاغذ را گذاشت وبه سمت پنجره رفت صدای اذان پیچید توی گوشش انگار خدا اواز عاشقانه اش را برای دخترک رو میکرد و میخواست دلش را بلرزاند ...دخترک اهی کشید و نگاهی به قرص های برنجی که خودش صبح انها را انجا گذاشته بود کردانهارابرداشت و به سمت سینک رفت یک لیوان اب برداشت و زیر شیرظرفشویی پراز اب کرد نگاهی به خانه اش کرد، به اتفاقات امروزش ،به اینکه هنوزهم میشود خوب زندگی کرد هنوز خیلی کتابها هست که نخوانده است ، هنوز خیلی داستان ها وجود داردکه ننوشته است ،خیلی غذاها که درست نکرده و خیلی خرید ها که هنوز نرفته است قرصهارا با دودلی بالا اورد لحظه ی نفس گیر مرگ و زندگی چشم بستن بر همه ی بودن ها و نبودن ها! قرص هارا بالا تر اورد و لیوان ابی که بی صبرانه منتظر بدرقه کردن مهمانانش بود اما صدای برخورد قرص ها با سینک همه تصورات خانه را خراب کرد همه ی خانه گویا در حال شادی اند
رفت تا اینبار غرق در اواز عاشقانه ی خدا شود وضو گرفت و شروع کرد به نمازخواندن با هر ذکر سبکتر میشد.بعد از نماز نسیم خنکی امد و ریه های دخترک پر شد از هوای زندگی و کاغذی که چرخید و روی کاغذهای دیگرش افتاد سجاده اش را جمع کرد و به سمت کاغذ رفت روی کاغذ با یک خط خوانا نوشته شده بود:
این پایان نیست!
و صدای زنگ تلفنش که نام پدر روشن و خاموش میشد.
پ.ن:پایان شب سیه سپید است
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

طراوت چراغی ,مرتضی حبیب االهی یان ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (4/11/1398),علی دوستمن (5/11/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (5/11/1398),حسن ایمانی (5/11/1398),هادی هادوی (5/11/1398),اسماعیل پورمولایی (6/11/1398),طراوت چراغی (6/11/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (7/11/1398),طراوت چراغی (10/11/1398),مرتضی حبیب االهی یان (16/11/1398),

نقطه نظرات

نام: هادی هادوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 5 بهمن 1398 - 23:45

نمایش مشخصات هادی هادوی با سلام و درود خدمت خانم پارسا
جالب بود یعنی قلم خوبی دارید امیدوارم بتونید به خوبی ازش بهره ببرید
ممنونم ازتون که موضوع عالی و ملموسی را انتخاب کردید
اما میتونستید از این ایده خوب، بهتر استفاده کنید منظورم در پردازش بیشتر به محتوای اونه.
رک بگم، اگه جمله بندی ها و ویراستاری جدی‌تری میشد داستان و پند آن، دلنشین تر میشد به عبارتی سبک نگارشی داستان، بیشتر شبیه چت دوستانه میخوره تا یه داستان کوتاه ادبی
مثلا اگر در جمله (رفت اینبار غرق در آواز عاشقانه خدا شود وضو گرفت و شروع کرد به نماز خواندن و...)
به نظرم اگه اینطور میشد قشنگتر بود:
اینبار آواز عاشقانه خدا، همان دستان نوازشی بود که نیاز داشت، پس با گرفتن وضویی رو به قبله شد و به استقبال چیزی رفت که تمام روز انتظارش را میکشید
و یا چیزی شبیه این!
منظورم در ابتدا و انتهای جملات و چیدن کلمات است
امیدوارم منظورمو به خوبی رسونده باشم
نویسا باشید


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 بهمن 1398 - 09:34

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و عرض ادب...
داستان مسير ساده و بي غل و غشي رو داره دنبال مي كنه كه فاقد توصيفات داستاني بديعه در كنار اينكه اصلا ويرايش هاي ادبي روش انجام نشده. البته با همين ضعف هاي نوشتاري حرفش رو داره ميزنه... به نظر من، نويسنده استعداد اينو داره داستان كوتاه هايي رو بنويسه كه تمامي عناصر داستاني درش لمس بشه...
اصلاحات كوتاه دوست عزيزم (آقاي هادوي) هم جالب توجه بود كه خودش يه درس مي تونه باشه...
حسن ايماني


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 بهمن 1398 - 02:44

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام خانم پارسا
ابتدا تبریک بگم بخاطر اینکه ذهن خوبی دارید و توانایی داستان نوشتن دارید. داستانتان فی الجمله خوب بود اما نکاتی به ذهنم می آید.
ابتدا طرح داستان را خیلی ساده و کلیشه طراحی نکنید شروع از قصد خودکشی ولی حرکاتی برخلاف قصدش که از نظر روانشناختی چنین چیزی بعید است که کسی که قصد خودکشی دارد خانه را جارو بزند یا کتاب بخواند چون خودکشی مرحله بعد از افسردگی است و کسی که افسردگی دارد رفتارهای انگیزشی و امیدوارانه انجام نمی دهد بهتر بود انگیزه ها از بیرون و توسط غیر شخص اول صورت می گرفت مثلا مثل فیلم پرنده باز آلکاتراس که یک پرنده علت تغییر شخصیت زندانی شد و او را متحول کرد و...
امیدوارم موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.