بادام های تلخ برگرفته از رمان کمینگاه جلد سوم اثر محمد علی قجه

سنگ محکم و استوار بود .
آنقدر که هیچ طوفان و سیلابی بر آن تاثیری نداشت و قادر نبود تا حرکتش دهد .
اما روزی پرستویی خونین بال ، بر روی سنگ افتاد و کمی بعد از فرط خونریزی جان داد .
جسدش توسط کلاغ های وحشی دریده و خورده شد و از این تاراج ، خون گرمش بر سنگ ریخت .
و این دل سنگ را لرزاند و غمگینش کرد ، چرا که او خون نداشت .
روزها گذشت و در این میان او میزبان عاشقانی بود که در فراغ معشوق می گریستند ، هر شامگاه در غروب دلگیر خورشید .
و این دوباره او را غصه دار کرد ، چرا که او دلی نداشت تا به حالشان بسوزد و درکشان کند.
روزگار سپری شد .
سنگ اندک اندک از دردها و رنج های عابرین به خود آمد و از این اندوه سنگین ترک خورد .
تا جاییکه از میان بشره سختش دانه های بادامی روییدند .
این جوانه ها در پناه سنگ بزرگ ، از باد و باران محفوظ ماندند و بزرگ شدند .
تا آنجا که سنگ را به دو نیم کردند و به سوی آسمان قد برافراشتند .
بی آنکه حتی نیم نگاهی به سنگ مهربان بیاندازند .
چرا که در بینش آنها سنگ نه دلی داشت و نه احساسی .
و این غصه باز هم سنگ را متاثر کرد و بیشتر متلاشی شد .
تا آنجا که حالا به کلوخ های کوچکی بدل شده بود .
کلوخ سنگهایی که حتی کودکان نیز به راحتی از زمین بر می داشتند و به آسمان پرتاب می کردند .
و سنگ هر چه تلاش می کرد نمی توانست پاره های تنش را که هر یک در گوشه ای افتاده بود دوباره کنار هم جمع کند .
و سرانجام سنگ بزرگ و تنومند قصه ، کاملا از هم پاشید و خرد شد .
در حالیکه قلب دردمندش از درختان بی مهر بادام شکسته بود .
و در آخر آنقدر خون از بدنش رفت تا مرد و قلب پر مهرش از تپش افتاد .
و در این میان درختان بادام که سر به افلاک می ساییدند بی اهمیت شاهد مرگ او بودند .
تا آنکه بهار از راه رسید ...
بهاری زیبا که پیام آور تازگی و طراوت بود .
اما بی سنگ مهربان آن دشت پر شکوه ، جلوه و زیبایی گذشته را نداشت .
کودکان از راه رسیدند و مانند همیشه با شیطنت از درختان بالا رفتند تا بادام های آنها را بچشند .
بادامهایی که درشت و زیبا بودند .
اما به محض آنکه از آنها چشیدند به شدت دلزده شدند و همگی بر بالای شاخه ها فریاد برآورند : وای ! این بادامها چه تلخند !
و بدین سان درختان زیبایی که تا دیروز محبوب همه بودند طرد شده و به فراموشی سپرده شدند .
تا آنجا که تا پایان عمرشان در تنهایی و بی مهری ماندند تا بمیرند .
و آنگاه بود که هر لحظه به یاد سنگ مهربان افتادند که با بی مهری سبب مرگش شدند .
دریافتند که این حاصل رفتار تلخ آنهاست .
و دشت این داستان را به خاطر سپرد تا درس عبرتی برای سایرین قرارش دهد .

پایان

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی قجه (8/2/1398),ن.م (13/2/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.