داستان کوتاه افسانه

در افسانه ها آمده است که سه مرد دوشاودش شیطان برای ستیز با خدا و دنیایش رهسپار راهی طولانی شدند.
از دریاها گذشتند ، کوهها را درنوردیدند و سرانجام به کارزار نبرد رسیدند ...
و سپس هر یک به سویی رفتند تا با یاری شیطان در این جنگ خونبار پیروز شوند !

فصل اول

مغاک

اولین مرد در حالیکه شیطان کنارش ایستاده بود چنین گفت : خدایا ، براستی چرا مرا بدین سان آفریدی ؟
پاسخ داد : تو چرا بدین سان رفتار کردی ؟
مرد از خدا خواست تا کمکش کند .
پاسخ داد : هرگز ، چرا که از بدو تولد یاری ات کرده ام .
مرد از خدا خواست تا او را از دنیا ببرد.
آهی کشید و پاسخ داد : هرکز ، چرا که باید زنده بمانی ...
سرانجام مرد خدا را رها کرد ، بر لب صخره ای ایستاد و به طلوع روح بخش خورشید خیره شد . خورشید هم بر او نگریست و گفت : تو را آفرید ، بزرگت کرد و حالا نوبت توست که پاسخش را بدهی . پس به سوی من بیا ...
و مرد که می دید هم شیطان و هم خورشید با اویند خود را بی باکانه در آغوش آسمان انداخت ... اما آن پایین مغاکی عمیق بود و او در آن افتاد ! آنجا دیگر نه خدایی بود ، نه خورشیدی و نه ساحلی ... تنها تاریکی بود و تاریکی ... همچون رحم مادر ، تاریک تاریک !

فصل دوم

نابودی

دومین مرد در حالیکه شیطان کنارش ایستاده بود در گوشش چنین زمزمه شد : از دورن سایه ها با تو سخن می گویم . از آنسوی آسمان ، آنجا که حتی تصورت هم نمی رسد . از ذره ذره خاک تا قطرات درخشان باران . از درون تو تا برون دنیا . از اولین ذره وجودت تا کران کران دنیایت ... که انتهایی ندارد . با تو سنخ می گویم ، پس بشنو و با من بیا . تا نور را به تو نشان دهم . اندکی آنطرفتر ... می بینی ؟ آنسو را می بینی ؟ این خون من و توست که بر نوک کوه ریخته است . بوی آنرا حس میکنی ؟ با تمام وجودت حسش کن . و حال بجنگ با تمام سایه هایی که رو در رویت ایستاده اند . شمشیرت را بکش و پیکر سیاهش را در هم شکن . بشتاب که اگر نجنبی او تو را می درد . بشتاب که حتی خورشید هم با اوست ... و تو در این نبرد نابرابر و بیرحمانه تنهای تنهایی ! پس حمله کن . سپاه دشمن رو در روی توست . برو ، زمانی برای تردید نداری . سرت را بالا بگیر . می بینی ؟ حالا همه حتی خورشید ، ماه ، ابر و آسمان رو در وریت ایستاده اند . حمله کن ! آناه به تو رحم نمی کنند !...
و بدین سان مرد شمشیرش را کشید و بر لشگر دنیا حمله ور شد . درید ، برید ، کشت و بر زمین ریخت ...
اما لشگر دشمن انبوه بود و او در برابرشان خسته و ناتوان شد ...
و دقایقی بعد میان توده دشمنان بر زمین افتاد ...
و به ناگاه از پشت سر شمشیر برنده خورشید بر قلبش نشست و نفسش بریده شد .
و دنیا پیروز شد ... پیروز پیروز !

فصل سوم

فریب

سومین مرد در حالیکه شیطان کنارش ایستاده بود چنین دید : دیگر خورشید خسته از نبرد و خونریزی کم کم میان ستیغ قله ها فرو می رفت که صدایی دوباره فرایش خواند .
نبرد هنوز به پایان نرسیده بود .
پس خورشید غضب آلود پرتوهایش را بر دیدگان مرد افکند ، پرنورتر و پرنورتر .
و بزودی چشمان مرد را کور کرد ... و آنگاه شیطان فریاد برآورد : نترس ، گامی به عقب برو . من در کنار توام .
و مرد تنها یک قدم به عقب رفت ، درنگی کرد و سپس چون بزدلان از صحنه نبرد گریخت . چرا که می دید دیگر یارای ستیز کردن ندارد ...
و موجهای دریا به سرعت او را بلعیدند ...
و دیگر هیچ ... هیچ هیچ !
...
و سرانجام نبرد بی حاصل به پایان رسید .
یکی در مغاک افتاد ، یکی در خون خود غلتید و دیگری غرق شد .
و پایان کار ، شیطان بود که بر مرگ سه مرد می خندید ...
و خدا بود که بر مرگ سه مرد می گریست ...
در حالیکه سویی سیاهی شیطان بود و سویی سپیدی خدا !

پایان

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

حمید جعفری (مسافر شب) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی قجه (8/2/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (11/2/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.