او

استرس داشت. مدام از اینور اتاق به اونور حرکت میکرد. چشمش پی پرزهای قالی بود. ناخن هاشو می جوید. یهو وایمیساد. به پوست کنده شده ی کنار ناخن هاش نگاه میکرد. انگشتاشو به کنار پیرهنش میمالید تا رطوبت آب دهان و خونی که از کنار ناخن ها با هم مخلوط شده بود را پاک کند. دستاش عرق کرده بود. چنتا نفس عمیق کشید. از اون نفس ها که از دهن میدن تو، نه از عمق قفسه سینه. اصن این عمق قفسه سینه کجاست؟ یاد کلاس پیلاتس افتادم و تنفسی که مربی بهمون یاد میداد. دستا رو قفسه سینه، آرام نفس عمیق بکشید و در 5 شماره بیرون بدهید. بر فرض که بشه شش شماره، یا نه 10 یا اصن 20... چه توفیری می کنه. این ذهن لامصب مگه از فکرای توش خلاص میشه. کاش میشد با هر نفسی که می کشی و میدی بیرون، افکارتم مثل باد از ذهنت خارج میشد. اینجوری شاید درد قفسه سینه هم کم می شد. میگن خیلی از دردای قفسه سینه از مشکلات روانه، از افکار پریشونه...حتی معده درد و و سردرد، پا درد و کمر درد هم همینطور...نمی دونم...شاید اینارو میگن چون نمی تونن علت خیلی چیزا رو پیدا کنن! آخه ماها منتظریم همه چیو گردن چیزه دیگه بندازیم. مثلا اگه دلار میره بالا گردن تحریم آمریکا. تحریم آمریکا رو گردن دولت، دولت و گردن بی خردی بعضی از خود مردم، بعدم آخرش همه چی به بچگی و خانواده ی طرف بر میگرده. دیدی تا یه چیزی میشه میگیم خوب معلومه...حتما کودکیت بهت بها نمی دادن یا مثلا نذاشتن احساساتتو به زبون بیاری، سرکوبت کردن و هزار تا دلیل و برهان، خوب که چی، الان چیکار کنم. قطعا انتخاب ننه بابام گردنه من نبوده همینجور که به دنیا اومدنم گردن من نبوده. میره کنار پنجره...بیرونو نگاه میکنه یه نسیم نه چندان خنکی میره لای موهای باز و سیاه فر فری اش. بی تفاوت و شانه بالا انداخته مثل آدمی که کلی فکر تو سرشه ولی اصلا حوصله تجزیه و تحلیل هیچکدومو نداره. داشتم به کلیپی که دیشب نگاه میکردم فکر می کردم. یهو برگشت نگام کرد. گفت اصن فهمیدی حالم بده؟ فهمیدی یهو خالی شدم؟ فهمیدی یهو ساکت و آروم شدم؟ نگاش می کردم. یه نفسی کشیدمو با انگشتای دستم ور رفتم. حوصله حرف زدن نداشتم. آخه من از اونام که خیلیا دوست دارن باهام حرف بزنن ولی تا من میخوام شروع کنم انگار تو دنیای خودشون دارن غلت میزنن. بعد از کلی وراجی آخر باز به مشکل خودشون برمیگردن. اونقدر عصبی میشم که دلم میخواد با یک مشت فکشونو بشکونم...اه...این آدمه خودخواهه به ظاهر کاربلد.حال آدمو بد می کنن. دوباره کلیپ دیشب اومد جلوی چشمم.کی بود؟، آهان وودی الن. می گفت دنیا مزخرفه، حال بهم زنه، من دنیا رو مثل یه کابوس میبینم، کابوسی که مجبوریم قشنگ نگاش کنیم. مثل نیچه حرف میزد، شوپنهاور...از این آدمای موفق که این چرندیاتو میگن بیزارم. یکی نیست بگه تو اصن چی میگی. حتی مجبور بودن تو این شرایط هم برای تو راحت تر از خیلیاس. یهو یاد آدمای معمولی کارگر افتادم که هیچکس اونارو نمیشناسه. کارای روزمره رو بدون کوچکترین تغییری انجام میدن. شکایتی هم ندارن. نه درد زیادی می کشن نه خوشی فراوانی دارن. به چیزی ام فکر نمی کنن. تحلیل نمی کنن. میرن جلو.آروم، ساکت! نمیدونم اونا خوشبخت ترن یا ما؟ یا وودی الن؟ سرم و آوردم بالا داشت بهم نگاه می کرد. نمیتونستم معنی نگاشو بفهمم. می خواست بگه خیلی پرتی یا نه، خیلی سرخوشی که به هیچی اهمیت نمیدی، یا حتی نه، یکم منو دوست داشته باش. بهش نگاه کردم. نمیدونم چرا نمیتونم زل بزنم به چشماش. انگار که بخوام خجالت بکشم. اومد سمتم سفت بغلم کرد. چسبید و سرشو گذاشت رو شونم. پشتشو یکم مالش دادم. جریان خونو تو رگ هاش احساس می کردم. دوباره برگشت نگام کرد. گفت میدونی چرا یهو آروم شدم؟ چون دیدم تو هستی. حتی وقتی تو خودتی...حتی وقتی فکرت درگیر چیزه دیگس...انگار بودنتو یه حس امید بهم میده، آرامش میده. با خودم گفتم...آره خوب آدم مجبوره اینجوری زندگی کنه، مجبوری به یه چیزی چنگ بزنی، حتی به یه آدم بی تفاوت..حتی ناچیز...حتی یه آدم با هزارتا دغدغه و فکر. یهو تلفن زنگ خورد. .برداشتم. دوستش بود.گوشیو دادم دستش. یه آدرس گرفت. از خوشحالی گوشیو سریع گذاشت و بهم آدرسو نشون داد.گفت میدونی چیه؟ آدرس یک فالگیره.، کارش حرف نداره!. سرطان همه ی وجودشو گرفته بود اما باز هم دنبال طالعش می گشت...!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

رضا فرازمند ,نوریه هاشمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (27/4/1399),نوریه هاشمی (27/4/1399),فرناز بابایی (27/4/1399),طراوت چراغی (28/4/1399),حسن ایمانی (30/4/1399),رضا فرازمند (30/4/1399),منوچهر فتیان پور (6/5/1399),اسما حیدری (8/5/1399),

نقطه نظرات

نام: نوریه هاشمی کاربر عضو  ارسال در جمعه 27 تير 1399 - 09:53

نمایش مشخصات نوریه هاشمی داستان تون عالی بود به امید پیشرفت های بیشتر تون .


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 تير 1399 - 10:13

نمایش مشخصات حسن ایمانی درود بر شما...
در نحوه نگارش داستان، ما يك ورود داريم و يك خروج... كه هر كدوم از اين دو مورد بيش از اندازه مهمه... اين داستان ورود جالب توجهي داره كه خواننده رو متقاعد ميكنه كار رو تعقيب كنه اما در حين مطالعه ماجرا، پرشها، جهش ها و انحرافات متني بسياري در كار ديده ميشه كه پيچيدگي هاي منحطي رو به دنبال داره. اينا بايد رفع بشه و شفاف و سليس نوشت. خواننده در كلاف پيچيدگي ها سردرگم ميشه و اينو بايد گذاشت به حساب چند عامل كه من به دو عاملش اشاره مي كنم:
يك: عدم تعيين يك خط مشي متني مشخص و تلفيق نادرست چند شيوه نگارشي.
دو: عدم درست پاراگراف بندي متني و نگارشي و پيچيدگي حاصل از اون
به اعتقاد من با انجام چند ويرايش نگارشي و متن داستاني، ميشه همين كار رو جذاب تر نوشت در كنار اينكه توانايي نگارشي در داستان سازي در نويسنده ديده ميشه...
مطلب بعدي اينكه... هميشه بايد اين موضوع رو سرلوحه قرار بديم كه قرار نيست تا موضوعي به ذهنمون ميرسه، فوري اونو داستانش كنيم و در سايت قرار بديم. قراره موضوع رو در ذهنمون اونقدر آناليز كنيم تا يه يك صفر تا صد درست و حسابي برسيم. اونوقته كه ميشه داستانش رو نوشت. تازه بعد از نوشتن، كار اصلي ما اينه كه چندين بار داستان رو بازخوني كنيم تا از بُعد متني و نگارشي اشكالي درش نبينيم...
اين داستان به اعتقاد من بازخوني نشده و بعد از آفرينش، بلافاصله در سايت قرار گرفته...
حسن ايماني



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.