كارولين (فصل اول)

همه ي ماجرا از یک تصادف آغاز شد. این اتفاق زندگی او را کاملا عوض کرد. مو های بلند قهوه ای اش در هوا میجرخید، قطرات اشک او در زیر نور ماه میدرخشید. با چشمان بهت زده به رودخانه ی مواج نگاه میکرد. شاید در آن لحظه از تصمیمی که گرفته بود پشیمان بود. از اینکه چرا تلاش کرده بود خودش را به سمت رود پرتاب کند. هرچه که بود این مهم ترین اتفاق در زندگی او بود.

آن روز مانند روز های معمولی بود. یک روز تابستانی با هوای مطبوع. خورشید مانند همیشه درخشان بود و پرندگان سرگرم آواز خواندن به همراه ملودی باد بودند. گل های رنکارنگ به ابر های سفید لبخند میزدند و همه ی اهالی دهکده مشغول کار بودند. در یکی از خانه های دهکده دختری که خانواده ی ریزل او را از رودخانه یافته بودند و از مرگ حتمی نجاتش داده بودند آرام چشمهایش را بعد از روز ها باز می کند. به سختی تلاش میکند تا بایستد. او در خانه ی بسیار کوچکی بود. یک خانه ی کوچک تنها با دو اتاق خواب و یک آشپزخانه که وسایل خاصی هم نداشت و چهار پنجره ی بزرگ در اطراف خانه. دختر به سختی از خانه خارج می شود. نور خورشید به چشم هایشش بعد از مدت ها میتابد. سبزه زار ها و گل ها کمی خیس بودند و بوی خاک تمام فضا را پر کرده بود.به نظر میرسید که به تازگی باران باریده باشد. دختر از تماشای اطراف خود لذت میبرد اما نمی توانست چیزی را به یاد بیاورد. او نمی توانست بیاد بیاورد که چه کسی او را به این مکان زیبا آورده است. در همین هنگام او یک مرد قدبلند با موهای کوتاه سیاه را رو به روی خود می بیند. او لباس های کهنه ای برتن داشت و با یک جعبه ی بزرگ از سیب زمینی در جلوی چشمان دختر میخکوب شده بود.
دختر به آرامی سلام می دهد و می گوید: ببخشید می توانید به من بگوئید که من کجا هستم؟ ولی مرد جواب نمی دهد و با دهان باز به چشم های دختر خیره میشود.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کامران غفوری (24/4/1397),زهرابادره (آنا) (25/4/1397),همراز محمدی (25/4/1397),نگین پارسا (26/4/1397),زینب گندمی ثانی (27/4/1397),سيدمحسن عظيمى (14/5/1397),نگین پارسا (15/5/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 تير 1397 - 12:28

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها
شروع داستان خیلی عالی ست و من امیدوارم که همچنان زیبا پیش برود .
داستان کشش دار و ذهن را به چالش کشید ،
منتطر ادامه اش می مانم
با آرزوی موفقیت ها برای شما دوست عزیز


@زهرابادره (آنا) توسط زینب گندمی ثانی Members  ارسال در چهار شنبه 27 تير 1397 - 19:00

خیلی متشکرم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.