جبهه

فصل اول

در آن شب تابستانی

اواخر شب بود ، یک شب تابستانی دیگر .
با تاریکی کامل ، گرمای روز تابستان اندک اندک جای خود را به خنکای شبانگاهی سپرده بود . خنکایی که در حیاط قدیمی خانه آقای باقری دل انگیز و دوست داشتنی از هرسو به سویی دیگرمی دوید و پدر تنها را به یاد کودکی پسرش می انداخت ...
او هر شب در حیاط خانه شان روی ویلچر کنار حوض پر از ماهی ، ساعاتی طولانی را به خود خلوت می کرد . هیچکس نمی دانست که او در این ساعات و در این تنهایی ژرف به چه می اندیشید ؟
او گاهی به حوض زیبا و گاهی به آسمان پر از ستاره چشم می دوخت . آسمانی که پر از ستارگان درخشان بود ، ستارگانی که در پهنه بزرگ و بی انتهای افلاک چشمک زنان از بینندگان دلبری می کردند . او شنیده بود که هر گمشده در اوج آسمان ستاره ای دارد ، اما او هرگز نتوانسته بود ستاره فرزندش را میان آنهمه گمشده بیابد . براستی دنیا چقدر گمشده داشت !
او هر شب در آن تنهایی ها ، به سالهای دور می اندیشید ، به سالهایی که به سرعت سپری شدند و در این گذر پر شتاب چه خاطراتی که در تو در توی زمان گم شدند .
اما آقای باقری علیرغم تمام این فراموشی ها هنوز غم جانکاه نبود فرزندش را با خود داشت . غمی که پس از گذشت آنهمه سال هنوز تازه و دردناک بود .
او هنوز نتوانسته بود باور کند که پسر عزیزش ، احمد 13 ساله اش کشته شده باشد . او نتوانسته بود بپذیرد که فرزندش دیگر به نزد او باز نمی گردد .
و او هر روز امیدوارانه در میان لیست آزادگانی که به وطن باز می گشتند به دنبال اسم فرزندش می گشت ، اما هر بار ناامیدتر از قبل می شد .
گویی که حتی دنیا هم فراموشش کرده است ، او را و فرزند شجاعش را .
آقای باقری لحظه ای به یاد آن شب گرم تابستانی افتاد .
همان شب که فرزندش شرمگین اما مصمم روبروی او ایستاد و گفت که می خواهد به جبهه جنگ برود .
در آن لحظه پدر از او خشمگین شد و بر سرش فریاد کشید . چرا که نوجوانی چون او که حتی نمی توانست اسلحه ای را به دست گیرد ، چگونه قادر بود رو در روی دشمنی خونخوار بایستد ؟
دشمنی که هیچ بویی از انسانیت و مردانگی نبرده بود . دشمنی که آمده بود تا ناموش و شرف ایرانیان را به تاراج برد . دشمنی پلید که آمده بود تا ریشه کن کند .
اما این دشمن ابله نمی دانست در سرزمینی قدم گذاشته است که میلیون ها نوجوان و جوانش در برابرش صف خواهند کشید و ستونی نفوذ ناپذیر را خواهند ساخت .
ستونی محکم که هیچکس را یارای شکستنش نیست .
و این دشمن هرگز 13 ساله هایی چون احمد باقری را ندیده بود .
آقای باقری به یاد آورد که چگونه غضب آلود دستش را بالا برد تا سیلی محکمی بر صورت فرزند گستاخش بزند . فرزندی که در برابر او ایستاده بود و می گفت که آرزوی رفتن به میدان جنگ را دارد ، برای دفاع از شرف و ناموسش !

فصل دوم

وداع

آقای باقری دستش را بالا برد تا محکم بر صورت پسر گستاخش سیلی بزند ... اما مگر می شد بر صورت یک مرد سیلی زد ؟ مگر می شد این نوجوان غیرتمند را دید و خجالت زده نشد ؟
و پدر دستش بی اداره سست شد و پایین آمد .
او نتوانست سیلی بزند و در عوض از شرف و مردانگی فرزندش بغض گلویش را گرفت و بی اختیار در آغوشش کشید .
فرزندش به او یاد داد که بجای پنهان شدن و بی تفاوت بودن باید برخاست و در برابر این سیهای و پلیدی ایستاد ، حتی با دستان خالی . چرا که باید مردان ایران از ناموس و شرفشان دفاع می کردند و اگر چنین نمی کردند دشمن خونخوار نابودشان می کرد ، هم آنها را و هم مادر و خواهرانشان را .
پس بی درنگ باید می جنگیدند ، همه مردان این سرزمین . بی آنکه سنشان مهم باشد ، بلکه آنچه مهم بود شهامت بود و غیرت . تمامی آنچه که برای رو در رویی با سیاهی ها کافی بود .
فردای آن روز صبح زود در حالیکه هنوز همه در خواب بودند پسر عزیزش احمد در میان نگرانی و ناباوری مادرش ، خواهرانش و پدرش خانه گرم و راحت را ترک کرد و به سوی جبهه های جنگ با دشمن رهسپار شد .
کسی نمی دانست که آیا او روزی باز می کردد یا نه ، هیچ کس چیزی نمی دانست .
و بدین سان احمد باقری 13 ساله رفت و از آن روز به بعد دیگر کسی او را ندید .
پدرش هنوز نمی دانست که اسیر شده است و یا بدست دژخیمان کشته شده است .
در هر حال آنچه اهمیت داشت این بود که او به آرزوی بزرگش رسیده بود .
دفاع از نام ایران و ایرانی !

فصل سوم

آخرین نامه

آن روز بعد از ظهر آقای باقری مضطرب و نگران بود . نمی دانست چرا ، اما حسی به او می گفت که از پسرش خبری خواهد رسید .
او به زحمت ویلچرش را به کنار حوض رنگارنگ چرخاند و به درب حیاط خیره شد .
شاید فرزندش احمد امروز پس از سالها بی خبری از راه می رسید ، شاید دوباره خانه شان سرشار از شادی و شعف می شد . شاید امروز انتظار طولانی شان به پایان می رسید .
او در آنحال بی تابانه آخرین نامه فرزندش را که خطاب به او نوشته بود از جیب پیراهنش بیرون آورد و در حالیکه آنرا می بوئید برای هزارمین بار شروع به خواندنش کرد .
نامه چه ساده و عاشقانه نوشته شده بود ، از سوی یک مرد به پدرش : (( سلام بابا ، امشب بالاخره بعد از مدتها فرصتی پیدا کردم تا چند خطی برات بنویسم ، این جا همه چی خوبه ، همه به من لطف دارن و بهم می گن حاج احمد . به لطف خدا دیشب با یه حمله شجاعانه دشمن متجاوز رو حسابی شکست دادیم . نکران من نباش ، راستی راستی دلم برای همتون تنگ شده . می دونی عکست رو توی جیبم پنهان کردم و هر وقت که می خوام برم خط مقدم بهت نگاه میکنم و این بهم قدرت و شهامت میده . ازت ممنونم که گذاتشی مثل یه مرد بجنگم و به پدری مثل تو افتخار کنم . به مامان و خواهرام سلام برسون و بهشون بگو نگران باشن ، ما مردا اینجا برای دفاع از اونا مثل یه دیوار نفوذ ناپذیر جلوی دشمن ایستادیم ، تا ما هستیم دشمن نمی تونه به ناموس هیچ ایرانی ای دست درازی کنه . راتس فردا شب یه حمله دیگه داریم ، حمله ای که کار دشمن رو کاملا" یکسره می کنه . از راه دور می بوسمت بابا ، به امید دیدار .
امضاء احمد باقری 11/05/1360 ))
آقای باقری که اشک در چشمانش حلقه زده بود بار دیگر نام و امضاء زیبای فرزندش را از نظر گذراند ، این نامه هنوز بوی او را می داد .
او نامه را بر سینه اش چسباند و زمزمه کرد : بعد از اون شب دیگه نامه ای ندادی و من یک ماه بعد اومدم جبهه دنبالت ، اومدم پیدات کنم . اما هیچکس خبری از تو بهم نداد . فقط گفتن که توی حمه شب دوم مرداد با رمز ثار الله تعدادی از نفرات برنگشتن و مفقود شدن ، و من که می دیدم بین اون همه مرد ایستادم و هنوز جرات جنگیدن پیدا نکردم یه دفعه خجالت زده شدم و از فردای همون روز لباس رزم پوشیدم و اسلحه بدست به خط مقدم جبهه رفتم ، تا بجنگم و اونجا تو رو پیدا کنم و توی این گیر و دار پاهامو از دست دادم ، اما اثری از تو پیدا نکردم ... و حالا یه خسی بهم میگه امروز از تو خبری میاد ! من حالا اینجا پشت در حیاط قدیمی مون چشم به راهتم ! زودتر بیا پیشمون پسرم ، ما رو اینقدر توی انتظار نذار !
و پدر بی تاب در حالیکه آرام آرام گریه می کرد رو به درب حیاط نامه کهنه فرزندش را میان دستانش فشرد . آخرین نامه احمد 13 ساله اش را !

فصل چهارم

پلاک آهنی

ساعاتی گذشت و اندک اندک غروب گرم تابستان از راه رسید . اما خورشید هم بی تابانه همراه پدر مانده بود تا خبری از فرزند گمشده او بشنود . خبری که سالها به درازا کشیده بود .
و لحظاتی بعد به ناگاه و در اوج ناباوری درب حیاط به صدا در آمد ...
خبری از گمشده شان آمده بود !
پدر با شوق و بی تابی به سوی در هجوم برد و همسر و دو دخترش نیز به حیاط دویدند . گویی همه می دانستند که مرد خانه شان دوباره بازگشته است .
و لحظاتی بعد پدر درب را گشود ... اما احمد را ندید .
بجای آن چهار جوان بر قامت در با دسته گلی ایستاده بودند .
آنها نامش را پرسیدند و پدر تایید کرد . بی شک آن چهار تن قاصد خبری از فرزندش بودند .
و سپس چفیه ای خونین و پلاک آهنی تنها چیزی بود که از احمد تحویلش دادند ...
و یک دسته گل لاله سرخ که بوی احمد را می داد . گلهایی که بجای او آمده بودند تا پدر را دیدار کنند . گلهای خوش بو و عاشق که از احمد 13 ساله حکایتها داشتند . حکایتهایی دردناک اما افتخار آمیز . حکایت از کشته شدن فرزندش بدست دشمان به شکلی وحشیانه در همان شب حمله .
و پدر درحالیکه اشک می ریخت بر آنان لبخند زد و دسته گلها را در آغوش کشید و پلاک آهنی فرزندش را با افتخار بر گردن انداخت . او حالا احمد باقری بود ، مردی غیرتمند که برای شرف و ناموس سرزمینش پاره پاره شده بود . مردی که هنوز بوی عطر تنش در فضا به مشام می رسید .
جوانان دستان پدر صبور را بوسیدند و از او برای تحویل گیری بقایای پیکر فرزندش دعوت کردند . این دعوتی بود از تمامی پدران و مادران در جشن تولد فرزندانشان ، فرزندانی که در جبهه کشته شده بودند .
و حال احمد باقری هم آمده بود با چند تکه استخوان ، با جفیه ای خونین و با پلاکی آهنی .
و این آمدنش چه شکوهمندانه بود ! و چه چیز بالاتر از فدا شدن برای ایران و ایرانی !
پس از آن آقای باقری پدر حاج احمد باقری 13 ساله خانواده اش را فرا خواند و گفت : بیاین ، احمد اومده ، بالاخره برگشت !
و در این میان در حالیکه خانواده باقری و همسایه ها از مرگ این غیور مرد می گریستند ، از آن بالا ، از آسمان سرخی که خورشیدش هم آرام آرام اشک می ریخت صدای بانگ اذان برخاست ، صدایی که همه را به یاد کودکی احمد باقری انداخت .
همان اذانی که پسر کوچولو هر روز هنگام غروب ، کنار پدر ، لب حوض پر از ماهی ، کودکانه و شیرین زمزمه اش می کرد ، بانگ اذان موذن زاده اردبیلی !

پایان

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

نصرالدین بهاروند (17/2/1398),ترنم سرخسی (18/2/1398),ابوالحسن اکبری (4/3/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.