غیرت

فصل اول

کوچه

نیمه شب بود و هنوز باران می بارید.
بارانی بی وقفه که کمتر در شهر پر دودی چون تهران سابق داشت. بارانی که آلودگی ها را می شست و تمامی سیاهی ها را بر کف سرو و پر چین آسفالتها ، در پیچ و خم جوی ها و در تو در توی خیابانها و کوچه ها روان می کرد.
بارانی نم نم ، همچون دوران کودکی ، همانند کتابها و قصه ها ، با همان لطافت و تازگی اش ، بارانی که حالا با گذشت سالهای پرشتاب میان آجرها ، میان ساختمانها و میان بوی دود و آهن زندانی شده بود ، بارانی که گویی با تمام قوایش تا بی نهاین خواهد بارید ، گویی که هیچ گاه به پایان نمی رسد !
و در این میان ، در دل خیابانها و کوچه هایی که به سردی و سیاهی عمیقی فرو رفته بودند ، آنجا که به سختی می شد سایه ها را تشخیص داد ، سایه ای لرزان با ترس از کوچه ها می گذشت ، سایه ای که از خودش نیز می هراسید !
این سایه مرموز در هر کوچه گشتی می زد تا شاید به داخل اتومبیلی که در گوشه ای پارک شده بود راه یابد ، اما همه اتومبیل ها قفل بودند . هم می دانستند که او بی شک به سرکشی اتومبیل هایشان خواهد آمد . همه این را می دانستند ، چرا که سرقت در این شهر بزرگ چیز تازه ای نبود.
و این بار این سایه مردد به هر سو می چرخید تا شاید درب اتومبیلی را که از روی فراموش کاری باز مانده است بیابد و آنچه را که می خواهد به چنگ آورد . شاید دسته های پول ، شاید گوشی موبایل ، شاید ضبط اتومبیل و شاید ... چیزی گرانبهاتر.
در هر حال او هم مانند همه باید اندکی شانس می داشت .
شانسی که اگر اولین بار به رویش لبخند نمی زد او اکنون یک سارق نبود !
پس این شانسش نبود ، این نگون بختی اش بود ، آنچه که هر لحظه ، هر دقیقه و هر ثانیه به خیابانها می کشاندش تا به سراغ هر آنچه که می بیند برود.
و او دیگر به این شیوه نادرست زندگی خو گرفته بود ، دزدی دیگر عادتش شده بود !
او یک سابقه دار بود ، یک موجود مطرود که هر بار از قبل منفورتر و تنهاتر بود.
اما کاملا" حس میکرد که با هر بار دزدی تکه ای از غیرتش را زیر پا میگذارد.
و در این میان هر بار از خود می پرسید که آیا هنوز ته مانده ای این غیرت انسانی در وجودش باقی مانده است ؟
اویی که در دادگاه وجدانش به اشد مجازات محکوم می شد و هر بار از خویشتن می پرسید که آیا هنوز یک انسان است ؟
او در همین لحظات به کوچه ای تنگ و تاریک رسید. کوچه ای که در سکوت کامل و در بی خبری ژرف خفته بود.
و سپس به آرامی به داخل کوچه پیچید.
لحظه ای ایستاد و درنگ کرد ، همه جا همچنان در سکوت محض بود. او حس کرد که برای اولین بار دچار هراس عجیبی شده است. آنچه که قلبش را به تپش انداخت.
داخل کوچه بن بست و تاریک دو اتومبیل پارک شده بود.
او با احتیاط به سمت اتومبیل اول رفت و دست بر دستگیره درب آن برد ...
و درب آن باز شد !

فصل دوم

تردید

او هنوز نمی توانست باور کند ، داشبورد اتومبیل پر بود از دسته های اسکناس و چندین تکه طلای با ارزش ، پولی که می توانست تا ماهها هزینه های زندگی اش را تامین کند و دیگر نیاز نبود تا مدتها دست به دزدی جدیدی بزند. کویی این بار براستی شانس با او یار بود!
او به سرعت پولها و طلاها را که در پلاستیکی پیچیده شده بود در کاپشنش جا سازی کرد.
باید آنجا را ترک میکرد ، قبل از آنکه غافلگیر شده و در این کوچه بن بست گرفتار شود.
پس بی درنگ به خود نهیبی زد تا بر کنجکاوی اش غلبه کند. اما این حس کنجکاوی او را بر جای خود میخکوب کرده بود. حسی که همواره او را به دردسر می انداخت و این بار هم او را تسلیم خود کرد.
داخل داشبورد هنوز چیزهای دیگری وجود داشت ، اگر چه تاریکی مانع از شناسایی آنها بود.
او بر خود مسلط شد ، چند نفس عمیق کشید و با خود زمزمه کرد : فقط یه نگاه می ندازم ، بعد زود میرم .
و سپس شروع به بررسی پلاستیک دیگری کرد . پلاستیکی سفید رنگ که در ته داشبورد جا خوش کرده بود.
او با احتیاط بازش کرد ، داخل پلاستیک چندین سرنگ و آمپول و جعبه های دارو دیده می شد . او با دقت جعبه ها را نزدیک تر گرفت تا نوشته های روی آنها را بخواند ...
و سپس به یکباره بر خود لرزید !
این ها داروهای شیمی درمانی بودند ، همان داروهایی که نامهایشان بر او کاملا" آشنا بود ، همانند کابوسی تکراری که هر شب و هر دقیقه به خوابت بیاید !
آنقدر آشنا که یکباره عرق سردی بر پیشانی اش نشاند .
این پول ها و این طلاها همه و همه برای خرید مابقی داروها در داشبورد گذاشته شده بود .
و این جعبه ها و سرنگها تنها بخشی از همه این درد و رنج لاعلاج بود. درد و رنجی که او به خوبی آنرا می شناخت. اویی که هنوز طعم تلخ این تجربه دردناک را در کامش حس میکرد . او هنوز روزی را که علیرغم تمام هزینه های سنگین شیمی درمانی همسرش مقابل چشمان او جان داد به خاطر داشت ، هنوز لحظه لحظه آن رویداد درد آلود را که هرگز از ذهن خسته اش بیرون نمیرفت !
به یاد آورد که چگونه دستان استخوانی و رنجور همسرش را میان دستانش فشرد و صدایش زد ، اما او از فرط ضعف و ناتوانی در برابر دیدگان اشک آلود او مرد.
و از آن پس بود که او بر تمامی دنیا لعنت فرستاد . بر ذره ذره اش و بر تمامی آدمهایش . تمامی آنهایی که حتی کوچکترین کمکی به او نکردند. چرا که یک سارق که برای تامین هزینه سرطان همسرش دست به دزدی می زد لایق کمک آنها نبود !
و بعد از آن دیگر دزدی توجیهی برای تمامی این زجرهایش شد. او می دزدید چرا که از همه شان تنفر داشت ، او می دزدید چرا که هیچکس کمکش نکرده بود ، او می دزدید چرا که همه آنها دشمنانش بودند.
و حالا دوباره این داروهای نفرت انگیز و وحشتناک مقابل چشمانش قرار گرفته بود ، آنهم در کنار دهها میلیون تومان پول نقد و مقدار زیادی طلا !
او در آنجال با خود اندیشید که براستی چه اهمیتی دارد ؟ همسر او سالها بود که مرده بود . پس حالا نوبت این آدم نگون بخت بود تا مانند همسرش زجر بکشد و بمیرد .
و در هر حال این پول نمی توانست تضمینی برای زنده ماندنش باشد . پولی که آنقدر زیاد بود که نمی شد از آن صرف نظر کرد .
اما حس کرد که درونش تلاطمی بر پاست . آنچه که او را دچار تردید می کرد . تردیدی که او را میان ماندن و رفتن باقی کذاشت ...
و لحظه ای از خود پرسید : پس انسانیت چه می شود ؟
با خود اندیشید که اگر پولها را بردارد تا ماها راحت و آسوده است ، عملی که او را با وجدان محکوم گرش مواجه می کرد.
و اگر آنها را بر می گرداند شاید انسانی زنده می ماند ... شاید !
اما سرانجام بر احساساتش مسلط شد و در حالیکه داروها را به داشبورد باز می گرداند پولها و طلاها را دوباره میان کاپشنش محکم فشرد ، نفس عمیقی کشید و از اتومبیل سرد و تاریک خارج شد.
و در آن لحظه حس کرد که تمامی انسانیتی که تاکنون در ته دلش با خود داشته است ، همه آن چیزی که برای تنهایی چون او باقی مانده است را میان قطرات باران نیمه شب در زیر پاهای سستش له کرده است !
پس دوباره بر جایش میخکوب شد ...
هنوز باران می بارید ، بارانی نم نم که بر صورتش دوید و او را به یاد دوران کودکی اش انداخت ، آن روز عصر که ماشین کوکی کودک همسایه شان را دزدیده بود ، آن شب تا صبح نخوابید و فردای آن روز در حالیکه غرق در ترس بود ، ماشین اسباب بازی را کنار در خانه همسایه گذاشته و فرار کرده بود ، او هنوز هم همان انسان بود ، با همان راستی هایش ، با همان انسانیتش ، پس حالا چگونه می توانست به چنین ترسناکی دست بزند ؟
دقایقی سپری شد و او همچنان میان رفتن و ماندن ، در زیر بارانی لطیف و دل انگیز مردد مانده بود !

فصل سوم

باران

امیر آرام آرام از خواب برخاست. صبح شده بود و هنوز باران نم نم می بارید . آسمان دلگیر بود ، آنقدر ابری و تیره که گویی برای او و فرزند بیمارش می گرید !
امیر با بی حوصلگی کمی چرخید و به ساعتش نگاهی انداخت . هنوز تا 7 صبح چند دقیقه ای باقی بود .
او دوست نداشت بلند شود ، چرا که امروز باید مابقی داروهای شیمی درمانی پسرش را می خرید و او را برای مرحله بعد درمان آماده می کرد.
و باید همچنان امیدوار می بود تا با ادامه مداوا فرزندش بهبود پیدا کند. آنچه که حالا تنها آرزوی او و همسرش بود.
امیر دستانش سستش را به کنار بالشش برد تا پلاستیک داروها ، پولها و طلاها را که در کنار سوییچ اتومبیل گذاشته بود بردارد ...
اما پلاستیکی ندید . اهمیتی نداد و دوباره دورتادورش را جستجو کرد ... و باز هم چیزی نیافت !
و به یکباره از جا پرید ! آیا پلاستیکها را دیشب در اتومبیل جا گذاشته بود ؟
و در آنحال بی آنکه همسرش را از خواب بیدار کند با نگرانی شدید به سمت در پرید ، آنچنان نگران و مضطرب که احساس کرد قلبش از سینه اش در حال بیرون آمدن است. او حتی کفش هم نپوشید و تنها با سرعت و در حالیکه نام خدا را چندین بار بر زبان آورد به سوی اتومبیلش در کوچه دوید.
به یادش آمد که دیشب از فرط حواس پرتی و ناراحتی پلاستیکی داروها و پولها را در داشبورد جا گذاشته است !
چرا که صدای گریه بچه اش که تا کوچه شنیده می شد او را به شدت ترسانده بود ، تا آن حد که حتی فراموش کرده بود درب اتومبیل را قفل کند !
او مقابل اتومبیل با لباس خواب میان باران ایستاد و در حالیکه قلبش به تندی می تپید دوباره غرق در وحشت و ترس شد . آیا پولها و داروها هنوز آنجا داخل داشبورد بود؟
و سپس آرام دست بر دستگیره درب اتومبیل برد و درب اتومبیل باز شد !
امیر با دلهره به سوی داشبورد پرید و آنرا باز کرد ...
و در اوج ناباوری دید که پلاستیکها همگی سرجایشان هستند ، پولها ، طلاها و داورها . بی آنکه دست خورده باشند .
امیر پس از آن نفس راحتی کشید و در حالیکه از شدت ترس سست شده بود خودش را روی صندلی ماشین انداخت و خدا را شکر کرد.
او پلاستیکها را برداشت و در حالیکه دستانش می لرزید داشبورد را بست و خواست از اتومبیل خارج شود که ناگهان متوجه تکه ای کاغذ کهنه میان پلاستیکها شد. کاغذی که او را بر صندلی میخکوب کرد.
روی کاغذ دستانی لرزان چنین نوشته بود : " خواستم پولها و طلاها رو بردارم . ولی راستش غیرتم بهم اجازه نداد. شرمنده تم ، پولی ندارم تا برای کمک بهت توی پلاستیک بذارم ، فقط می تونم برات دعا کنم تا عزیزت زودتر خوب بشه ، شاید اگه یکی هم برای زن من دعا میکرد الان زنده بود ! شایدم اگه اون روز لعنتی بارون میومد ، خدا گناهامو می شست و کمکم می کرد ... شاید "
و امیر مات و مبهوت در حالیکه بغض شدیدی گلویش را می فشرد به باران زیبایی که زمین را خیس کرده بود خیره شد ، او که در یک دستش پلاستیک پولها و داورها بود و در دست دیگرش دست نوشته های یک دزد با غیرت .
مردی که با او از باران پر لطافتی سخن گفته بود ، همان بارانی که بی وقفه و پر تلاش بر شهر می بارید تا همه سیاهیها را بشوید و بر زمین بریزد .
سیاهی هایی که میان جوی های آب و میان پیچ و خم کوچه ها می سریدند و تا آن پایین ها ، تا آن دوردستها می رفتند .
تا آنجا که می شد ...
چرا که میان چنین انسانهایی ، سیاهی ها براستی جایی نداشتند !
میان آنان که هنوز در میان تمام سختی ها و وسوسه ها باز هم انسانیت شان را در دل نگه داشته بودند .

پایان

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.