مترسک

همیشه در کنار پرچین های جالیز ایستاده بود . هیچ وقت نمی نشست و همیشه ایستاده بود . هیچوقت آن لبخندی را که روی صورتش دوخته بودند به ناراحتی و غم تبدیل نمیکرد و همیشه شاد بود . هیچ گاه نمیخوابید و هیچ وقت سرد یا گرمش نمیشد . پرنده ها روی دستش می ایستاند اما او هیچ وقت دستانش خسته نمیشد . او درست است که جان ندارد ، اما همانند انسانی مقاوم و مهربان است و همیشه با آن لباس های پاره پوره اش در کنار پرچین ها ایستاره است و همچنان نگهبانی میدهد .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

نارین وثوقی ,