توکل

توکل به خدا
شب سیزده بدر بود ؛ و من در پست نگهبانی بودم ، هوا بارانی بود به این فکر میکردم اگر هوا فردا خوب باشه و بچه هام بگن بریم بیرون چیکار کنم ؛ آخه بجز یک هزار تومانی هیچ پولی تو جیبم نبود .
باران نرم نرم می‌بارید ، دعا میکردم فردا هوا بارانی باشه .
شب قبلش برای صاحب کارم تماس گرفتم پولی بهم نداد و گفت : تا شانزدهم باید صبر کنی ؛ شب 13 خیلی برام سخت گذشت تا صبح بیدار بودم بعد از نماز صبح ، خوابم برد وقتی بیدار شدم آفتاب بهم میخندید ، در آسمان هیچ لکه ابری نبود با خودم گفتم چی می شد یه مقدار از ابرهای دیشب امروز به خاطر دل من میبارید ؛ دست بردم به جیبم ، توکل کردم به خدا حتما که نباید تو جیبت پول باشه با این هزارتومن خودم را به خونه می‌رسانم بقیه اش خدا بزرگه به قول معروف "از شهر بیرون برو نه از نرخش" "خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو" رفتم به خانه و همسرم را گفتم یه غذایی درست کن بچه ها را می بریم بیرون جواب داد : از صاحب کارت پول گرفتی؟ گفتم : خدا بزرگه.
از خانه ما تا سر خیابان اصلی پیاده راهی نبود ، راه افتادیم بچه ها و خانمم از من می‌پرسیدند؟!
کجا میخواهیم بریم ، جواب دادم هرجا می‌روم همراهم بیایید ؛راستش خودم هم نمیدونستم طفلکی ها را کجا میبرم ، یه لحظه از اعماق وجودم از خدا آرزو کردم خودروی شخصی داشته باشم ؛ آخه با سه تا بچه و وسایل تفریح خیلی سخت گذشت .
با پای پیاده به پل هوایی رسیدیم ، از آن بالا رفتیم اون بالا یه پیشنهاد مضحک دادم .
گفتم : این همون جایی است که شما را باید می آوردم ، ببینید از این بالا هم کوه و تپه و باغ و ماشین و زیبایی بهار دیده میشه ، هم لوله های سقف این پل جای مطمئنی است ، برای طناب تاب بازی آخه پل نزدیک شرکت نفت و روز تعطیل بود ، هیچ رفت و آمدی نبود خلوت خلوت بود منتظر بودم بچه ها نغ بزنند ، و همان جا براشون تناب تاب بازی را ببندم ؛ همسرم خندید و گفت : شوخی میکنی بچه ها زودتر برین پایین یه ماشین بگیریم تا یه جایی برسیم، شب شد ؛ من هم که پولی تو جیبم نبود تنها چیزی که آرامم میکرد یاد خدا بود ؛ پایین پل که رسیدیم یه سوپر مارکت بود ؛ خانم و آقایی به همراه دو فرزند خرید کرده از مغازه بیرون آمدند؛ داشتند میرفتن به طرف خودروی شخصی شان خانمه برگشت و پانزده هزار تومان به دختر بزرگترم داد و گفت : ببخشید این عیدی بچه ها ، خانمم تشکر کرد.
کنار خیابانی که منتهی میشد به جنگل ایستادیم .
با خودم فکر میکردم هر ماشینی که ما را به جنگل ببره کرایه رفت و برگشت حداقل بیست هزارتومان میشه ، گفتم : خدایا خودت آبروی منا حفظ کن ؛ خودت میدونی تو جیبم هیچ پولی نیست ؛ در همین لحظه یه ماشین اومد ، جرات کردم دستم را بالا بردم ، ایستاد ، گفتم : آقا مستقیم ؛ گفت : سوار شین .
داخل ماشین از آقای راننده خواستم یه جای خلوت تر محیط درخت و فضای سبز ترمز بزنید تا پیاده شیم؛ آقای راننده گفت : از اینجا (شرکت نفت ساری) تا خود روستای مرمت همه فضای سبز و مکانهای جنگلی و تفریحی داره هرجا دوست داشتید ، بگین وامیستم من تا بالادزا می روم .
نرسیده به مرمت پیاده شدیم ، دست بردم تو جیبم دلم هم آشوب بود ، گفتم ببخشید آقای راننده کرایه چند؟! جواب داد : واسه کرایه سوارت نکردم ؛ حالا که خیالم راحت شده بود ، چندین بار برای دادن کرایه اسرار کرده و تعارف رد و بلد کردم ، یک لحظه قصه کباب غاز تو ذهنم اومد به خودم اومدم ،اگه بگه حالا که خیلی اسرار میکنید هرچی دوست دارید ، بدین چه کار کنم!؟ سریع از آقای راننده تشکر کرده و خدا حافظی نمودم ؛ انشالله سال خوبی داشته باشین.
یه جای خوب را انتخاب کردیم ؛ رو بروی ما روستای زیبای مرمت و جنگلی زیبا و آسمانی آبی روشن، آفتابی تابان ، نه سوزان و طبیعت زیبای دلنواز، بوی گل و بوی بهار و درخت و جوب پر از آب زلال ؛ از زیبایی های طبیعت آنجا هرچه بگویم کم گفته ام .
دیگررهیچ استرس و نگرانی نداشتم ؛ زمین سرسبز ، گل های خوش بوی بهاری فرشم و آسمان آبی سقف بلند بالای سرم هدیه الهی باعث شده بود ، همه گرفتاری و مشکلات زندگی را فراموش کنم ، گویی سرمایه دار ترین فرد روی زمین بودم ؛ این درحالی بود که تو جیبم یه هزارتومان هم نبود .
بچه ها مشغول بازی و من در کنار همسر عزیزم مشغول چای خوردن شدیم و به روستا و زیبایی طبیعت مرمت نگاه میکردیم و برای آینده نقشه میکشیدم ؛ چه خوب بود در این روستا یه خونه داشتیم یه باغچه و پرورش مرغ محلی ، تا شهر هم ده دقیقه ای راه نیست ؛ خلاصه خیلی خوش گذشت مخصوصا برای بچه ها .
به پایان روز نزدیک شدیم وسایل را جمع کردیم ، آمدیم سر خیابان دوباره استرس نداشتن پول و جیب خالی تنم را لرزاند برام مهم نبود بقیه اش چی میشه پناه بر خدا میروم ؛ ماشینی آمد دست بلند کردم ایستاد و ما را تا نزدیکی منزل رساند موقع پیاده شدن بازهم گفتم ببخشید کرایه تون چه قدر شد ، شاید باورتان نشه در چنین روزی که بهترین فرصت برای مسافرکشی میتونه باشه به خواست خداوند متعال گفت : من مسافرکش نیستم تو مسیرم بودید ، شما را هم آوردم .
از پانزده هزار تومان هشت هزارتومان بچه ها چیپس و تخمه خریده بودند ، پنج هزارتومان نان خریدم و دو هزار تومان الباقی را برای کرایه رفت و برگشت سر پست نگهبانی ام از دخترم گرفتم و گفتم : این پول خورده برای کرایه تاکسی لازمش دارم فردا برات میارم ؛ خ ، از بچه هام خدا خداحافظی کردم رفتم سر پست نگهبانی ام .
از اینکه توکل به خدا کردم با جیب خالی بهترین 13بدر عمرم را رفته بودم و هیچ یک از اعضای خانوادم از جیب خالیم خبر نشدند ؛ خدایا تو را هزار هزار مرتبه شکر که مرا پیش خانواده ام شرمنده نکردی.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

مهشید سلیمی نبی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی قجه (31/1/1398),نصرالدین بهاروند (17/2/1398),ترنم سرخسی (19/2/1398),مهشید سلیمی نبی (10/4/1398),

نقطه نظرات

نام: نصرالدین بهاروند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 ارديبهشت 1398 - 09:54

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند سلام
داستان خوبی بود، خوشم اومد.
فقط یه جا میگین «... من هزار تومنی در جیب نداشتم»
مگه یه نفر به بچه‌ها عیدی نداده بود؟
تکلیف اون 15 هزار چی شد پس؟
گیریم که باهاش چیز میز خریده، خب دو هزار که توی جیبش باقی مونده
اصلا دو هزار هم به کنار
هزار تومن خودش چی پس؟
خوشمان آمد
پاینده باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.