چشم و هم چشمی

فصل اول

طلاق

محمود شناسنامه اش را باز کرد . امروز 44 ساله شده بود . اما همسرش نبود تا به او تولدش را تبریک بگوید . چرا که در صفحه میانی شناسنامه بر نام همسرش شیرین عمادی مهر طلاق خورده بود . آنچه که روزی حتی تصورش را هم نمیکرد ، اویی که چقدر عاشقانه و ساده زندگی اش را آغاز کرده بود .
محمود با تلخی ، روزی را که برای جدایی از همسرش به دفترخانه رفته بود به یاد آورد . آنها از هم جدا شدند چرا که به پایان زندگی عاطفی شان رسده بودند .
و در تمامی سالهای آخر زندگی مشترکشان تنها خانه مجلل ، اتومبیل گرانقیمت و لباسهای برندشان مهم بودند ، آنها نه فرزندی داشتند و نه عشقی به یکدیگر .
و آنچه اهمیت داشت این بود که نه محمود و نه شیرین نباید از اقوام و همسایگان چیزی کمتر می داشتند . آنها باید به هر قیمت ممکن به آن بالاها می رسیدند . به آن بالایی که انتهایی نداشت .
و بدین ترتیب محمود دست به کارهای خطرناک و عجیبی زد تا به تمامی آرزوهای بلند و دست نیافتنی اش برسد . حتی به قیمت از هم پاشیدن زندگی اش .
و البته همسرش نیز در این راه بی تقصیر نبود . او تا آنجا که می توانست محمود را تحت فشار گذاشت تا هر روز اتومبیل بهتر ، طلاهای گرانقیمت تر و لباسهای شیک تری برایش فراهم کند .
سرانجام این خواسته ای ناممکن آن دو را مقابل هم قرار داد . آنها در دو جبهه رو در روی هم به آرزوهایشان فکر می کردند . تنها به آرزوهایشان و نه به یکدیگر .
محمود به مردان اطرافش حسادت می کرد و با آنان چشم و هم چشمی داشت و شیرین به زنان اطرافش .
و بدین سان هر دو با قدم هایی ناموزون به جلو شتافتند .
اما آنان نمی دانستند که در این جلو رفتن ها ، زندگی و عشق شان را پشت سر می گذاردند !
همان لحظه لحظه ای را که روزی در ذهنشان مجسم می کردند . اینکه در کنار هم باشند ، بخندند و از این با هم بودن لذت ببرند .
و در نهایت دریافتند که در این زندگی سست و بی بنیان نه آرامشی دارند و نه امنیتی .
براستی آنها دیگر از این زندگی لذتی نمی بردند . چرا که آرزوهایشان چون کابوسی آزارشان می داد . کابوسی که هر لحظه عذاب آورتر می شد . پس برای رهایی از این زندگی و کابوسهایش باید از هم جدا می شدند ...
و بالاخره در یک صبح سرد پاییزی بی آنکه امیدی برایشان باقی مانده باشد و بی آنکه بدانند به دنبال چه هستند در دفتر خانه علیرغم مخالفت همه اطرافیان از هم جدا شدند !
پس حالا طبیعی بود که هیچ کس به او تولدش را تبریک نگوید . چرا که او همان مردی بود که همه را از خود رانده بود . اویی که با خانه مجللش ، با اتومبیل لوکسش و با حسابهای بانکی اش به همه فخر می فروخت ، اما همانها نمی دانستند که او دلی خالی از امید ، عشق و زندگی دارد .
و اینها همه محصول یک بازی چشم و هم چشمی ابلهانه بود ، بازی ای ناتمام که هیچ برنده ای نداشت . نه او ، نه همسرش و نه همه آنها که اطرافش بودند .
و محمود و شیرین هر دو بازنده شدند ، یک بازنده به خاطر خودخواهی ها ، حماقتها و پول پرستی ها !
و اکنون دیگر از آن ثروت و مکنت خبری نبود ، این بلند پروازی ها سرانجام محمود را از آن بالاها به پایین ترین نقظه کشاند ، و این پایان تمام این تقلاهای بی حاصل بود . تقلایی در مرداب سیاه خودپرستی و دنیا خواهی !

فصل دوم

تنهایی

محمود آلبوم عکس هایش را از کشو میزش برداشت و در حالیکه غرق در اندوه بود شروع به تماشای تک تک آنها کرد ... چه عکس های زیبایی ، چه رنگهایی ، چه لحظه هایی !
او با دیدن هر یک از آنها به آرامی لمسشان می کرد ، گویی که می خواست با این کارها روزهای خوب و شیرین را دوباره حس کند .
روزهای خوبی که در آن همسرش لذت واقعی را می چشید .
آن دو در کنار هم بی آنکه خانه بزرگ و اتومبیل لوکسی داشته باشند ، چه خوشبخت بودند .
در تمامی آن عکس ها از طلاهای گرانقیمت و لباسهای شیک خبری نبود . هر چه بود مهربانی بود و سادگی . سادگی ای که در قاب تمامی آن عکس ها به خوبی دیده می شد .
و پس از آن محمود به عکسی از تولدش در 22 سال پیش برخورد . عکسی که در آن کیک تولدش نه بزرگ بود و نه خاص !
آن روز همسرش با خوشحالی برای تولد او کیک خانه ای خوشمزه ای پخت و این کیک اگر چه ساده بود و ارزان قیمت اما براستی خوشمزه ترین کیکی بود که در تمام عمرش خورده بود . کیکی که شیرین برایش با حداقل امکانات و با عشق واقعی پخت و روی میز کوچکشان گذاشت تا محمود شمع های آنرا فوت کند .
آن شب محمود از این جشن تولد خودمانی غرق در شادی شد ، چرا که علاوه بر کیک هدیه تولد با ارزشی از همسرش گرفت ، یک تی شرت زیبا که در کاغذی رنگی پیچیده شده بود ، با نوشته ای روی آن که می گفت :
(( تو بهترین هدیه خدا برای منی )) .
و این تی شرت را شیرین با تنها پس اندازی که داشت برای او خریده بود .
و همه اینها حالا چه خاطره انگیز بودند . آن شب محمود و شیرین در کنار هم بهترین لحظات زندگی مشترکشان را تجربه کردند .
آنها حتی آن عسکها را با دوربینی که از دایی محمود قرض کرده بودند گرفتند . عکس هایی در کمال سادگی با یک دوربین قرضی ! با یک کیک کوچک خانگی ! و یک تی شرت ساده و ارزان قیمت !
اما در همه آنها ارزشی بود که حالا د راین لحظه محمود به خوبی درکش میکرد . آنچه که سالهای سال از آن بی بهره بود ، درست حالا که در تنهایی اش ، بدون همسرش غرق در تاسف ، عکس های گذشته اش را در آلبوم خاک آلود ورق میزد و تماشا می کرد .
همین حالا که شاید طمان پشیمانی اش فرا رسیده بود ، اما شاید قدری دیر !

فصل سوم

بازگشت

محمود گوشی موبایلش را برداشت ، با تردید و دودلی .
نمی دانست که آیا پس از چند سال همسرش به او پاسخ خواهد داد ؟ آیا او هنوز به یاد محمود بود ؟ همانگونه که او روز و شب به یادش بود ؟
و سرانجام در حالیکه از فرط اندوه و پشیمانی چشمانش پر از اشک شده بود ، پس از کشمکشی طولانی با خودش ... شماره او را گرفت !
شماره چندین بار بوق خورد ، اما هیچکس پاسخگو نبود و او دوباره تلاش کرد و مجدد شماره را گرفت و این بار هم پاسخی نیامد ... و سومین بار ...
تا آنکه سرانجام همسرش شیرین با لحنی سرد و غریبانه پاسخ داد : بله ؟
و محمود با صدای لرزانی گفت : سلام ... شیرین ... منم محمود .
شیرین با مکثی طولانی جواب داد : ... سلام !
- خیلی وقته که با هم حرف نزده بودیم . درسته ؟
شیرین دوباره مکث کرد و با بی علاقگی گفت : نکنه فراموش کردی جدا شدیم ؟
- نه ، نه ! ...
- حالا چی می خوای ... بعد از این همه سال ؟
- زنگ زدم بهت بگم ... پشیمونم ، بهت بگم متاسفم !
- محمود ، ما هر دو اشتباه کردیم ، ولی ... دیگه خیلی دیر شده ، خیلی !
اما محمود به سرعت میان حرفش دوید و گفت : نه ، چرا اینطور فکر می کنی ؟ ما می تونیم دوباره همون زندگی ساده رو ادامه بدیم ، تا ابد ، بچه دار بشیم ... براش جشن تولد بگیریم و تو براش کیک تولد درست کنی و اون شمع ها شو فوت کنه ... هنوز دیر نشده ، ما می تونیم از نو شروع کنیم ... ما ...
- محمود ، بسه دیگه !
- چرا ؟ آخه چرا ؟
شیرین این بار مکث طولانی تری کرد و با ناراحتی پاسخ داد : آخه ... من ازدواج کردم ، 5 ساله ! یه بچه دارم ... خیلی دیر زنگ زدی ! خیلی دیر !
و در آن لحظه صدای شیرین در مغز محمود پیچید و چون پتکی بر تمام آرزوهایش فرود آمد .
محمود شوکه شد . آنجنان که مابقی حرفهای شیرین را نشنید ! و تنها با ناراحتی و ناباوری زمزمه کرد : ببخشید مزاحم شدم ... ببخشید خانم !
و سپس گوشی را قطع کرد . حق با همسرش بود ، حالا دیگر خیلی دیر شده بود ، خیلی دیر .
برای بازگشت به آن روزهای قشنگ ، برای درست کردن همه چیز و برای از نو زندگی کردن !
حالا دیگر دیر شده بود ، برای بچه دار شدن ، برای خوشحال بودن و برای کنار هم بودن .
بله ! براستی دیر شده بود ، خیلی دیر !

پایان

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.