آرزو

فصل اول

کتابفروشی

پسرک ژنده پوش در حالیکه از فرط سرما بدن نحیفش را میان کارتنی بزرگ پنهان کرده بود ، مانند همیشه گوشه دیوار ، کنج یک کوچه قدیمی ، درست جایی که همه تا مدرسه شان می دویدند بساط کوچکش را پهن کرد و ترازوی کهنه اش را هم مقابل عابرین روی زمین گذاشت.
اما در آن وقت صبح همه با عجله و بی اهمیت از کنارش می گذشتند ... پدر و مادرها ... بچه ها ...
بچه هایی که کیف های بزرگ و رنگارنگ مدرسه بر دوششان بود.
و همه کسل بودند و خواب آلود.
امام پدر و مادرهایشان آنها را با ناز و نوازش به سوی مدرسه هدایت می کردند ، مدرسه ای که هر روز با صدای فریادهای پر شور بچه ها هر دم جان تازه ای می گرفت ... هر روز ...
و پسرک هر بار با دیدن بچه هایی که با لباس های فرم مدرسه و با کیف و کتابهای دبستان از مقابلش عبور می کردند غرق در اندوه می شد. چرا که او نمیتوانست به مدرسه برود . چرا که او پدر و مادری نداشت تا با آنها تا مدرسه بدود و خوشحال و شادمان درس بخواند و درس بخواند !
او می دانست که کمی جلوتر از درب مدرسه ، کتابفروشی ای هست که بچه ها همیشه از آن کتاب می خرند.
او حتی یکبار فروشنده میانسالش را که پس از فروش روزانه کرکره مغازه اش را پایین می کشید دیده بود.
اما هرگز جرات آنرا نداشت تا لحظه ای حتی کوتاه مقابل ویترین کتابفروشی بایستد و نام کتابها و داستانهایی را که کنار هم در آن چیده شده بودند هجی کند.
چرا که او هنوز نمی توانست بدرستی بخواند. او تنها یک ماه به مدرسه رفته بود ... مدتها قبل و حالا چگونه می توانست چیزی بخواند ؟
آن روز پسرک زودتر از همیشه بساطش را جمع کرد و اگر چه وسایلش سنگین بودند اما به خود جرات داد و به سوی کتابفروشی حرکت کرد.
کتابفروشی ای که آرزو داشت تنها یک لحظه مقابل ویترینش بایستد و نام تک تک کتابهای کوناکونش را بخواند ...
و این برای او چه آرزوی دور و ناممکنی بود !
و در این اندیشه تلخ کم کم به کنار کتابفروشی رسید. هوا سرد بود و او سعی کرد تا با دمیدن بر دستهایش یخ زدگی آنها را کاهش دهد.
و سپس به خود نهیب زد تا جلوتر برود ...
و سرانجام دلش را به دریا زد و مقابل ویترین بزرگ کتابفروشی که با نورهای رنگارنی تزیین شده بود ایستاد و با کنجکاوی و علاقه به کتابهای آن خیره شد ... و سعی کرد تا نام یکی از آناه را بخواند : س ... س ... پ ... ید ... د...
و چون انعکاس نورها در شیشه مانع از تمرکزش بود ، صورت و دو دستش را به شیشه ویترین چسباند و دوباره تلاش کرد تا از اول نام سخت و طولانی کتاب را هجی کند ...
که به ناگاه مرد فروشنده را دید که بر درب مغازه اش ایستاده و به او نگاه می کند !
پسرک شرمزده و ناراحت از اینکه شیشه مغازه را آلوده کرده است قدمی عقب رفت و زیر لب زمزمه کرد : ببخشید ... آقا !
و بی درنگ در حالیکه بغض شدیدی گلویش را می فشرد با تمامی وسایل کهنه و سنگینش دوان دوان از آنجا دور شد.
او آنچنان سریع آنجا را ترک کرد که کتابفروش حتی فرصت نکرد با او کلامی صحبت کند.
و پسرک که آرام آرام می گریست در آن لحظه آروز کرد که ای کاش هرگز بدین دنیا قدم نمی گذاشت ، به این دنیای که در آن تنهای تنها بود !

فصل دوم

بابا نان داد

آن روز صبح هوا سرد سرد بود ... و برف آرام آرام می بارید.
پسرک میان شرما داخل کارتن پنهان شده بود و می لرزید.
آنجا زیر کارتن تنها جایی بود که می توانست به آرزوهایش فکرکند و لذت ببرد.
آرزوهایی که برای او دست نیافتنی و غیر ممکن به نظر می رسید ، اینکه روزی به مدرسه برود و بتواند همه کتابهای دنیا را بخواند.
که ناگاه مردی روی ترازویش ایستاد و خودش را وزن کرد و یک اسکناس داخل ظرف کوچک او گذاشت.
و پسرک بی آنکه سرش را از کارتن بیرون بیاورد گفت : خدا خیرتون بده.
و مرد از روی ترازو پایین آمد و مقابل او ایستاد.
اما حرکتی نکرد و نرفت !
پسرک سرش را بیرون آورد و به بالا حیره شد. او مرد کتابفروش بود !
پسرک جا خورد و در حالیکه ترسیده بود با ندامت گفت : آقا ... ببخشید .
مرد خم شد ، نوازشش کرد و گفت : اسمت چیه ؟
- محمد ... آقا.
- آقا محمد ، تو کتاب خووندن رو دوست داری ؟
پسرک سرش را به علامت تایید تکان داد ولی با اندوه پاسخ داد : من نمی تونم بخونم.
- مهم نیست ، از امروز یه چند ساعتی بیا پیش من توی مغازه تا خووندن و نوشتن رو بهت یاد بدم . همونجا کنار مغازه ام بساطتتو پهن کن و پولتو دربیار . قبوله؟
و پسرک که نمی توانست باور کند با خوشحالی سرش را تکان دادو گفت : یعنی اون وقت دیگه می تونم همه کتابها رو بخونم ؟
- البته که می تونی ، حالاح عجله کن ، راه زیادی داری که باید طی کنی.
و سپس مرد کتابفروش و پسرک بدنبالش بسوی مغازه کتابفروشی به راه افتادند.
پسرک بساطش را کنار مغازه او پهن کرد و با ناباوری وارد مغازه بزرگ و زیبای مرد شد. داخل کتابفروشی پر بود از کتابهای گوناگون.
و پس از آن مرد کتابی را برای او آورد. کتابی که بارها در دست بچه ها دیده بود ، همان کتابی که اروز کرده بود روزی در دستانش بگیرد و خط به خط آنرا بخواند.
کتاب فارسی دبستان ... که در صفحات اولش حروف الفبا و جمله های دوست داشتنی را می شد دید ، جمله " بابا نان داد "

فصل سوم

شامگاه خوشبختی

پاییز بود و حوالی عصر ، باد ملایمی می وزرید ، بادی که برگهای سرخ و زرد درختان را آرام آرام از آن بالاها به پایین می کشاند ، بادی که کنجکاوانه به هر سو می پیچید ...
و این برگها مشتاقانه و بی تاب روی زمین افتاده و مقابل ویترین مغازه کتابفروسی آرام می گرفتند. گویی که حتی آنها هم می خواستند داخل بیایند و آن همه کتابهای رنگارنگ را ورق بزنند. کتابهایی که هر یک برای خود دنیای بودند. دنیایی پر از راز و رمز ، پر از خاطره و احساس ...
درب مغازه کتابفروشی به آرامی گشوده شد و مرد جوانی به داخل آمد.
او مکثی کرد و به سوی قفسه کتابها رفت.
و چون به نتیجه ای نرسید خطاب به فروشنده گفت : آقا ببخشید ، یه رمان خوب و ... ارزنده می خوام ، یه چیزی که از خووندنش واقعا" بشه لذت برد ، یه چیزی که داستانش منحصر بفرد باشه.
و جوان فروشنده با لبخندی ، کتاب رمانی را که برای اولین بار خوانده بود از قفسه پشت سرش بیرون آورد و گفت : آقا ... این بهترین رمانیه که من توی تموم این سالها خووندم. این همون چیزیه که از خووندنش لذت می برین .
- جدا" ؟ چه جالب .
- این اولین کتابیه که بعد از کتاب فارسی دبستان خووندمش ، باهاش گریه کردم و باهاش به اوج آسمونها رفتم !
مرد جوان با اشتیاق کتاب را از فروشنده تحویل گرفت و خواست خداحافظی کند که ناگاه چشمش به نوشته ای بزرگ پشت سر فروشنده جوان افتاد.
روی کاغذ بزرگی چنین نوشته شده بود :
" قدر شامگاه خوشبختی ات را بدان ، چرا که خیلی زود خورشید سختی ها از پس کوههای آرزوهایت سر بر می آورد و با پرتو اش هر آنچه بدان عشق می ورزی را همانند برفها بر قله کوه ذره ذره آب می کند
و آنگاه است که در می یابی چه آسان هم چیز دیر می شود !
به یاد مرد بزرگوار زندگی ام
روحش شاد
دوست دار جاودانه ات ، محمد"


پایان

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی قجه (2/2/1398),ترنم سرخسی (5/2/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.