شمع و عاشقی

روزی پروانه ای بر رخ شمعی زیبا عاشق شد .
پس پروانه وار به دورش چرخید .
از شمع فریاد بر آمد : از من حذر کن که خواهی مرد .
اما پروانه بی اهمیت به گشتن دور شمع ادامه داد .
شمع که عشق او را دید اشک در چشمانش حلقه زد و اندک اندک مروارید اشکهایش بر تن بلورینش جاری شد .
شعله داغ بود و سوزان ، از لهیب عشقی که بی حد و مرز زبانه می کشید .
اما پروانه نمی دانست که برای عاشقی باید زنده بود .
و سرانجام بر آتش افتاد و سوخت .
پایان این رسم عاشقی ، وصالی نافرجام بود با پیکری سوخته و شمعی که از فرط غصه رو به خاموشی می رفت ...
پایان

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی قجه (8/2/1398),علی اکبری (8/2/1398),دانیال فریادی (10/2/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.