داستان کوتاه بن بست

فصل اول

بوسه های برگ

سالها قبل در دشتی زیبا و دل انگیز ، در پهنه ای سرسبز و پر طراوت ، آنجا که کران تا کرانش زندگی بود و زندگی ، درست جایی که به آبگیرهای رنگارنگ منتهی می شد ، نهر آبی بود زلال و خروشان .
نهری پر جنب و جوش که از پیچ و خم های فراوان می گذشت ، نهری که از بالای کوه تا پایین ترین نقطه جلگه حاصلخیزی جاری می شد تا بی وقفه به سوی رودخانه بزرگ روان شود و به دریا برود .
نهری که آبشخور جانداران بود ، چه آنها که کوچک بودند و چه آنها که قد به آسمان می سائیدند ، همچون درخت تنومند بید که در کنار آن سالهای سال رشد کرده بود ، با ریشه هایی عمیق در دل خاک نمدار ، خاکی که همواره بوی زندگی می داد. خاکی که پوستینش چمن بود و بوته هایی رنگارنگ .
هر صبح دم با طلوع فرح بخش خورشید بر آن گستره همیشه زنده ، بوته ها ، جانداران ، نهر آب و حتی حلزونها و کرمها از خواب بر می خاستند و شروع روزی دیگر را جشن می گرفتند . درست آن هنگام که خورشید از پس کوههای دوردست به دشت سرکی می کشید . آن هنگام که پرده سیاه شب به کناری میرفت ، درخت بزرگ بید چشمانش را باز می کرد . اما زودتر از همه ، چرا که او خورشید را از آن بالا زیباتر می دید و پس از آن با طنازی برگهای زیبایش را تکان می داد تا به سنجابها ، به کبوترها و گنجشک ها بگوید که برخیزند ، به آنها که میان شاخه هایش لانه کرده بودند .
و پس از آن بود که باد وزیدن می گرفت و بوسه های برگهای سبز بید را تا دوردستها می برد ، تا آنجا که بید تنهای دیگری کنار همان نهر آب ، خمیده و دل شکتسه در انتظارش بود ، انتظاری که هیچگاه به پایان نمیرسید ، چرا که تقدیرشان چنین رقم خورده بود .
بید بزرگ هر از گاهی تقلا می کرد تا ریشه های عمیقش را از دل خاک بیرون کشد و به دوردستها برود ، جایی که بید تنها منتظرش بود ، اما هرگز نتوانست از آنی که اسیرش بود آزاد شود ، او نه سنجاب بود ، نه کبوتر ، نه آهو و نه نهر آب ، او تنها یک درخت بود .
و پس از آن صبح می گذشت ، ظهر و عصر می گذشت . پرندگان میان شاخه هایش ، آهو زیر سایه هایش و خرچنگها و غوکها میان ریشه هایش پناه می گرفتند تا شب فرا می رسید .
شب و تاریکی اش برای بید بزرگ دلتنگ کننده بود ، چرا که در آن سیاهی و ظلمت دیگر بید تنها را نمی دید ، اگر چه بید تنها برگهای خشکیده اش را در زلال نهر برایش می فرستاد و از تنهایی اش برای او می گفت .
اما حتی این هم از غصه های آن دو ذره ای نمی کاست و هنگامیکه غوکها و جیرجیرکها آواز سر می دادند ، بید بزرگ آرام اما بیقرار به آرزوی ناممکنش می اندیشید ، به روزی که بید تنها را از نزدیک ملاقات کند ، روزی که شاخ هایشان در هم گره خورد ، تا ابد در کنار هم .
و باز هم در این رویاها آن دو به خواب می رفتند . بید بزرگ در یک سو و بید تنها در سویی دیگر .
و این تقلاها اگر چه سخت ولی مداوم و بی پایان ادامه داشت . برای پرندگان ، برای نهر آب ، برای آهوها و درخت بید که دور از بید تنها وامانده اما امیدوار بود ، برای دیدن روزی که از خاک جدا شود و به نزد او بشتابد .
اگر چه آن روز ، دور بود و محال اما درخت بید عاشق هیچگاه از این امید ناامید نشد تا سالها بعد ، دهها سال که به تندی گذشت ، میان او و درخت بید تنها ، در همان دشت پهناور .
و کم کم موجودات دو پایی آمدند ، با هیولاهای فلزی شان ، با حصارهای بلند که در آن دشت بکر بر خاک جاندار کشیدند ، با چادرهایشان و با ابزارهای عجیبشان که با صدای ترسناکی خرگوش ها ، آهوها و کبک ها را غرق در خون می کردند .
و همانها آتش را آوردند ، آتشی که بوته ها را سوزاند و اجساد حیوانات را کباب کرد تا خوراکشان شود .
و در این میان بید بزرگ و بید تنها در دو سوی دشت به هم خیره می شدند ولی دیگر نه غوکی بود ، نه خرچنگی و نه آهویی ، تنها موجودات دو پا بودند که نه برایشان آوازی می خواندند و نه با آنان مهربان بودند ، حتی نهر آب زلال را هم با خون مردارها پر کردند و دیگر نهر مانند قبل خروشان و زنده نبود ، چرا که نمی خواست پوست و استخوان جانداران را به دریا ببرد . نمی خواست قاصد خبری تلخ برای آنسوی طبیعت باشد ، آنسویی که هنوز از تهاجم دوپایان در امان مانده بود .
و تهاجم به سرعت آن دشت پر شکوه را فرا گرفت . حیوانات یک به یک خوراک دوپایان شدند ، نهر آب خشک شد ، بوته ها و علفها از زمین کنده شدند و غولهای آهنین خاک را کندند . آتش ها نهالها را در برگرفتند و حصارهای بلند تنگ و تنگ تر شد .
دیگر بید بزرگ ، با همه بلند قدی اش نمی توانست از پس آن همه حصار بلند فلزی ، بید تنها را که غمزده تر از قبل او را می جست ببیند ، دیگر باد نمی توانست بوسه های او را به آنسوی دشت ببرد و نهری نبود تا پیغام بید تنها را بر آب زلالش به سوی او آورد .
و این رویداد تلخ برای هر دویشان غیر قابل باور بود !
حیوانات مرده بودند ، تنها او بود و درختانی بی پناه در پهنه دشت ، همه تنها و در محاصره موجودات دوپا .
آنان که بیرحمانه می کشتند ، می کندند و می خشکاندند ، آنان که نام شان " انسان" بود .

فصل دوم

اره

درخت بزرگ بید ، صبحدم با صدای ناهنجاری از خواب برخاست . صدای عجیبی می آمد ، صدای ماشینی قدرتمند که داشت به سرعت درختهای کوچک و بزرگ اطرافش را می برید . یک ماشین ترسناک و پر سر و صدا که تنه درختان را ظرف چند ثانیه کوتاه قطع می کرد و درختان بیچاره که ناله بلندی سر داده بودند یک به یک نقش زمین می شدند .
بید بزرگ به ناگاه به یاد بید تنها افتاد ، درخت زیبایی که در آنسوی دشت عریان شده میان حصارهای انسانها گرفتار شده بود . بید سرش را بالاتر گرفت ، اگر چه حصارها بلند بود اما توانست رقص برگهای پژمرده بید تنها را که از بی تابی اش حکایت داشت ببیند .
هنوز بید تنهایش زنده بود و این شادمانش کرد .
با خود اندیشید که شاید انسانها به درختان بلند و ارزشمندی چون آن دو آسیبی نرسانند ، با خود گفت بی شک انسانها به سایه های ما ، به زیبایی ما و به شکوه ما علاقمندند ، پس نباید به ما صدمه ای برسد .
اما در همین افکار بود که درختچه سیب که در زیر شاخه های بلند او پنهان شده بود صدایش زد و گفت : درخت بید ، انسانها همه ما رو از بین می برن ، حتی تو رو که زیبا و تنومندی .
- اما چرا باید اینکارو بکنن ؟
- چون ما مزاحمشون هستیم ، اوان نیازی به ما درختا ندارن ، چون سایه ها و زیبایی ها رو خودشون درست میکنن ، اونا برگ ندارن ، اونا میوه ندارن ، اونا هیچی ندارن ! اما قدرت دارن ، اسلحه دارن !
- این صدای چیه ؟ این چیه که همه درختا رو می بره و نقش زمین می کنه ؟
- بهش می گن "اره برقی".
و ثانیه ای بعد صدای اره نزدیکتر شد . نوبت به درختچه سیب رسیده بود ، اره برقی با دندانهای برنده اش به آنی کمر او را قطع کرد و نقش زمینش کرد . در حالیکه ناله اش میان صدای دلخراش اره بلعیده می شد .
و در آنحال سیب هایش از شاخه ها جدا شد و بر زمین غلتید . انسانها به دورش حلقه زدند و با ولع مشغول برداشتن و خوردن میوه هایش شدند ، درحالیکه درخت سیب بیرحمانه با اره قطعه قطعه می شد .
درخت زیبای سیبی که به سختی از طوفان ، از سرما ، از گرما و از تمام نامهربانیهای طبیعت جان سالم بدر برده بود ، حالا به آسانی با تیغه حریص و جونده اره مثله می شد ، به آسانی یک چشم بر هم زدن ، به آسانی یک نفس کشیدن !

فصل سوم

برهوت

زمان به سرعت گذشت و ساعاتی بعد شب فرا رسید . شبی کرخت و مرده ، بدون آوای غوکها ، بدون صدای نهر و بدون آواز جیرجیرکها . شبی که تنها با همهمه و هیاهوی انسانها پر شده بود . آنهایی که تمامی درختان دشت سرسبز را بریده بودند و پایان آن همه نابودی ، پاره پاره های الواری بود که با ماشین های بزرگ و غول پیکرشان بردند ، اجساد درختانی که ته مانده خوراک آتش بزرگی بود که در مجاورت بید بزرگ بر پا کرده بودند . آتشی که با ولع بدنهای درختان را در خود می بلعید و می سوزاند ، تا برای انسانها گرما و روشنایی فراهم کند ، آتشی که از همان بدو تولدش در خدمت انسانها بود ، می سوزاند ، می گداخت و خاکستر می کرد ، هر آنچه که به چنگش می افتاد .
درخت بید غمگین و افسرده به پیرامونش نگریست . دشت سرسبز حالا خالی خالی شده بود ، حال یک برهوت خشک ، بدون درخت ، بدون آب و بدون پرندگان و حیوانات بود .
این ویرانی آنچنان سریع رخ داد که درخت بید هنوز نمی توانست باورش کند . حال او و بید تنها که در آنسوی دشت لخت و عریان پژمرده و نیمه جان شده بود تنها بازماندگان این غارت بیرحمانه بودند .
او صدای خنده های انسانها را که گرد آتش بزرگ بر این پیروزی محض بر طبیعت قهقهه میزدند می شنید ، تنها همین صدا و دیگر هیچ .
درخت بید بزرگ چشمانش را بر عمق سیاهی شب دوخت تا شاید بتواند برای لحظه ای بید تنها را که میان حصارهای فلزی به سختی نفس می کشید ، دوباره ببیند .
اما تلاشش حاصلی نداشت و تنها چیزی که دید شراره های آتشی بود که در دوردست میان ماشین ها و نرده هایش تا بلندای آسمان زبانه کشیده بود . یک آتش بلند که میانش برگهای نیمه خشک یک درخت بلند می سوخت و دود میشد ، یک درخت بلند ، همانجا که بید تنها سالهای سال به او چشم دوخته بود !
درخت بید بر خود لرزید ، آنچه که می دید باورکردنی نبود ، انسانها درخت بید تنهایش را در آتش می سوزاندند !
بید بزرگ سراسیمه و پریشان کوشش کرد تا ریشه هایش را از زمین بیرون کشد و به سوی انسانهای بی رحم حمله ور شود ، اما خاک اطرافش آنچنان خشک و چسبنده شده بود که نتوانست کوچکترین حرکتی کند . این بید تنهایش بود که مقابل دیدگانش می سوخت و خاکستر میشد . اگر چه از او فاصله داشت اما بید بزرگ توانست صدای فریادها و ناله های بید تنها را که در آتش زنده زنده جان می داد بشنود . صدایی دلخراش که قلبش را به درد آورد !

فصل چهار

جاده

روزها گذشت ، انسانها سراسر دشت را با خاک یکسان کردند و جای آنهمه سرسبزی و طراوت را جاده ای سیاه و قیرگون که در دو سوی دشت کشیده شده بود گرفت .
جاده ای آسفالت که برای تمدن انسانها ساخته شده بود ، جاده ای که ماشین هایشان یه سرعت از آن می گذشت ، جاده ای که زیر تابش آفتاب هم چون کوره ای تف زده بی تاب و ناپایدار سرابی لرزان را پیش روی انسانها نمایان می کرد . سرابی که از یک پیشرفت دیوانه وار به سوی بن بست ، به سوی همه نابودی ها حکایت داشت .
جاده ای داغ و خشک ، به رنگ سیاه ، رنگی که درخت بلند بید ، همان درخت بزرگ و تنومندی که روزگاری سایه بان آهوها و گلها بود از آن تنفر داشت .
چرا که در دوردست ، جاده به همانجایی منتهی می شد که روزی درخت تنهای بیدش عاشقانه نگاهش می کرد . اما آنها بی رحمانه سوزاندنش تا جاده شان دل دشت حاصلخیز را بشکافد و تا افق دور به سوی رویاهاشان بپیچد و برود ، بی آنکه لحظه ای به پشت سرش نیم نگاهی اندازد . برای انسانها نه درختان مهم بودند ، نه پرندگان و نه نهر آب زلال . برای آنها تنها ماشین هایشان مهم بود و اسلحه هایشان .
و درخت بزرگ بید اکنون تنها و تنها بازمانده این پیشرفت انسانی بود و هر لحظه در انتظار آن که با اره برقی انسانها قطعه قطعه شود ، آنچه که حالا آرزویش بود ، چرا که این تنهایی بیش از هر چیز آزارش می داد ، او را که میان آنهمه تلخی و ناگواری کرفتار شده بود ، میان انسانهایی که دوستش نداشتند و او هم دوستشان نداشت !
مدتها بود که برگهایش به زردی گرائیده بود ، با بدنی بی آب و خشک ، میان خاکی ترک خورده و مرده ، اما همچنان در تقلا برای زنده ماندن ، زنده ماندنی شاید بی حاصل ، برای او که دیگر نه سایه ای داشت و نه طراوتی .
چندین روز دیگر هم به سرعت سپری شد . درخت بزرگ از بی آبی پژمرده شد اما هنوز ریشه هایش آخرین ذرات آب را میان خاک بیرون می کشید و می نوشید ، او که هر لحظه برای مردن به دست انسانها لحظه شماری می کرد .
و سرانجام در شامگاهی سرد ، همان زمان که درخت تنهای بید میان شعله ها سوخت و خاکستر شد ، در همان دشت پهناور غمزده ، انسانها گرد درخت بید که حالا فرسوده و نمیه جان شده بود ، جمع شدند و پس از حرفهای طولانی که میانشان رد و بدل شد تصمیم سختشان را گرفتند ، آنچه که از پیش تعیین شده بود ، از میان برداشتن آخرین درخت از سر راهشان ، راهی که به افق های دور ، به سوی پیشرفتشان منتهی می شد .
راهی طولانی و پر پیچ و خم ، از نابودی طبیعت به سوی تحول بی بند و بار ، به سوی آینده ای که برایش انسانها معنایی نداشتند ، حتی انسانها !

فصل پنج

نفرت

صبح سردی بود ، خورشید کم جان و بی رمق میان قله کوهای یخ زده گیر افتاده بود و برای آمدن بر پهنه آسمان تقلایی نمی کرد . گویی دوست نداشت تا شاهد مرگ آخرین درخت دشت زیبا باشد .
درختی که هر روز بر آن می تابید و بیدارش می کرد ، او را و هر آنچه که میان شاخه هایش پنهان شده بود ، کرمهای شب تاب ، حلزونها ، کبوترها و سنجابهای کوچولویی که درخت برایشان پناهگاه و لانه بود . اما حالا همه مرده بودند ، همه رفته بودند و درخت تنهای تنها با برگهایی زرد و خمیده در آن دشت غارت شده بر آفتاب کمرنگ سپیده دم چشم دوخته بود .
این آخرین طلوع خورشیدی بود که می دید ، این آخرین تصویری بود که از طبیعت بر بوم ذهن خسته اش نقاشی میشد . صدای فریادهایش ، صدای ناله هایش در گلو خفه شده بود وحال بغض شدیدی راه نفسش را بسته بود .
درخت بید غصه می خورد ؛ از اینکه چرا تا این لحظه زنده مانده است ، چرا شاهد مرگ همه جانداران در دشت پهناور بوده است ، بی آنکه کاری از دستش برآید . بی آنکه با همه تنومندی اش بتواند در برابر انسانهای غارتگر بایستد و نابودشان کند .
چرا که ریشه هایش در تمامی این سالها در خاک فرو رفته بود و حال همان ریشه ها که دلیل حیاتش بود مانع از حرکت او بودند ، او را که آرزو داشت به هر سو برود ، به بالای کوه ، به سوی دریا ، حتی لب نهر آب کنار غوکها و خرچنگها ، آرزویی که هیچگاه محقق نشد ، مانند دیدن بید تنهایش در آنسوی علفزار .
خورشید با اکراه و آرام آرام میان آسمان قدم گذاشت ، پرتوهایش حال گرمتر و پرنورتر بودند ، پرتوهایی که میان شاخه های خمیده درخت بید پیچیدند و رنگ تنهایی و غصه را تا آنسوی دشت مرده ، میان جاده انسانها ، میان غولهای آهنی شان و میان چادرهایشان پاشیدند ، تا به آنها بفهمانند که صبح دیگری آغاز شده است . صبحی که خالی از آوای پرندگان و صدای نهر آب بود . صبحی با نومیدی و سرشار از نفرین طبیعت.
و کم کم بر این درخشش طلاگون خورشید ، بوی بیزاری و نفرت افزوده شد ولی حتی این هم مشام بی حس انسانها را اندک قلقلکی نداد ، برای آنها هیچ چیز اهمیتی نداشت ، نه درختان ، نه حیوانات ، نه نهر و نه خورشید زیبا ، برایشان تنها شهرک ها مهم بود و ماشین ها و اسلحه ها .
ساعاتی بعد در میان همهمه اضطراب آور انسانها ، میان صدای ماشین هایشان به یکباره صدایی منزجرکننده برخاست . صدایی که برای درخت بید که در واپسین لحظات عمرش بود آشنای آشنا بود ، همان صدای دلخراش ، صدای اره برقی !
کارگران ظرف مدت کوتاهی با اره برقی بزرگ ، تنه قطور و ارزشمند درخت بید را بریدند و سپس درخت بلند که سر به آسمان کشیده بود آرام آرام بی آنکه فریادی بزند ، بی آنکه اعتراضی بکند نقش زمین شد . شاخه هایش با برگهای زرد در هم شکست و هر یک به سویی پرتاب شد .
اره برقی پس از آن بدنه درخت بید را قطعه قطعه کرد و سپس از آنهمه بزرگی و شکوه ، از آن همه زیبایی و وقار تنها لوارهایی بهم ریخته باقی ماند که انسانها آنها را هم به سرعت بار ماشین هایشان کردند و بردند .
این نابودی سریع درخت زیبا آنچنان بی مهابا و بی رحمانه بود که درخت فرصتی برای درد کشیدن و حتی ناله کردن پیدا نکرد . تنها لبانش را بهم دوخت و در حالیکه با همه آنچه که پیرامونش بود وداع می کرد بر خاک خشک و ترک خورده غلتید .
صحنه قطعه قطعه شدنش با اره آخرین چیزی بود که با چشمانش دید ، این تمام آن سرنوشتی بود که برایش رقم خورده بود ، مرگ برای انسانها !
تا غروب ساعاتی بیش باقی نمانده بود ، دشت لخت و خالی ، ساکت و سرد بر تقلای انسانها خیره شده بود و به آرامی اشک می ریخت .
خورشید در آسمان کوشیده بود تا به زمین بیاید ، تا مانع از نابودی طبیعت شود ، اما میان او و زمین فاصله زیادی بود ، فاصله ای تلخ که بدنش را می خراشید و رنگ سرخ خونش را در ازای نفرت همه دنیا از موجوداتی به نام انسان بر افق آسمان می پاشید ، خونی که از آن بالا قطره قطره بر جاده بن بست انسانیت می چکید ، در گرمای نفدار آن بخار میشد و میان سراب شامگاهان لرزان و ناپایدار به آسمان می رفت !

پایان

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی قجه (11/2/1398),ترنم سرخسی (1/3/1398),نیلوفر روشن (2/3/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.