کمی مانده به نیمکت ابر و بادی

این نیمکتی که انتخاب کرده ام ده بیست قدمی با دستشویی عمومی پارک_ باغ فاصله دارد.نه زیادی توی دید این وآن است نه خیلی مخفی و پنهان. پای انداخته روی این یکی پایم، یک ضرب تکان تکان میخورد و دستم گوشی بی شارژ را مدام بالا و پایین می برد. از وقت آمدنم باید یک ربع بیست دقیقه ای گذشته باشد اما مطمئن نیستم. یک جور مرضی دارم.هرچه به ساعت نگاه می کنم باز یادم می رود کی آمدم و چقدر گذشته. دوباره باید فکر و تمرکز کنم تا درکِ گم شده ام از زمان پیدا شود. آخرش هم می بینم یک ربع بیست دقیقه ای که فکر می کردم یک ساعتی شده. توی صفحه ی تاریک گوشی خیره می شوم و سعی می کنم دسته ای موی لختِ حرف نشنو ی مشکی را بکنم زیر شال اما نمی شود و دوباره میریزد توی چشمم.گوشی را می اورم پایین و نگاهم می خزد آن جلو. نیمکت رو به رویم رنگش با همه ی نیمکت ها فرق دارد.یک طرح ابر و بادی دارد. قرمز و نارنجی و یک سری رنگ دیگر درهم. مردی هم کنارش چمباتمه زده و احتمالا نخوابیدن های دیشبش را سر ظهری آنجا چرت میزند. دور و برش پر از گربه های چاق و لاغری است که چسبیده به کاپشن بی رنگ و رویش لمیده اند و گاهی از سر بی حوصلگی دُمی بالا و پایین می برند.خودش هم هر چند وقت یک بار سرش را بلند می کند واطراف را می پاید و بعد دوباره فرو می رود توی حلقه ی دستانش.
به گوشی ام نگاه می کنم. پیام سند شده هیچ جوابی ندارد و باز باید منتظر بمانم. مادر همیشه میگفت: چیزی را که زیادی خلاف مرادت می گردد تحمل نکن بزن زیرش .احتمالا مادر عصبانی بوده حین گفتن اینها. ولی خب خودش پای حرفش ماند و زد زیر من و بابا. البته آن موقع که اینها را لا به لای غرولند هایش از عصبیت های بی جای پدر میگفت، نگفته بود من هم جزو آن خلاف مرادهایش بودم. این را از پدر شنیدم. یک شبی که عصبیت لحظه ایش از حرف های بی سر و تهم درباره عاشق شدن عود کرده بود:
همون وقت که می خواست بندازتت نباس جلوشو می گرفتم... مارو چه به بچه بزرگ کردن...
گوشی می گوید: دینگ
چشم از نیمکت رنگی می گیرم و تند و سریع می خوانم:
سعی می کنم خودمو برسونم...
انگشت اشاره ام را می کشم روی* سعی می کنم*. چند خطی هم در وصف همین جمله اش می نویسم اما پاکش می کنم. نمی شود که من هم شبیه مادر و پدر باشم. مرد از جایش بلند شده و از توی گونی ای، برای گربه ها غذا میریزد. گربه های گرسنه و حریص هم به پر و پایش می پیچند و کفش هایش را لیس میزنند. موهای بلند و روشنی دارد ، ریخته توی صورت و احتمالا ریشی پرپشت و نامرتب. پایین شلوار گشادش ریش ریش شده و ته جیب های بزرگ کاپشنش سوراخ است. این را وقتی فهمیدم که پی چیزی دست برد توی جیب و انگشت اشاره اش را از آن سمت سوراخ تکان داد. شاید یک نخ سیگار می خواست. باغبان شلنگ آب را پرت می کند روی چمن های پشت نیمکت رنگی و می زند روی شانه ی مرد: چیه مراد خان اوضاع ردیفه؟...یه نخ برات روشن کنم؟؟
دست میبرد و گوشه ای از موهای ریخته در چشمش را کنار میزند و به باغبان نگاه می کند. بعد بی آنکه کلمه ای بگوید بی هوا ولی تر وفرز دست می کند توی جیب باغبان و لُنگ رنگ و رو رفته ای بیرون می کشد. باغبان هم سری تکان می دهد: ببر بابا جون ...ببرش
می نویسم: برات مهم نیست که تنها روی یه نیمکت سرد نشستم و باید منتظر احتمالِ اومدنت بمونم؟؟
ده ثانیه بعد از سند شدنش زنگ میزند. ریجکت می کنم.
می نویسد: اونجا چیکار می کنی؟؟ تلفنتو جواب بده ببینم...
ریجکت می کنم.
می نویسم:زدی زیر قرارمون...دفعه ی اولت که نیست...
_ قرارمون شام بود توی رستوران. نه الان...
_ نخیر گفته بودم ناهار ...نه شام...اصلا به حرفام گوش میدی؟
_ بس کن برو خونه
_نمیرم
_غلط می کنی...
ریجکت می کنم.
در حالی که چشم می گردانم روی سردر تئاترِ* تولد* از جایم بلند می شوم. دست هایم را فرو می کنم توی جیب پالتو و قدم های ارام برمی دارم به سمت خروجی باغ.
_ باشه... میام... این پرونده ی لعنتی رو بفرستم میام...برو یه جای گرم تا اون موقع
دماغم را می کشم بالا و گوشی را به همراه دستم فرو می برم توی جیب و در حالی که نه خوش حالم نه ناراحت راهِ رفته را بر می گردم.
نیکمتم پر شده. پسر و دختری آنجا نشسته اند و راز های مگو برای هم فاش می کنند. می روم سمت نیمکت رنگی. به نظرم عریان تر از جای قبلی می رسد. گوشه اش می نشینم. دست می برم توی کیفم و عکس سونو را می کشم بیرون. بلیت هایی که برای تئاتر گرفته ام همراه جواب آزمایش پرت می شوند روی زمین. همینطور که خم می شوم برای برداشتنشان با خودم می گویم: آخرش هم همه چیز را خراب می کند و باعث می شود من هم دیوانه بازی دربیاورم. دست که میبرم سمت بلیت ، نوک کفش بی رنگ و رویی زودتر از من لمسش کرده. سرم را می گیرم بالا. همان مرد است. صورتش که از دور خوب دیده نمی شد حالا واضح تر است. می گویم: لطفا پاتو بردار آقا ... با نوعی لجبازی بچگانه لنگ خیس توی مشتش را میفشارد و نوک کفشش را همراه بلیت ها می کشد بر زمین
_ نکن...پاتو بردار...ای بابا پاره کردی بلیتو...
صدایی از توی دندان های بهم چسبیده اش خارج می شود که نمی فهمم. انگاری عصبی شده
_ اومد... بست ..اینجا... طناب بیاره ...ببره بالای درخت...
نمیفهمم چی میگی پاتو بردار...
چند پسر از کنارمان رد می شوند و با خنده به او اشاره می کنند:
بابا مرادی باز مواد بهت نرسیده...
به حرفشان توجهی نمی کند و ابرو های پر پشتش را بیشتر در هم می کشد و لنگ خیس از آب را توی هوا تکان می دهد.
می ترسم. شاید باید بیخیال بلیت ها شوم.
_ نکن...ایش...
دست می کشم روی قطراتی که از خیسی لنگ اش پاشیده روی صورتم...باغبان با گام هایی ارام نزدیکمان می شود و دست می گذارد روی شانه اش و به سردر تئاتر آن طرف پارک اشاره می کند: مراد جان پاتو بردار...خانوم بلیت داره می خواد بره...
مراد که انگار ارام شده یک قدم عقب می رود . باغبان خم می شود . بلیت را می دهد دستم: خانوم شما هم لطفا پاشو از رو این نیمکت...کیفم را در بغلم می فشارم از روی نیمکت بلند می شوم و چند قدمی آن طرف تر نگاهشان می کنم. مراد لنگ را روی نیمکت می کشد و تمیزش می کند. یک قسمت را ده بار دستمال می کشد. مخصوصا جای نشستن مرا. روی نیمکت پر بود از قلب های تیر خورده ی کنده کاری شده و گاهی با خطی لرزان و خوش شعری نوشته بود:
تو نیستی و خورشید

غمگین‌تر از همیشه غروب خواهد کرد

و من دلتنگ‌تر از فردا

به تو فکر می‌کنم
فکر می کنم که حتما این یارو شاعر است و من هم عدل رفته ام جای خلوت شعر و شاعری اش لمیده ام.
دینگ:
عزیزم...برو خونه...میام اونجا با هم حرف می زنیم.
لب پایینم را گاز می گیرم. دست خودم نیست این زود جوش آوردن ها. دلم می خواهد مثل بقیه لبخند تلخی بزنم و ارام و متین برگردم خانه و در سکوت به پنجره ی رو به شهر خیره شوم. اما اینگونه نیستم. هزار ناسزای بالا امده را می خورم و چیزی برایش نمی فرستم. حدس میزدم اینبار هم همه چیز را خراب کند. اصلا من و او را چه به تولد و سورپرایزِ حاملگی با تئاتری که از فلسفه ی تولد می گوید؟ اصلا مگر ما فلسفه حالیمان می شود؟ بچه، بچه است دیگر، کدام فلسفه و تعالی و معجزه و شر و ور های دیگر.می دانم امروز هم تا شب خانه نمی اید. من هم تنها و شام نخورده روی کاناپه خوابم می برد مثل همان وقت ها که شب های تولدم همه دیر می رسیدند و من روی پای مادربزرگ خوابم می برد.
ریجکت می کنم
دست می برم توی کیفم و کاغذ ها و بلیت ها را می کشم بیرون. با گام هایی تند می روم سمت سطل زباله.کسی محکم می خورد به بازویم. نگاهم گره می خورد در چشمان دختر جوانی که شال سفید و بلندش از روی سرش افتاده و موهای فرفری خرمایی اش درهم ریخته اند. کوله ای که روی دوش دارد زیادی برای اندام ظریفش بزرگ است.
_ ببخشید خانوم...طوری که نشد؟؟
سعی می کنم لبخند بزنم. مداد آرایشی زیر چشم هایش ماسیده و تا روی گونه هایش خط مشکی جا انداخته . صورتش خسته است. با گام هایی ارام می رود سمت نیمکت رنگی. می خواهم بگویم: نه نرو...اونجا نشین...، که مراد را می بینم. از پشت تنه ی قطور درختِ پشت نیمکت گردن کشیده و مثل صیادی که در کمین صید گریزپایش نشسته، به دختر نگاه می کند. او هم کوله اش را می گذارد کنارش و لحظه ای صورتش را می کند توی دست هایش و به نظرم می رسد شانه هایش می لرزند . بعد دست می کند توی جیب کوله و خودکاری بیرون می اورد و خم می شود روی نیمکت...انگاری مشغول جواب دادن مهم ترین امتحان زندگی اش باشد، بی توجه به همه ی انهایی که از کنارش عبور می کنند، یک لحظه سر بالا نمی اورد. وقتی از نوشتن فارغ می شود سر می گیرد بالا و به اسمان نگاه می کند. به نظر دلتنگ می اید. بعد از جایش بلند می شود و همان طور که آرام امده بود. آرام هم بر می گردد.مراد از پشت درخت بیرون می اید و جای قدم های دختر را با نگاه بدرقه می کند.
ریجکت می کنم.
_ امروز نشد...کار پیش اومد دست من که نیست...عصر زود میام خونه
باز هم جواب نمی دهم.فقط توی دلم می گویم: بد قولِ خالی بند. دختر و پسری که روی نیمکت من نشسته بودند با ذوق و شوق می ایند سمت نیمکت رنگی و می خواهند سلفی بگیرند. مراد بر می گردد و بدون اینکه نگاهشان کند لنگ را توی هوا می تکاند و بی قید می رود سمتشان و لنگ را می کشد روی نیمکت.
پسر با لحنی معترض می گوید: حاجی دو دیقه بکش خودتو کنار تو کادری...
اما مراد بی توجه به همه چیزلنگ را می کشد روی لباس هایشان. دختر جیغ می کشد و از جایش بلند می شود . پسر گره ابرو هایش را در هم می کشد و با دست می کوبد روی سینه ی مراد. او هم چند قدم به سمت عقب تلو تلو می خورد اما با حرص بر می گردد و می خواهد به زور جای نشستن پسر را دستمال بکشد.
_ نکن مردک...
پسر از جایش بلند می شود و یقه ی مراد را می گیرد و پرتش می کند زمین. مراد زیر لب چیز هایی می گوید و دست می کشد روی خون جاری شده از بینی اش.
ریجکت می کنم.
دلم آشوب می شود.دستم را جلوی دهانم می گیرم و در حالی که عق میزنم می دوم سمت دستشویی.


پ.ن: چاپ شده در مجله اطلاعات هفتگی شماره 3 مرداد 97
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ابوالحسن اکبری ,همایون طراح ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالفضل مولوی (19/8/1397),ابوالحسن اکبری (19/8/1397),حسن ایمانی (22/8/1397),عاطفه حجابی دخت ایمن (24/8/1397),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 آبان 1397 - 22:07

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط شیدا محجوب Members  ارسال در سه شنبه 22 آبان 1397 - 20:22

نمایش مشخصات شیدا محجوب جناب اکبری،سلام و عرض ادب

ممنونم که اینجا بودید@};-


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 آبان 1397 - 00:53




«باید یاد بگیرید نمی توانید محبوب همگان باشید. شما می توانید بهترین آلوی دنیا باشید، رسیده،آبدار، شیرین و خوشمزه. اما یادتان باشد، هستند آدم هایی که آلو دوست ندارند. باید بفهمید که اگر مرعوبترین آلو هستید، اما دوست شما آلو دوست ندارد، حالا می توانید انتخاب کنید که موز بشوید، اما باید متوجه باشید که اگر تصمیم بگیرید موز بشوید، همیشه یک موز درجه دوم خواهید بود، در حالی که می توانستید برای همیشه بهترین آلوی دنیا باقی بمانید.»
بخشی از کتاب زندگی، عشق و دیگر هیچ
لئو بوسکالیا


سلام و عرض ادب!
عالی
با داستان می توانی مدت ها زندگی کنی.
برایتان موفقیت بیشتر در این عرصه را دارم.




@متین یحیی زاده توسط شیدا محجوب Members  ارسال در سه شنبه 22 آبان 1397 - 20:27

نمایش مشخصات شیدا محجوب مراد تا همیشه نیمکت را برای یک مو فرفری زیبا دستمال می کشد. مو فرفری هر روز هزار بار در ذهنش از ورودی پارک می اید و روی نیمکت می نشیند. مراد هر روز هزار بار موفرفری را توی خیالش می بیند اما نمی تواند در روز موعد، پنهان در پشت تنه ی درخت منتظرش نباشد. نیمکت تا همیشه برای مو فرفری دستمال کشیده می شود تا بیاید و انجا دردهایش را نقاشی کند. کلیشه ای بگوییم عشق همین چنگ زدن به چیز هایی است که از عزیزی باقی مانده.

سلام متین جان
ممنونم از لطفت و متن انتخابی زیبات
@};-


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 25 آبان 1397 - 08:19

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و عرض ادب
خیلی شیوا و عالی نوشته بودید. حس و حالی که قهرمان داستان داشت رو به خوبی می شد فهمید. این ثبت حس و حال و آفرینش خلقیات قهرمان ، بی نهایت گیرا و منحصر به فرد بود. از قهرمان داستان که فاصله بگیریم به مراد خان بر می خوریم که انصافا توصیفات بجایی را درباره این قهرمان دوم داستان به خرج دادید.
گیرایی داستان شما به این بر می گردد که وصف شرایط و محیط سنجی کار و همچنین زاویه دید شما خوب بود و پیرنگ قدرتمندی داشت.
فقط نکته ای که باید عرض کنم این است که ما نویسنده های داستانک باید مراقب باشیم یک وقت توی نگارش هامون در چاله "اطناب ممل" گرفتار نشیم. قطع به یقین اگر این داستان کش دارتر می شد ، چه بسا توی این چاله می افتاد. اما خب ، توی خوب نقطه ای به پایان رسید و بسته شد.
عالی
حسن ایمانی


@حسن ایمانی توسط شیدا محجوب Members  ارسال در جمعه 25 آبان 1397 - 14:17

نمایش مشخصات شیدا محجوب جناب ایمانی ، سلام.

میدانم که سال هاست قلم می زنید و پیگیرانه داستان و داستانک ایرانی را دنبال می کنید و با توجه به یکی از کامنت هایتان که از مراسم معارفه و انتشار کارهایتان در خارج از ایران گفته بودید می توان فهمید که دغدغه هایی بسیار ارزشمند دارید و همین دیدن افرادی چون شماست که برای امثال من که روحیه هایی نه چندان شکست ناپذیر دارند باعث انگیزه می شود و عشقم به نوشتن و خلق شخصیت هایی منحصر به فرد و ماندگار را یاد اوری می کند.

ممنونم که امدید و داستانم را سر حوصله خواندید و لطفتان را برایم درج کردید. این داستان قبلا هم که توسط دوستان و اساتیدی نقد شده بود اشاره کرده بودند به جزئیاتی که باید با پیرنگ مرتبط باشد و حذف تصاویر نه چندان مرتبط و جلو برنده و به قول شما پیشگیری از اطناب.
البته این نسخه ی انتشار یافته نسخه ی اولیه و ویرایش نشده است و حتما به طور جد پیگیر بازنویسی اش هستم.

و حس شما به راوی و مراد هم بسیار خوش حالم کرد.

مجدد ممنونم و برایتان سلامتی و اتفاق های خوب در عرصه ی نوشتن آرزو می کنم
@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.