معشوق قناری

به نام خالق هستی
قناری کوچکی وسط روستایی بی رحم زندگی میکرد.روستایی ک مردمانش پدر و مادرش را با بی رحمی تمام کشته بودند.چه روز های سختی را بدون پدر و مادرش پشت سر گذاشته بود.درقفس کوچک خود همیشه غصه میخورد و ناله میکرد.آواز غم میخواندو گریه میکرد.اما افسوس ک هیچ کس هم صحبت او نبود،هیچ کس متوجه غم آهنگ او نمیشد.
روز ها گذشت،ماه ها رفتندو بلاخره سال هایی به پایان رسیدند و این قناری با همان آواز ها بزرگ و بزرگتر شد.همیشه در رویای خود،پرواز در آسمان را میدید ولی هیچ وقت تلاشی نمیکرد.و به جای آن به سرنوشت شومش لعنت میفرستاد.تا اینک روزی از روزهای خداوند در آن روستای نامرد طوفان شدیدی شروع به وزیدن کرد و نقاشی دخترکی در هوا رها بود و می چرخیدو میچرخید،نقاشیه یک قناری زیبا با رنگ های متنوع.از قضا این نقاشی درقفس قناری زرد رنگ فرود آمد و همنشین قناری شد.
صبح های قناری با آن قناری غلابی شب میشد و شب های با لالایی هایش برای نقاشی صب میشد.به او آب میداد غذا میداد و بسیار با او صحبت میکرد ولی از معشوق خود هیچ چیزی نمیشنید تا اینک اینبار گردبادی از صحرا شروع شدو هرچه نزدیک تر میشد مردم روستا بیشتر میترسیدندو کم کم روستا را خالی میکردند.همه رفتند جز این پرنده ی عاشق با اینک زمزمه ی گرد باد را شنیده بود اما هیچ تلاشی نمیکرد تا خود رااز مرگ رهاکند.گردباد نزدیک ونزدیک تر میشد و قناری عاشق و عاشق تر.
و بلاخره آن روز شوم رسید گرد باد از اول روستا شروع به نابودی کرد و همه چیز را نیست و نابود میکرد؛ظهر شد و گردباد خسته شد و آرام نشست. وقتی نشست بادی وزیدو به قفس خورد و نقاشی به پرواز درآمد.و درست پایین قفس افتاد.قناری هرچه تلاش کرد اورا بگیرد بی فایده بود.اما نا امید نشد با خود گفت حالا که او رفته من می روم به دنبالش.شروع به نوک زدن به میله های قفس زد اما این زندان سخت تر از آن چیزی بود ک فکر میکرد.خسته شد لحظه ای فکرد کرد.چشمم خورد به قفل قفس تکه ی چوب کنار خود را برداشت و آنچه از انسان ها در ذهن داشت را روی قفل پیاده کرد.انقدر تلاش کرد تا قفل باز شد.سالها بود ک پرواز نکرده بود برای همین میترسید. ولی وقتی معشقش را پایین دید عزمش را جذب کرد و به پرواز درآمد.اما همان موقع گرد باد کار خود را شروع کرد .نقاشی دوباره به پرواز در آمد و رفت وسط روستا جایی که یک حوض قدیمی نمای روستا را زیبا میکرد.وسرانجام در آب حوض افتاد و رنگ هایش پخش در آب شد.قناری بعد از مدتی رسید وقتی نقاشیه بهم ریخته را دید شوکه شد.و فهمید که عشقش پوچ بوده ولی حالا آزاد آزاد بودو این عزم و اراده را مدیون دخترکی بود که در کودکی نابینا شده بود و تنها چیزی ک در ذهن داشته تصویر مادر همین قناری بوده.
گاهی ما انسان ها فقط نیاز به کمی امید، عزم و اراده داریم امیدوارم همیشه این سه در اوج نا امیدی به کمکتان بیایند
پایان
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

حمید جعفری (مسافر شب) ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

هاجر سادات رضائی (13/11/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (15/11/1397),متین یحیی زاده (16/11/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.