نامه آخر

نازنین من، شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدم:
سلام
امـروز کـه ایـن نامـه را برایـت مینویسـم حالـم خـوب شـده اسـت.
قرصهایـم را کمتـر کـرده ام. کمـی بـه زندگـی برگشته ام. 3 سـال و  انــدی اســت کــه تــو رفتــه ای و مــن تــازه کمــی بــه زندگــی رو
آوردهام. برایـت خنـده دار اسـت! مگـر نـه؟ چـه کسـی بـاور میکنـد
کـه یـک عشـق 6 ماهـه 3 سـال و انـدی مـرا مجنـون کـرده باشـد؟
امروز میخواهم یک چیز عجیب بگویم!
» دیگر نمیخواهم که برگردی«
یــک روز ملتمســانه آمدنــت را ضجــه مــیزدم امــا امــروز نــه! هرگــز نیـا.. اگـر بیایـی حـال مـن خـراب میشـود.. 3سـال اسـت کـه بـا
تنهایـی خـو گرفته ام. هـر شـبش بـا اشـک خوابیده ام. در خیابان‌های شلوغ شـهر بـا چشـمانی منتظـر قـدم زده ام.. تنهایـی آن کوچـه ی باریـک
و بـن بسـت راطـی کـرده ام و بـه کافـه ی همیشـگی مـان رسیده ام.
تنهایــی قهــوه ی تلــخ خــورده ام. تنهایــی، همــدم روزهــای ســختم
بـوده! مـن بـه تنهایـی پرسـه زدن در خیابـان هـای شـهر عادت کـرده ام..
اگـر بیایـی همـه چیـز خـراب میشـود.. چـون نـه مـن دیگـر آن بانـوی
سـابقم و نـه تـو آن افسـونگر کـه دل مـرا بـردی بـه آنسـوی آبهـا...!
اگـر روزی بـه ایـن شـهر بازگشـتی و مرا اتفاقـی در حال پرسـه زدن در
ایسـتگاه هـا دیـدی.. خواهشـا سـریع رد شـو.. ثانیـه ای بـرای دیـدن
مـن مکـث نکـن! صدایـم نکـن، نگاهـم نکـن، بـه رویـم لبخنـد نـزن!  آنــروز حتمــا فــرو میریــزم. قلبــم از کار میافتــد و بــرای همیشــه
تمــام میشــوم! چشــمان مــن بــه دیــدن جــاده و شــمردن خط هــای
سـفیدش عـادت دارد.
نـه تماشـای چشـمانی افسـونگر و سـبز! کـه اگـر ببینـد روی ماهـت
را بـرای همیشـه بسـته خواهـد شـد..
در حــق مــن بــد کــردی امــا مــن نفرینــت نمیکنــم چــون میدانــم روزی وجدانــت تــو را در دادگاهــی محاکمــه خواهــد کــرد و تــو رو
ســیاه میشــوی در دادگاه وجــدان هــا..
فقــط میخواهــم یــک روز، یــک جــا، یــک جــور، در یــک لحظــه
احساســی وجــودت را فــرا بگیــرد آن هــم اینکــه بفهمــی »دیگــر
هیچکــس تــو را دوســت نــدارد«
تاوانــش را پــس میدهــی همــان گونــه کــه مــن و چشــمانم تقــاص بیخیالی هایــت را پــس میدهیــم!
بــه خداونــدی خــدا قســم آنــروز کــه چرتکــه بــه دســت میگیرنــد و
حســاب و کتــاب میکنــد تــو بیچــاره خواهــی شــد...
همانگونه که مرا بیچاره کردی...
ایـن نامـه هـم مثـل همـان قبلی هـا بـه پایـان رسـید و مـن همچنـان در
ایـن فکـرم کـه چشـمان سـبز و افسـونگر تـو چگونـه چشـمان سـیاه و
سـاده ی مـرا فریـب داد؟
نامــه ام بــه پایــان رســید و مــن همچنــان تنهــای تنهــا دلــم از دســت
عشـق تـو گیـر اسـت!
خداحافظ...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

زهرابادره (آنا) ,همراز محمدی ,سيدمحسن عظيمى ,نیما فریبرزی ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مهناز اکبری یگانه (16/5/1397),زهرا میرزایی (17/5/1397),منوچهر عزیزی (17/5/1397),مهشید سلیمی نبی (17/5/1397),مینا رسولی (17/5/1397),زهرابادره (آنا) (18/5/1397),همراز محمدی (19/5/1397),مجتبی صمدیار (19/5/1397),مینا رسولی (29/5/1397),شهرام شیبانی (30/5/1397),ابوالحسن اکبری (4/6/1397),نیما فریبرزی (21/6/1397),ماریا-لشکری (10/7/1397),

نقطه نظرات

نام: سيدمحسن عظيمى کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 17 مرداد 1397 - 19:04

نمایش مشخصات سيدمحسن عظيمى با احساس و تاثيرگذار بود


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 18 مرداد 1397 - 13:03

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها خانم یگانه عزیز
عالی و عالی
تاثیر گذار و با احساس
تعلیق دار
یک عالمه سخن نهفته
بفهمی "دیگر هیچکس تو را دوست ندارد "
برایتان موفقیتی جانفروز آرزومندم


نام: همراز محمدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 مرداد 1397 - 16:03

نمایش مشخصات همراز محمدی زیبا بود خسته نباشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.