عطربهشت

نگاهم را به چهره اش دوخته بودم و چیزی نمی گفتم، فقط نگاه می کردم، به لباس های خاکی رنگش، به صورتش که مملو از ریش های تنک بود و به نورانیت خاصی که در نگاهش موج می زد، در همان زمانی که در اعماق ذهنم مشغول کند و کاو ظاهرش بودم، خم شد، دستانش را روی شانه هایم گذاشت و گفت:«ما اومدیم براتون یه خونه بسازیم، دوست داری؟» این را که گفت، خشکم زد و انگار برای چند لحظه از این دنیا خارج شدم، ذوق زده شده بودم و تک تک سلول های بدنم در حالتی میان شادی و شوک قرار گرفته بودند، خوشحالی مفرطی که داشتم، قدرت هرگونه عکس العملی را از من سلب کرده بود، تمام خاطرات تلخ و بی خانمانی گذشته در عرض چند ثانیه از مقابل چشمانم گذشت، از ریزش سقف تیرپوش خانه مان گرفته تا زمان هایی که با ابری شدن آسمان، ترس، وجود من و پدر و مادرم را فرا می گرفت و با عجله تشت ها را می چیدیم زیر حفرۀ سقف و بقیۀ جاهایی که آب چکه می کرد و بعد باید همیشه هوشیار می خوابیدیم تا وقتی تشت ها پر می شد، آنها را خالی کنیم، در همین تصورات و خیالات غرق شده بودم که آن مرد جوان در حالی که لبخندی نمکین بر لب داشت، گفت:«من اسمم مرتضاست، تو چی؟حداقل اسمتو بهم بگو!» آب دهانم را قورت دادم و گفتم :«اسمم محمده».
این را که گفتم، لبخندی که روی لبانش بود برای چند لحظه خشکید، انتظار این واکنش راداشتم، چون همیشه شنیدن صدای حرف زدن کسی که مشکل گفتاری دارد، حس ترحمی را در طرف مقابل ایجاد می کند و مرتضی هم استثنای این مسئله نبود و وقتی این آواهای بی معنی از دهانم به بیرون پرتاب شد، نگاهش تغییر کرد، نمی دانم شاید غلظت ترحمش بیشتر شد.
در همین حال مادرم که از فاصله ای نسبتا نزدیک، حواسش به من بود جلوتر آمد و گفت:«اسمش محمده، مادرزاد مشکل تکلّم داره » بعد نگاهی به من انداخت و در حالی که اشک شوقی مسیر گونه اش را به آرامی به طرف پایین طی می کرد، ادامه داد:«معلومه که دوست داره، خدا عاقبت به خیرتون کنه» بعد با گوشۀ چادر، اشکش را پاک کرد و مرا با خود برد. مادرم تنها کسی بودکه به قول خودش، زبان مرا می فهمد، حتی پدرم هم نمی تواند از پس رمز گشایی حرف هایم بر بیاید.
مرتضی تنها نبود و یک گروه 12 نفری هم همراه او بودند، چند نفرشان آمدند پیش مرتضی تا در ساخت خانه کمک کنند و چند نفر هم بچه ها را در مسجد جمع می کردند و برایشان از مسائل مهم دینی و قرآنی می گفتند.
اما من بیشتر اوقات همراه مرتضی بودم، او را بیشتر از بقیه دوست داشتم، شاید چون در اولین برخورد او را دیدم و یا اینکه خبر خوش ساخت خانۀ جدیدمان را از زبان او شنیدم.
روز ها، زمانی که گرمای خورشید تیر ماه با سرعت به سر و صورت برخورد می کرد، مرتضی و دوستانش بی وقفه کار می کردند و خستگی برایشان بی معنی بود ، برعکس قیافه هاشان، خیلی انسان های شوخی بودند و همیشه بساط خنده شان به راه بود، مرتضی هم همیشه در تیر راس بیشتر شوخی هایشان بود شاید به خاطر اینکه تنها فرد متاهل در آن جمع بود و هر از گاهی که موبایلش زنگ می خورد، بقیه زیر لب، پوزخندی می زدند و به شوخی می گفتند:«بچه ها، یه ساعت استراحت، فرمانده حالا حالاها کار داره!» مرتضی خیلی پر انرژی بود و البته پرکار، دوستانش به او فرمانده می گفتند، فرماندۀ بسیج دانشگاهشان بود و البته پیش قراول همه!
شب ها هم وقتی به مسجد می رفتند تا استراحت کنند، من همراهشان می رفتم و مرتضی با وجود اینکه خسته بود و نایی نداشت، به من نکات مهم دینی و اخلاقی را یاد می داد و من سوالاتم را روی کاغذ می نوشتم و او با حوصله می خواند و جواب می داد؛ مثلا یک شب وقتی با سر و روی خاکی تکیه داده بود و پاهای ورم کرده اش را مالش می داد روی کاغذ نوشتم:«چرا به ماها کمک می کنید و تازه هیچ پولی هم نمی گیرید؟»سوالم را به او دادم، سوال را که دید لبخندی زد، اندکی مکث کرد و گفت:«ما شیعه هستیم و الگوهای ما یعنی پیامبران و امامان، همشون توصیه کردن که به نیازمندان و اون هایی که ضعیف تر از خودمون هستن، کمک کنیم، الان هم ما فقط وسیله هستیم برای انجام این کار خیر، جالبه بدونی اینجا بودن و به امثال شماها خدمت کردن، خودش یه نوع سعادت و افتخاره و مطمئن باش نصیب هر کسی نمیشه»
بعد، پاهایش را جمع کرد و روبروی من نشست و ادامه داد:«پرسیدی چرا ما این کارو رایگان انجام میدیم؟ این کار ما یعنی جهادگری یکی از پاک ترین کارهاست چون هیچ پولی وسط نیست و همۀ کسانی که میان به خاطر عشقشون میان، عشق به خدا، عشق به کشور و مردمشون، خیلی سال پیش ما انقلاب کردیم و از سلطۀ دشمنا رها شدیم، حالا باید خودمون دست به دست هم بدیم و کشور رو آباد کنیم و به همۀ مسلمونا و مردمای جهان ثابت کنیم که ما می تونیم با توکل به خدا و روحیۀ جهادگری، کشورمون رو آباد کنیم تا با این کار هم دشمانامون رو ناکام بذاریم و مهم تر از همه این که اون دنیا مقابل شهدا شرمنده نباشیم، شهدایی که از جونشون مایه گذاشتن و با فداکاری هاشون نذاشتن حتی یه وجب خاک از کشورمون رو ازمون بگیرن، اون وقت اون دنیا اگه از ما بپرسن در مقابل خون ما چه کاری انجام دادید، حداقل یه چیز کوچیک برای گفتن داریم.» وقتی مرتضی از شهدا حرف می زد، چشمانش پر اشک شد، معلوم بود نمی خواست جلوی من گریه کند اما قطرات اشک به آرامی صورتش را احاطه کردند، روی کاغذ نوشتم:«چرا گریه می کنی؟» با دستمال اشک هایش را پاک کرد و گفت:«من یکی از آرزوهام اینه که شهید بشم، خیلی دلم می خواست زمان جنگ بود تا می رفتم و منم شهید می شدم، تو دلت پاکه برام دعا کن به آرزوم برسم، یه آرزوی بزرگ دیگه هم دارم، می دونم خیلی توقع بالایی هستش ولی دلم می خواد اگه امام زمان(عج) ظهور کنه، من هم یکی از یاران ایشون باشم» همان لحظه به اعماق قلبم سفر کردم و با تمام وجود از خدا خواستم تا مرتضی به آرزویی که در سر دارد برسد. بعد برایش نوشتم:«از صمیم قلب برات دعا کردم تا به آرزوت برسی، حالا بهم بگو من چیکار کنم تا مقابل شهدا شرمنده نباشم؟» مرتضی بوسه ای بر پیشانی ام نشاند و گفت:«ازت ممنونم محمد، تو و بقیۀ نوجوونای هم سن تو، آینده سازای کشور هستید، باید قول بدی تا درساتو خیلی خوب بخونی و از نظر علمی کشور رو ارتقا بدی، یادت باشه یکی از اهدافی که جوونای ما رفتن و شهید شدن این بود که از ناموس خودشون دفاع کنن، فراموش نکن که در آینده مواظب خانوادت باشی و هیچ وقت نگاه بدی به نامحرم نداشته باشی، حواست باشه که خدا توی قرآن به ما تذکر داده که شیطان، دشمن ما انسان هاست، پس سعی کن همۀ کارهات رنگ و بوی خدایی بگیره و مطمئن باش در اون صورت هم توی دنیا و توی آخرت سعادتمند واقعی میشی. » حرف های مرتضی تاثیر عمیقی روی من گذاشته بود، در اعماق ذهنم غوطه ور بودم و به کار آنها فکر می کردم، به اینکه بدون چشم داشت در این گرما کار می کنند و به این کار افتخار می کنند، به خودم قول دادم تا تمام تلاشم را بکنم و به توصیه های او عمل کنم تا حداقل در این صورت، گوشه ای از زحمات آنها را جبران کنم.
روز ها از پی هم می گذشتند و ساخت خانۀ جدیدمان با سرعت در حال پیشرفت بود، از طرفی خوشحال بودم که ما هم بالاخره صاحب یک خانۀ نوساخت و نُقلی خواهیم شد و از طرفی ناراحت بودم که بعد از اتمام ساخت خانه، مرتضی و دوستانش از اینجا خواهند رفت.
روند اتفاقات سریع تر از آنی بود که فکرش را می کردم، خانه مان تکمیل شده بود و مرتضی و دوستانش مشغول جمع کردن وسایلشان بودند، نتوانستم جلوی بغضم را بگیرم و زدم زیر گریه، مرتضی که شنید جلوتر آمد و گفت:«گریه نکن پسر خوب، خدا دوست نداره ناراحتی شمارو ببینه، حرفایی که زدم رو فراموش نکن» بعد سرش را به گوشم نزدیک تر کرد و گفت:«خوبیه این سفر این بود که من یه دوست خوب مثل تو پیدا کردم، مواظب خودت باش» و بعد از من خداحافظی کرد.
مرتضی و دوستانش در میان دعاهای خیر پدر و مادرم و اهالی و در میان اشک ها و هق هق های من، اینجا را ترک کردند، رد پایشان بوی بهشت می داد، همانطوری که تک تک آجرهای خانه، بوی عشق می داد، عشقی خدایی و بهشتی.
در خانۀ جدیدمان خوشحال بودیم و دیگر نگران برف ها و باران ها و گرد و غبار ها نبودیم اما من همیشه دلتنگ دیدار مرتضی بودم و تمام خاطرات او را در گوشه از ذهنم برای همیشه بایگانی کردم.
دیدار با مرتضی یکی از آرزوهایم شده بود ، برای بر آورده شدن آرزویم باید 7 سال صبر می کردم، آرزویم در یکی از تابستان های گرم برآورده شد، من و دوستانم مشغول طراحی یک نرم افزار رایانه ای با موضوع اردوهای جهادی و مدافعین حرم، مناسب کودکان و نوجوانان بودیم و من حسابی دیرم شده بود، داشتم با عجله خیابان ها را می دویدم تا هر چه سریع تر به جلسه برسم، ناگهان با دیدن عکسی از مرتضی جا خوردم، ایستادم، فقط صدای نفس هایم بود که در گوشم تکرار می شد، مرتضی یک ذره هم تغییر نکرده بود، هنوز همان زیبایی و نورانیت در نگاه و چهره اش موج می زد، روی عکسش نوشته شده بود:«شهید مدافع حرم مرتضی بهشتی» چشمانم را بستم و با تمام وجود بو کشیدم، بازهم عطر بهشت به مشامم رسید و تا اعماق سلول هایم پیش رفت.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مهدی عزیزی حرمت (25/12/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.