عیدی یک فرشته

(عیدی یک فرشته)
چیزی به سال تحویل نمانده بود ؛ مدت ها بود که کار درست و حسابی برای تامین امرار و معاش نداشتم ؛ همین تازگی کار نگهبانی شب از طرف یک مهندس که قبلا بهش سپرده بودم ، بهم پیشنهاد شد ؛ من هم از سر ناچاری دوری از خانواده را قبول کردم تا کاری داشته باشم.
شب قبلش خوابی دیدم برای همسرم تعریف کردم :- (خواب دیدم در حیاط خانه ما پر از کبوتر است ، در بین این کبوترها یکی از همه زیباتر بود ، تاج طلایی داشت که من را خیلی به خودش خیره میکرد ؛ و یک قرقاول زیبای نر ، از بین این همه کبوتر تنها تاج طلا و قرقاول را گرفتم و در لانه ای قراردادم و گفتم اینها میخواهند تخم گذاری کنند.)
این خواب را به فال نیک گرفتم که صبح اش آقای مهندس کار نگهبان شب را بهم پیشنهاد کرد.
آقای مهندس تاکید میکرد ، این کار شرکتی هست ، حقوقت شاید دیر یا زود بشه ، فعلا به طور آزمایشی هستی ببینم کارت چطوره ؟! شبها نخوابی بیان هرچی هست ببرن ، برای اینکه از پس مخارج زندگیت بر بیایی روزها هم چند ساعتی کار پیدا کن بازهم میگم تا یه ماه کامل نشه نمی تونم پولی بهت بدم .
آقای مهندس تا جایی توانست تاکید کرد که تا یه ماه نشه پولی بهت نمیدیم حالا تا سال تحویل بیست روز بیشتر نمانده ، میخواست بهم غیر مستقیم بگن عید به امید ما نباش ، گفتم چشم آقا و امیدم را به خدا کردم.
شب سال تحویل رسید و من اولین سال تحویلی است که ، تنها و دو از خانه در اتاقک نگهبانی بودم ، روز قبل از سال تحویل همسرم و بچه ها از اینکه تحویل سال در کنارشان نخواهم بود ناراحت بودند ؛ تا جایی توانستم بهشون روحیه دادم و گفتم تنها من نیستم که از خانواده ام دورم و نمیتوانم سر سفره هفت سین باشم ؛ خیلی ها در خدمت سربازی برای دفاع از مرزهای کشور سر پست هاشون هستند ؛ خیلی از پزشکان جراح برای نجات جان مریضان در اتاق عمل مشغول کارند ، خیلی از خلبانان در هواپیماها به جابجایی مسافران کمک می کنند ، خیلی از نگهبان ها مثل من برای حفظ اموال مردم سر کارند و .....
با این مثال ها خواستم اهمیت شغلم را به فرزندانم نشان دهم و باعث دلگرمی بیشتر همسرم شوم .
بعدش گفتم : امشب من سال تحویل تماس میگیرم شما فکر کنید من هم در کنارتان هستم و رفتم سر پست نگهبانی ام.
در اتاقکم منتظر تماس مهندس بودم شاید عیدی بهم بده امشب بروم چیزی بخرم فردا همه جا بسته است ؛ آخه چندرغازی که در در ساعاتی از روز کارکرده بودم مختصر نخود و کشمشی خریده بودم ؛ پولی برام باقی نمانده بود ؛ میوه ای نتوانستم بخرم.
بامداد پنجشنبه بود ، به تحویل سال نزدیک می شدیم ، و در حالی که با گوشی با بچه هام صحبت میکردم ساعت 1:28:27 سال نو تحویل گردید ، دعای سال تحویل را برای بچه هایم خواندم ؛ از خدا خواستم سال خوبی برای همه مردم باشه ، سال پر خیر و برکت .
صبح زود خودم را به خانه رساندم و به همراه خانواده برای تبریک سال نو به دیدن پدر و مادرم و دست بوسی شان رفتیم ؛ مشکلات زندگی آدم ها را طوری تو منگنه قرار میده وقتی یه لحظه به فکر فرو میرویم میبینیم اعضای نزدیک خانواده را نه تنها چندماهی ندیدیم بلکه یک تماس هم نداشتیم تا احوالشان را بپرسیم ، نوروز فرصت خوبی بود ، که وظیفه مهم صله رحم که هریک از ما نسبت به دیگران داریم ، انجام دهیم.
روز اول سال را اختصاص دادم به دیدن پدر و مادر ، محاسن سفیدان و بزرگان .
پیش هریک از این عزیزان که رفتم برایم دعای خیر میکردند ، عاقبت بخیری ام را از خدا میخواستند ، دعا برای سلامتی خودم و خانوادم و ...
این دعاها برایم خیلی اهمیت داشت ، طوری که تجربه برایم نشان داده بود ، هر وقت مشکلی برایم پیش می آمد ، سراغ یه آدم مسن را می گرفتم ، ازش خواهش میکردم برایم دعا کنه به هر ترتیبی بود ، مشکلم به لطف خدا برطرف و گشایشی حاصل می شد.
روز اول به پایان رسید ، و باید سر پستم میرفتم با عجله بچه ها را به خانه رساندم و سر کارم رفتم ، وقتی به آنجا رسیدم تازه یادم آمد هیچی برای شام با خودم نیاورده بودم ، مغازه ها همه بسته و من هم نمیتوانستم به خانه برگردم ؛ به خودم گفتم امشب چیزی نمی‌خورم ؛ اما روده هایم به من یه چیزی دیگه می گفت : ! شروع به غرغر کردند .
راستش از اینکه که خیلی حراف هستم ؛ در طول روز هرجا که رفته بودیم از دل تنگی زیاد فقط حرف به خورد مردم دادم و خودم چیزی نخوردم .
در اتاقکم نشسته بودم هنوز نماز مغرب و عشا را نخوانده بودم ؛ بلند شدم که بروم وضو بگیرم ، از ته دل دعا کردم گفتم : - خدایا به امید تو نه به امید آقای مهندس ، عیدی ام فراموش نشه.
خدایا خدایا !! خیلی گرسنه هستم خودت یه چیزی برسون بخورم ، این موقع ، شب اول سال تحویل جایی را ندارم برم.

در همین لحظه ؛ ناگهان صدایی افکارم را در هم درید ، آقا ! آقا ! صدای یه زن بود ، جواب دادم بله : آمدم، از اتاقکم بیرون رفتم دیدم زیر درخت کنار اتاقکم ، خانمی یه جعبه شیرینی خامه به همراه میوه و مبلغی هم روی جعبه شیرینی دستش بود گفت : سلام ، جواب سلامش را دادم ، سال نو را بهم تبریک و جعبه شیرینی ، مبلغ پول و میوه را برایم تعارف کرد و گفت : *این عیدی شما سال خوبی داشته باشید * از اینکه همان لحظه دعایم قبول شد ، خیلی شوکه شده بودم خدا را شکر کردم ، و این ماجرا باورم را به قصه غذاهای بهشتی که برای حضرت مریم س می آمد ، به یقین مبدل ساخت و به خود بالیدم که نظر لطف خدای مهربان شامل حال من شده بود ؛ خداوند ج در قرآن عظیم الشان در آیه 37 سوره مبارکه آل عمران می فرمایند:《گفت ای مریم! این را از کجا آورده ای ؟!》گفت: 《این از سوی خدا است. خداوند به هر کسی بخواهد بی حساب روزی می دهد.》
نتیجه گیری از جریان نقل شده برایم متصور شد ، هیچ اتفاقی در این دنیا تصادفی نیست و همه آنها منشا در اعمال و کردار انسان دارد خداوند بزرگ ، خیلی مهربان است ، صدای بنده گان را شنوا و دعاهای آنها را استجابت می کند بعضی از دعاها همان لحظه مثل داستان متذکره مورد قبول حق تعالی قرار می گیرد. زندگی یه قصه کوتاه یا بزرگ است ؛ آنچه در این قصه مهم است این است که انسان چه درسی از این قصه میگیریم.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی قجه (11/2/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.