افق دوم

دست های گرم نور خورشید را روی صورتم ، همین جا ، در افق دوم حس میکنم . دچار اشتباه نشوید ! این گرمی دستان خورشید ، گرمای محبت نیست !
این گرما ، گرمای خون عاشقانیست ، که قصد نزدیک شدن به خورشید و کامیابی را داشتند . ولی هنگامی که به معشوق خود نزدیک شدند ، در یک دم ، نگاه نافذ خورشید تبدیل به نگاه گرگی درنده شد و خون را از گردن عاشقانش مکید . حال ، اینجا ، خورشید از دور ، دست بر گونه هایم میکشد و دورتر و دورتر و دورتر میشود . هر چه دورتر میشود ، لپ هایش سرخ تر و نگاهش جذاب تر . در افق پایین تر و روی زمین ، به این مکر و کمین خورشید ، میگویند "غروب" !
بوی فریب را از اعماق نگاهش میفهمم . به راستی خورشید چه پنداشته است ؟
به راستی چرا خورشید ، اینقدر تشنه خون است ؟ خون من چه ارزشی دارد که مرا به سوی خویش میخواند تا خون مرا بمکد . در افق پایین تر ، خورشید زیباتر بود . در این افق ، او ، همانند پیرزن خرفت شومی است که خواستار فتنه و خون و خونریزی است . آه ! به راستی که همه چیز از دور زیباست !
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ابوالحسن اکبری ,محمد رضا بادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مینا رسولی (13/7/1397),ابوالحسن اکبری (13/7/1397),محمد جعفری (13/7/1397),مجتبی صمدیار (15/7/1397),محمد رضا بادره (17/7/1397),عباس پیرمرادی (18/7/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.