سکوت پر صدا...

#داستان_کوتاه_کوتاه

وقتی صدات رو می شنوم...
دیگه نمی تونم چیزی گوش کنم.
مثل سوت ممتد قطار می مونه که میپیچه توی تمام ریل ها و من فقط اون لحظه چشمام رو می بندم و به صدات گوش میدم.
تمام ستون های خونه هم اعتراض می کنند زمان حرکت قطار...
دود و بخاراز دودکش قطار بلند میشه و مه تمام مسیر و دید رو می پوشونه....
و از من نخواه که تمام اون لحظه ایی که چمدون قهوه ایی چرمی با لباس قرمز و کلاه و دستکش داشتی و توری روی صورت بود و چهره متظاهر به غمت رو برای من نشون میدادی و با قطار رفتی به میلان رو از یاد ببرم...
گفتی برای کارهای حقوقی بابا واسه بعد از مرگش رفتی ولی...
دروغ می گفتی...
از چشمات خوندم...
رفتی جواب مثبت به درخواست وینسنت بدی...
حالا چندمین سال هست که پنجشنبه غروب هاش میشینم رو به روی ریل...
یک صندلی حصیر و عینک به همراه یک دسته گل مرده قدیمی پیشمه...
برای روزی و رزی که هیچوقت منو نمی خواد...
و با تمامی تمام ، آخر این داستان رو به تنهایی با خودم به دل می کشم...
#نیما
#رئال

1397/9/2 9:56 جمعه
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

حمید جعفری (مسافر شب) ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (30/10/1397),ابوالحسن اکبری (30/10/1397),حسن ایمانی (30/10/1397),المیرایادمند (30/10/1397),نیما فریبرزی (1/11/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (2/11/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (3/11/1397),بهار قمر (14/11/1397),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 دي 1397 - 08:58

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام...
داستان خوب و كوتاه و جالب توجهي بود كه فراز و فرود مشخصي داشت. شروع خيلي جالبي هم داشت كه منجر به كشش داستان مي شد. چنين داستان هايي كه بيشتر در قالب و سبك و سياق داستانهاي استيو ماس" است را به شدت دوست دارم.
جملاتي كه در كار استفاده شده است بسيار رمانتيك و با يك خروار احساسات شورانگيز است كه بر قوت كار مي افزايد و انصافا هماهنگي درستي بين متن و اتفاق مندرج در داستان ايجاد شده بود.
اما تنها مسئله اي كه در داستان موج مي زند ، موضوعيتي است كه شايد به كرات خوانده شده است. به عبارت ساده تر ، موضوع داستان خيلي تازه گي ندارد و در واقع مي شود گفت نوعي كليشه برداري است. به اعتقاد من داستان هر چه قدر از كليشه ها فاصله بگيرد بهتر است و اينكه يك داستان بهتر است پرداخت هايش پرداخت هايي باشد كه در آن تنوع موضوعي ، تنوع حسي و تنوع پيامي ديده شود.
اين ها را نگفتم كه بر داستان ايراد بگيرم ، نه. همانطور كه گفتم داستان سليس و جذابي بود ولي اينكه اشاره اي به يك اتفاق بكر نداشت را نمي توان كتمان كرد.
مرحبا بر نويسنده توانا
حسن ايماني


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 بهمن 1397 - 12:57

سلام
داستانت رو که می خودندم حس کردم از فیلم الهام گرفتی چون این صحنه رمانتیک در برخی فیلم های آمریکای استفاده میشه البته فیلم های گذشته ولی الان نه دیگه.
مثلا اون خانوم کلاه داره در حالی که زنان ایران کلاه نمی ذارن غالبا پس فضای داستانت از فیلم الهام گرفته شده تقریبا.
که در ادامه با گفتن میلان فضای داستانت رو لو میدی.
دوست خوبم نوشتن از یک فرهنگ و کشور دیگر نیاز دارد که مسلط به آداب و رسوم آن کشور بود. نمیشه فرهنگ خودمون رو ببریم یه کشور دیگه و شروع به نوشتن کنیم. مثلا حرکات، رفتارها و رسوم اونها از زمین تا آسمون فرق داره. دختری که میخواهد عشقش رو ترک کنه در فرهنگ ایتالیا با فرهنگ ایرانی در رفتار و برخورد تفاوت دارد.
این نکته خیلی مهمیه که اشکال خیلی از کتب داستانی است که به فضاهای کشورهای مختلف نوشته میشه.
توصیه دارم در فضای کشور خودتون بنویسید تا به رئالیست و واقع گرایی نزدیکتر شود.
در کل داستانت خوب بود و استعداد خوبی دارید. همین طور ادامه بدهید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.