یادبود

فصل اول

آتش

سحر کوچولو با ترس از خواب پرید ...
و آنچه که دید برایش غیر قابل درک بود ، اطرافش در اتاق هیچ کس نبود و دود و آتش همه جا را پر کرده بود . آنچنان که هیچ جا را نمیشد دید .
دخترک بی پناه در آنحال ناباورانه چشمانش را مالید تا شاید در خواب باشد و از این کابوس ترسناک برخیزد .
و دوباره سرذرگم به اطراف خیره شد ...
اما باز هم دود بود و آتش ، دودی غلیظ و کشنده که اندک اندک راه نفسش را می بست . دودی که چشمان ظریفش را می سوزاند و ترس ژرفی را بر وجودش چیره می کرد .
در آنحال ناامیدانه میان لهیب شعله ها مادرش را صدا زد ... اما هیچ کس صدایش را نشنید .
او تنها بود ، تنهای تنها میان خروارها آتش ، آتشی که آرام آرام از آنسوی دیوارها به سویش می آمد .
آتشی داغ بود و ملتهب ... و کم کم پوست لطیفش از این حرارت و تندی شعله ها سرخ سرخ شد و از بوی تند و زننده دود بینی اش شروع به سوختن کرد .
و سپس از ترس شدید گریه اش گرفت .
گریه ای بلند و دردناک که بیشتر به ضجه بچه آهویی میان چنگال گرگها می مانست ، ضجه ای دلخراش برای زنده ماندن در آخرین لحظات زندگی !
صدای فریاد و گریه این کودک بی گناه میان دهان حریص آتش که بی رحمانه هر لحظه حلقه محاصره اش را به روی او تنگ تر می کرد چه ترسناک و دلهره آور بود .
کودک بی آنکه راه گریزی داشته باشد ، بی آنکه کسی به کمکش بیاید باید شاهد مرگ خود می بود . میان خروارها دود و انبوهی از شعله های آتش . اما در این میان دود زودتر بر وجودش رخنه کرد ...
حالا دیگر نمی توانست حتی گریه کند . چرا که راه نفس کشیدنش بسته شده بود .
و پس از آن بی آنکه بفهمد چه بر سرش می آید ، چشمان پر از اشکش تیره و تار شد و در حالیکه بدن کوچکش به شدت می لرزید میان زانوهای پنبه گونش چنبره زد و در همان حال از هوش رفت ...
و در آنسو آتش حریص و بی رحمانه ذره ذره به سویش می آمد تا او را در کام خود فرو برد ... آتشی که تنها به کشتن این کودک بی پناه می اندیشید و نه هیچ چیز دیگر !

فصل دوم

آتش نشان

مهرداد آن روز نباید سر کار می رفت ، او در مرخصی بود . اما به محض آنکه از محل کارش با او تماس گرفته شد و گفتند که خانه ای مسکونی در طبقه پنجم یک آپارتمان بزرگ و چندین طبقه در خیابانی نزدیک او در حال سوختن است ، نتوانست بی تفاوت باشد و لحظه ای بعد از همسر و فرزندش خداحافظی کرد و با عجله خود را به محل حادثه رساند .
همکارانش تازه به آنجا رسیده بودند و او به سرعت لباسهای ضد حریقش را از آنها تحویل گرفت و سپس بالابرآتش نشانی به سرعت سه تن از آنها را تا پنجره طبقه پنجم ساختمان بالا برد .
دودی غلیظ از پنجره به بیرون هجوم می آورد . آنچنان که آنها حتی با ماسک هم به سختی توانستند از میان قاب پنجره به داخل بروند .
مهرداد ، امیر و عباس هر سه با هم به درون منزلی که در کام شعله ها می سوخت وارد شدند .
خانه بزرگ بود ولی در هر سوی آن چیزی در حال سوختن بود ، مبلها ، پرده ها ، لباسها ، کابینت ها و فرش ها .
و در این میان دود تند و غلیظی که فضا را پر کرده بود اجازه نمی داد تا آنها بتوانند بدرستی اطراف را ببینند .
امیر و عباس به سرعت به سوی اتاق پذیرایی و آشپزخانه دویدند و سعی کردند اطفاء حریق را از آنجا آغاز کنند .
و در این بین مهرداد به سوی اتاق خوابها رفت ...
لحظه ای بعد حس کرد که صدای گریه بچه ای را می شنود ، گوشهایش را تیز کرد ...
به نظر می رسید از آنسوی اتاق ، از اتاق کوچکی که در دود غرق شده بود صدای فریاد می آمد .
مهرداد بی آنکه لحظه ای درنگ کند سراسیمه و وحشت زده از میان مبلهای در حال سوختن پرید و به آنسو دوید .
آتش شدید بود و او در حالیکه لباسش در چند نقطه دچار پارگی شده بود توانست خود را به زحمت به درب اتاق برساند . درب نیمه باز بود و او از یمان درب سوخته خود را به اخل اتاق پرتاب کرد .
آتش هنوز به اتاق نرسیده بود اما همه چا پر شده بود از دود . دودی که به او اجازه دیدن اطرافش را نمی داد .
لحظاتی ترسناک به سرعت گذشت . او تا چند ثانیه دچار شک شد ... دختر بچه ای میان تخت کوچکش چنبره زده بود . بی آنکه حرکتی کند ، بی آنکه گریه ای کند .
مهرداد با دستپاچگی به سوی کودک دوید و از آن حالت خارجش کرد ، روی زمین خواباندش و سعی کرد تا با تکان دادن او را به هوش آورد ، اما کودک دچار خفگی شده بود .
مهرداد با اولین چیزی که در دستش آمد به سوی پنجره اتاق پرتاب کرد و شیشه را شکست .
دود با سرعت شروع به بیرون رفتن کرد . اما باز هم هوا غیر قابل تنفس بود .
او با خود اندیشید که فرصتی برای بیرون بردن کودک در این شرایط ندارد . دود آنقدر شدید بود که تا چند ثانیه دیگر دخترک را کاملا" خفه می کرد .
و با خود گفت : خدایا چیکار کنم ؟ اون تا چند ثانیه دیگه خفه میشه ... چیکارکنم ؟
لحظه ای بعد با خود زمزمه کرد : اون یه ماسک می خواد ... ولی من که ماسک همرام ندارم . اون باید اکسیژن تازه استشمام کنه ... چیکار کنم ؟
مهرداد میان دو راهی ماند ... خودش یا کودک ؟
و آنگاه زیر لب گفت : اشکالی نداره ، اون باید زنده بمونه ... مهم نیست که چی میشه ، ولی اون باید زنده بمونه ... اون باید زندگی کنه !
سپس در حالیکه قلبش از هراس به تندی می تپید ماسک خود را برداشت و بر صورت کوچولو دوست داشتنی آن فرشته زیبا نهاد و اکسیژن را بر ریه های پر ازدود او فرستاد ...
و ثانیه های بعد دخترک به طرز معجزه آسایی به هوش آمد ، در حالیکه گیج و منگ بود و با ولع اکسیژن تازه را به ریه هایش می کشید .
مهرداد بدون ماسک میان انبوهی از دود کشنده ، کودک لرزان را بر دستانش گرفت ، به خود چسباند و در آنحال از درون شعله ها و کدازه های آتش کوشید تا درب خروجی را پیدا کند . اما دود آنقدر زیاد بود که دچار سر درگمی شد .
و در حالیکه بدنش از استشمام دودسست و بی رمق شده بود به ناچار امیر و عباس را فریاد زنان صدا کرد .
آن دو از میان مه سیاه دود به سویش دویدند و او را که کودکی در آغوش کشیده بود به سوی درب خروجی کشاندند .
و مهرداد خوشحال در حالیکه همه احاطه اش کرده بودند بچه بی گناه را که با ماسک او نجات پیدا کرده بود به آغوش همکارانش سپرد .
و خودش تلوتلوخوران در حالیکه ریه هایش از دود سمی پر شده بود با حالت تهوع شدید در گوشه دیوار راهرو ساختمان از هوش رفت ...
او دید که همه اطرافش را پر کردند ... او همه را دید ... و سپس چشمانش که به شدت می سوخت تیره و تار شد ... و ثانیه ای بعد در خلاء و بی حسی ژرفی که وجودش را پرکرده بود دیگرنه سوزشی در قلبش حس می کرد و نه دردی در ریه هایش ... حالا هر چه بود نور بود و روشنایی ... او حالا می توانست ابرهای سپیدی که در آن بالاها میان آسمان آبی در هم می پیچیدند را ببیند ... آن بالا چه زیبا بود و رویایی !
آنگاه دیدگانش برای همیشه بست شد ... در اوج ناباوری همگان .
در آنسو کودک در حالیکه گریه می کرد توسط آتش نشانان تحویل مادرش شد .
مادری که از ترس و وحشت می لرزید و شاید هم او بود که با بی فکری سبب این حادثه شده بود .
سحرکوچولو از این آتش سوزی مهیب جان سالم بدر برده بود ، چرا که فرشته نجاتی او را سالم از میان دود و آتش بیرون کشیده بود . فرشته فداکاری که گوشه دیوار با چشمانی دوخته شده به آسمان و با لبخندی بر لب جان سپرده بود !

فصل سوم

پدر ، کجایی ؟

عصر آن روز ، خبر فوت مهرداد را دو همکارش امیر و عباس با نهایت تاثر به همسرش اعلام کردند ... و این خبر به قدری دردناک و غیر قابل باور بود که همسر مهرداد مقابل خانه شان تادقایقی بهت زده نگاهشان کرد .
براستی چگونه می شد پذیرفت که مهرداد همسری تا این حد مهربان و پرانرژی براحتی در یک عملیات نجات مرده باشد . چگونه می شد از این پس بدون او دقایق را شمرد و دم نزد ؟
و شب هنگام همه آتش نشانان ، آشنایان و مردم کوپه و خیابان با شنیدن خبر به علامت احترام به این انسان فداکار بر درب منزلش گرد آمدند تا به همسر و فرزند کوچکش این درد جانکاه را تسلیت گویند . تا شاید بتوانند ذره ای در این مصیبت بزرگ شریک باشند .
چرا که مهرداد کاظمی پس از آن حادثه تلخ ، حالا با افتخار آتش نشان نمونه ایران معرفی شده بود .
انسانی که دختر لچه بی پناهی را از یمان کام سیاه دود و آتش زنده و سالم بیرون کشیده و تحویل مادرش داده بود .
آن شب دسته گل بزرگی پر از گلهای رنگارنگ بر درب منزل مهرداد گذاشته شد . در حالیکه عکسش مانند همیشه با لبخندی بر لب میان انبوه این گلها آرام گرفته بود ... ولی این بار با نوار مشکی ای در کنارش .
آن شب تلخ جمعیت بی سابقه ای از عزاداران در خانه مهردادو حتی در حیاط و بیرون از خانه جمع شدند ، با شمعهایی در دستشان ، تا روشنایی بخش تاریکی نبودش در کنار خانواده باشند .
و حتی سحر کوچولو و مادرش هم به دلداری همسر و پسر کوچولوی مهرداد آمده بودند . چرا که اگر حالا دخترک زیبا زنده بود بخاطر فداکاری مهرداد بود و بس !
صبح فردا ، سحرگاه جمعیت زیادی در تشییع پیکر گرانقدر آتش نشان نمونه کشور با نام مهرداد کاظمی شرکت کردند . این حمعیت آنقدر زیاد بود که تمامی خیابانها را پر کرده بود . آن چنان که هیچ کس باورش نمی شد او تا این حد تنها در چند ساعت آنقدر دوست داشتنی شده باشد .
و پس از آن در حالیکه همسرش بر سر و روی خود می کوبید ، پیکر پاکش در اوج ناباوری به خاک سپرده شد ، چرا که او تنها 42 سال داشت .
و در آنحال پسرکش کنار مادر ایستاده بود و بی صدا اشک می ریخت .
که سحر کوچولو آرام از کنار مادرش که گریه می کرد برخاست و از میان جمعیت به سوی پسر مهرداد آمد و در حالیکه کودکانه اشکهای گونه مهدی 8 ساله را با انگشتان کوچکش پاک می کرد او را با نهایت سادگی و پاکی بغل کرد و بوسید ... و این چه صحنه زیبا و به یاد ماندنی ای بود . کنار سنگ یادبود مهرداد ، سحر کوچولو و مهدی کوچولو با هم در غم نبود مردی گرانقدر غصه دار بودند .
کردی فداکار که بر سنگ قبرش حک شده بود :
(( مهرداد کاظمی فرزند اسماعیل طلوع 18/9/1352 غروب 11/5/1394 پدر و همسری مهربان او در ظهری تلخ میان دود و آتش پرکشید و به دیدار معبودش شتافت اگر چه یاد و نامش همواره بر لبانمان می ماند تا مهردادها هستند خداوند بر انسان می بالد هرگز فراموشت نمی کنیم الهه همسرت و مهدی فرزندت ))

پایان

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ابوالحسن اکبری ,ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ترنم سرخسی (1/3/1398),ابوالحسن اکبری (4/3/1398),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 خرداد 1398 - 00:22

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.