نباشی، نمی شود!

داستان کوتاه:

???? نباشی، نمی شود:
[با عشق به عشق ام...لیلایم]

فراموش کرده بودم که با خودم چتر ببرم. وسط راه باران گرفت و تا رسیدم به دانشکده خیس باران شدم.
از باران متنفر بودم. خیس بودم. کلافه و عصبی رفتم کلاس. هنوز کسی نیامده بود. تنها توی کلاس نشستم. بلوزم را روی شوفاژ کنار دیوار پهن کردم. در این حین، سعید از پشت در به داخل سرک کشید و وقتی فهمید تنهام، مثل گربه ای لوس، میو میو کنان چند بار سر میکشید و پنهان میشد.
- کم مسخره بازی درآر، اعصابم خورد شده! تموم خیسم...
سعید از پشت در بیرون آمد و روی صندلی پشت میز استاد نشست. سراپای من را نگاه کرد و با خنده گفت: پس بدون آرایش این شکلیییییی...
شروع کردم به غر زدن، و بگو مگو با سعید. اما سعید فقط میخندید. دق ام گرفته بود. حرفی برام نمانده بود در جواب لبخندهایش. به او زل زدم و نفس عمیقی کشیدم، جواب دادم: مگه نمیبینی بارونه؟!
باز هم زد زیر خنده!.
- نخند اعصابم خورده! فوشت میدم ها!!!
نگاهم کرد و گفت: یه شعر جدید نوشتم، بخونم برات؟
- نخیر، لازم نکرده!
- پس می خونم!!!
بلند شد و مثل یک استاد واقعی، چند دور طول تخته را رفت و برگشت، بعد گفت: به معجزه اعتقاد داری، دخترم؟!
- نه!
- منم نداشتم اما حالا با دیدن چهره ی بارون خورده ی شما، پیدا کردم.
- بی مزه! چرت نگو!!!
- راستش اگه خدا قبول کنه، فکر کنم عاشقتون شدم...
زدم زیر خنده و گفتم: برو گم شو، بیشعور!... عاشق؟! تو رو چی به عشق و عاشقی!؟
- میخندی؟!، شما نمیترسین بهتون نمره پایین بدم!
- نه!
- اخم که میکنی جذاب تر میشی دخترم...
خندیدم و جواب دادم: اگه راست میگی، برو تو حیاط وایسا زیر بارون و داد بزن که دوسم داری... عاشقمی... میمیری برام!.
دیدم بدون معطلی راه افتاد. دویدم جلوش رو گرفتم و گفتم: مسخره بازی در نیاری که جیغ میزم ها...
گفت: تو بشین، من میرم ی ربع زیر بارون میمونم خیس که شدم بر میگردم!
- لوس بازی در نیار، میخوای آبروریزی بشه مگه!؟
برای اینکه حواسشو پرت کنم خندیدم و گفتم: بلند شدی شعر بخونی برام...
گفت: آره، خندیدی یادم رفت، باید دوباره فکر کنم بهش.. بهت...
دستی کشید تو صورتم و موهای خیسم رو از روی صورتم کنار زد و ادامه داد: موهات که ریخته تو صورتت، دلمو بدجوری هوایی میکنه!
- انگاری دلتو بردم هااا...
خندید، گفت: دریا بودی و غریق عشقت شدم انگار!
- دریااا!!!
- آره دخترم!... دلم می خواد غرقتون بشم!
بوسه ای بر پیشانی ام گذاشت و گفت: من دیگه برم، تا بچه ها نیومدن!
کتابش را گرفت و رفت؛ و من بدون اینکه خداحافظی کنم، رفتم طرف پنجره و به بیرون خیره شدم.
- کاش همیشه باران ببارد
تا وقتی خیس از بارانی،
شعرهایم را برایت بخوانم...
هر وقتی دلت برایم تنگ شد
شعرهایم را زمزمه کن
و بیا سر قرار همیشگی مان
روی نیمکت زیر درخت بید
سر ساعت دلتنگی
نکند نباشی
باور کن
نباشی نمی شود،
نمیتوانم...
به پشت سر نگاه کردم. سعید توی چارچوب در خبر دار ایستاده بود. چشمکی زد و گفت: اجازه مرخصی میدی فرمانده!!!

سعید فلاحی
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

محمدرضا زیرک (1/4/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.