خاطرات موش و خانواده هنگام دیدار هم


همه چیز آرام بود ، من مشغول انجام تکالیفم بودم ، برادر کوچکترم از تلوزیون برنامه کودک نگاه
می کرد ،مادرم در کنار شومینه بافتنی به دست نشسته بود ، برادر بزرگترم در اتاق خود مشقول خواندن درس هایش بود و پدرم ورقه های دانش آموزان را که امروز صبح امتحان علوم گرفته بود صحیح می کردو مدام غر میزد که چرا دانش آموزانش درس نمی خوانند.
همه چیز عالی و عادی بود که نمی دانم چی شد که صدای جیغ جیغ مادرم بلند شد.
من که مشغول انشا نویسی بودم با صدای جیغ مادرم هول شدم و خودکارم ورقه ای که می نوشتم را خط خطی کرد.
برادر کوچکم که داشت با پوشش کنترل ور می رفت با صدای جیغ مادرم کنترل را پرت کرد ، از شانس بد ما کنترل خورد به در اتاق برادر بزرگم
در این میان من و برادر کوچکم متعجب به مادرم که با صدای بلند جیغ می کشید و دور خونه می گشت . انگار داشت از چیزی فرار می کرد.
با دیدن موجوری که دوتااز دندانهایش از دهانش بیرون آمده بود رو قالی این طرف و آن طرف می رفت.
با صدای بلند تر مادرم و آخر حنجره ام جیغ فرا بنفش مایل به صورتی کشیدم.
حالا برادر کوچکم با نگاه متجبش همراهیمون می کرد.
برادربزرگم که با صدای برخورد کنترل به در اتاقش بیرون آمده بود با صدای بلندی می پرسید صدای چه بود تا چشم از برادر بزرگم بردارم پدرم با یک چوب کلفت و بزرگی از در اتاقش بیرون آمد.
بادیدن چوب بزرگدر دست پدرم ناخوآگاه لال شدم .
در آن موقع نمی دانستن چه کنم به صدا و حالات مادرم بعد از دیدن موش بخندم، بادیدن موش جیغ بکشم و فرار کنم،به بردار کوچکترم بگویم اونطوری به من نگاه نکن مگر جن دیده ای و برادر بزرگم را با گفتن صدای برخورد کنترل بود دربیاورم و چوب بزرگ و کلفت پدرم را با نشان دادنموش یگیرم.
در میان این هیاهو نمی دانم چجوری به پدرم گفتم موش آمده و پدرم با جارو موش را از خانه بیرون انداخت.
بعد از تشریف بردم موش از خانه بعد خندیدن به حرکات یکدیگر همه سراغ کارهای خودشان رفتند و من هم مجبور شدم انشایم را دوباره بنویسم که تازه یاد حرکات موش طفلی بعد از دیدن حرکات خانوادهی ما افتادم!!!!!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره (آنا) ,مریم یانپی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کامران غفوری (25/4/1397),زهرابادره (آنا) (25/4/1397),همراز محمدی (25/4/1397),نگین پارسا (26/4/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 تير 1397 - 12:34

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام
داستان ملیحی را به نظاره نشستم و با لذت خواندم .
برادر بزرگم و کوچکم زیاد تکرار شده بود ، اگر اسم ها را عنوان می کردید شاید داستان جلوه زیباتری پیدا می کرد .
برایتان موفقیت آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط مریم یانپی Members  ارسال در سه شنبه 26 تير 1397 - 22:51

نمایش مشخصات مریم یانپی ممنون از نظرتان دردیگر داستان هایم اسم بکار می برم تا داستانم زیبا تر شود


نام: حوریا   ارسال در سه شنبه 26 تير 1397 - 00:18

من داستان شما را مطالعه کردم داستان بسیار خوب و طنزی بود ممنون و منتظر داستان های بعدی شما هستم


@حوریا توسط مریم یانپی Members  ارسال در سه شنبه 26 تير 1397 - 00:20

نمایش مشخصات مریم یانپی ممنونم داستان های دیگری را در اختیار خواننده ها خواهمگذاشت



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.