آیینه

کار هر ماه پدرم این بود که مبلغی از حقوقش را به نیازمندان می داد، این برایش تبدیل به عادت شده بود، عادتی که مرا آزار می داد، من همیشه در سودای ثروت اندوزی بودم به خصوص اینکه دلم نمی خواست مقابل هم کلاسی هایم کم بیاورم، با وجود اینکه پدرم در یک کارگاه فرش بافی کار می کرد، حقوقش کفاف زندگیمان را می داد و من هم کاستی بزرگی در زندگی نداشتم اما چشم دیدن این بخشش پدرم را نداشتم، حس می کردم اگر اوضاع به همین روال ادامه یابد، حتما فقیر خواهیم شد، بدتر اینکه مادرم هم در مقابل این کار پدرم سکوت کرده بود و راضی به نظر می رسید. تا اینکه تصمیم گرفتم یک روز مقابل این کارش بایستم. ظهر یکی از روز های تابستان که هُرم خورشید امان نمی داد و پدرم خسته از کار برگشته بود به او گفتم:«بابا من دیگه خسته شدم، تا کی می خوای هر ماه به این و اون بذل و بخشش کنی؟خسته نشدی؟» پدرم در چشمانم خیره شد، انگار جهان در سکوتی بی پایان فرو رفت، فقط صدای ضربان قلبم را می شنیدم، پدرم سرش را پایین انداخت و چندلحظه در همان حال ماند، بعد سرش را بلند کرد و گفت:«دنبالم بیا پسرم».
همراهش راه افتادم، پدرم مرا به زیر زمین برد، بعد گفت:«همینجا وایسا» یک ترس غیر عادی در وجودم در حال شکل گرفتن بود، پدرم رفت و یک آینۀ کوچک قدیمی را از گوشۀ زیر زمین برداشت و آمد روبرویم ایستاد، ، آینه را بالا گرفت و با تمام قدرت آن را به زمین کوبید، آینه به قطعات ریز بسیاری تقسیم شد، جا خوردم و گفتم:«چیکار می کنی بابا؟» پدرم خم شد و یکی از قطعات ریز آینه را برداشت و گفت:«بگیرش» قطعۀ کوچک را در دست گرفتم پدرم گفت:«خودتو توش بهم نشون بده» تمام تلاشم را کردم تا بتوانم خودم را در آن جا کنم، آینه را دور و نزدیک می کردم و در حالت های مختلف امتحان می کردم اما بی فایده بود، بعد گفتم:«بی فایدست بابا، نمیشه!» پدرم گفت:«خب حالا مشکل از تو هستش که توی آینه جا نمیشی یا از آینه؟» سکوت کردم، سایۀ سنگین نگاه پدرم را روی خودم حس می کردم، قطرات عرق، شقیقۀ شبنم زده ام را در نوردیده بود، پدرم سکوت را شکست و گفت:«آینتو بزرگ کن ».

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

بهروزعامری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (29/12/1397),جان محمد ملک زاده (5/1/1398),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 1 فروردين 1398 - 13:05

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
داستان واقعا یک داستان کوتاه شسته رفته بود
اما استدلال بزرگ کردن آینه استدلال محکمی نیست ما نظیر این استدلالها به این روز افتادیم
کاش استدلال منطقی تری بجاش میگذاشتی
درود بر شما عزیز


@بهروزعامری توسط مهدی عزیزی حرمت Members  ارسال در دوشنبه 5 فروردين 1398 - 20:50

نمایش مشخصات مهدی عزیزی حرمت سلام بر شما استاد گرامی، سپاس گزارم از نقدتون، حتما در داستان های بعدی استدلال قوی تری استفاده می کنم اما هدف من از نوشتن این داستان برای گروه کودک و نوجوان بوده و طبیعتا ناچار بودم از استدلال های خیلی سخت استفاده نکنم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.