روح پدرم

حالا نزدیک به سه سال می شود ؛ که پدرخانمم از ناحیه پا معلول شده به خاطر کهولت سن با مریضی های دیگری هم دست و پنچه نرم میکند ، در این اواخر که روز به روز ضعیف تر میشد و دکترها جوابش کرده بودند ؛ تمام کارهای شخصی اش را انجام می دادم مثل یک نوزاد پوشاک میکردم و در سرویس بهداشتی میشستمش جسته اش ضعیف شده بود با این حال وزنش از خودم خیلی بیشتر بود ، جابجا کردن همچین مریضی برایم خیلی سخت بود زانو درد و کمر درد شده بودم خلاصه روزی دوبار باید او را تر و خشک میکردم و سر جایش می‌گذاشتم سرکار هم باید میرفتم اواخر تابستان بود مرا غصه گرفته بود با سرد شدن زمستان چه کار باید کرد با سرد شدن هوا مشکلات دو چند خواهد شد با قاشق بهش غذا می دادیم یک مریضی که دست و پاهایش از کار افتاده باشد نگهداری ازش خیلی سخت و طاقت فرسا است ، همسرم بعضی وقت ها به گریه می افتاد از این که پدرش رنج می برد ، و همیشه می گفت کاشکی یه برادر یا خواهری داشتم تا چند وقت آنها کمکش می کردند تک فرزند بودن اصلا به درد نمی خوره "یکه همیشه لکه ".
اگه یکی از اعضای خانواده مریض باشه همه اعضای خانواده مریض هستند به قول معروف "بنی آدم اعضای یک دیگرند / که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار" .
به او می گفتم ناشکری نکن این از طرف خداست مردم از ما مریض های بدتری دارند این که چندان چیزی نیست من تر و خشکش می کنم و لباس هایش را می شویم و تو هم غذایش را بده خیلی کار سختی نیست ؛ اما واقعیت این بود که مدت سه سال اسیر بودیم حتی به راحتی نمی توانستیم با هم به بازار یا یک مراسم عروسی یا میهمانی برویم حتما باید یکی از مریض پرستاری می کرد.
خیلی درد آور است مریضی که اعضای بدنش از کار افتاده و شعور دارد مشکلات و سختی را درک می کند ؛ گاها می دیدم گریه میکند و برایم دعا می کرد و بهم میگفت خیلی از دستم اذیت شدید از این زندگی مرگ شرافت دارد خدایا خودت کمکم کن .
اقرار میکنم بعضی وقت ها در هنگام نظافت و شست و شو ندرتنا از دستم می افتاد ، سرش به در و دیوار می خورد هرگز ناله و اعتراض نکرد می گفت : الحمدالله من هم ازش عذرخواهی میکردم .
سه شب قبل از فوتش به خوابم آمد لباس های سفید تنش بود بهم گفت : من از دنیا می روم حواست را جمع کن دور و ور خودت را را جمع کن من ازت خیلی راضی هستم تو رفیقم هستی .
شب جمعه بود ؛ من هنوز از کار بر نگشته بودم عمویم که روحانی بود به طور اتفاقی به خانه ما آمده بودند ؛ بعدا ازش سوال کردم بنده خدا گفتند دلم به آشوب افتاد نکنه پدرخانمت از دنیا برود و من احوالش را نپرسیده باشم با اینکه خیلی گرفتار بودم مصلحت دیدم بهش سر بزنم .
وقتی به خانه رسیدم عمویم در کنارش بود شهادتین را برایش تکرار می کرد و قرآن می خواند ناگهان چشمانش باز ماند و دیگر نفسش نمی آمد عمویم دست بر چشمانش کشید بهم گفت : بنده خدا از دنیا رفت.
در اتاق فقط من بودم و عمویم ساعت یک شب بود ؛ کاملا سکوت اتاق را در بر گرفته بود از اتاق خارج شدم دیدم همسرم در گوشه نشسته و بدنش می‌لرزد گویی ترسیده چیزی بهش نگفتم از من با ترس پرسید پدرم زنده است ؟! گفتم آری بهم گفت : "همین حالا یک چیزص سفید رنگی از جلوی چشمانم رد شد و بهم می گفت تو هم با من بیا " خیلی ترسیده بود در کنارش ماندم و در آغوش گرفتمش تا نزدیک اذان صبح بهش چیزی نگفتم بیدار شد و خواست به اتاق پدر برود به آرامی برایش جریان را گفتم ؛ گریه را سر داد و گفت : آن که دیدم روح پدرم بود اشک از چشمانش سرازیر شد.
خودم مسئولیت شست و شو و غسل میت را به عهده گرفتم حالا در دستان من فقط جنازه ای بود بدون روح تا حالا این حس را تجربه نکرده بودم ؛ مدت ها بود همین جسم را می شستم اما این همان نبود به خدا قسم انگار آدمی از آن خارج شده بود.
ساری باغ سنگ 3-6-1398

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.