عذاب وجدان

1
"نشان افتخار"
پیرمرد با غروری خاص مال های رنگارنگ و درخشانش را که در لوحه بزرگی جمع آوری کرده بود به یک به یک نوه هایش نشان می داد و توضیح میداد که چگونه با شجاعت و ذکاوت توناسته است آنها را مستقیما" از رایش سوم ، هیتلر دریافت کند.
مدال ها زیبا بودند ، مدال هایی که در پس آن ها روزهای سخت و طاقت فرسای جنگ جهانی دوم یادآوری می شد . مدال هایی که اگر چه می درخشید اما در بطن خود هنوز بوی دود ، بوی خاک و آوار و بوی خون را بهرماه داشت ، مدال هایی در ازای کشتار انسانها که در ارتش دنیا بدان شحاعت اصلاق می شد . واژه ای که هر کس آن را بای خود و منافعش ترجمان می کرد .
واژه ای که هر کس آن را برای خود و منافعش ترجمان می کرد .
کسلر که اکنون 72 ساله شده بود از دوران سخت جنگ ، لحظاتی که در آن وحشت از مرگ بارها بر سرش سایه افکنده بود می گفت .
برای دو نوه اش ، دو نوجوانی که با کنجکاوی از داستانهای شجاعانه پدر بزرگشان به وجد آمده بودند ، یک افسر ارشد ارتش بودن افتخار بزرگی محسوب می شد . افتخاری که پدر بزرگشان به آن نائل شده بود و حال همه این مدالها بیانگر توانمندی او در ارتش و نظام بود .
کسلر در حالیکه لبخندی از یادآوری خاطرات و پیروزی هایش بر لب داشت مدال های فراوانش را یک به یک ورق زد ، اما به یکباره لبخند بر لبانش خشکید و مکثی کرد ...
نوبت به باارزشترین مدال سیده بود ، صلیب آهنین !
به یاد آورد که برای دریافت این مدال دست به چه عملی زد، روستایی با1700 نفر سکنه غیر نظامی روسی در آنی قتل عام شدند و مابقی شان زنده به گور !
و باز هم آن صحنه تلخ و عذاب آور جلوی چشمانش آمد ، زن و کودکی که در برابر کولت او زانو زده بودند و او هر دوی آن ها را براحتی کشت . بدون درنگ و تامل ، با شلیک دو گلوله بر مغزشان .
کسلر به خود آمد ، دریافت که مکثش برای ادامه داستان بیش از حد طولانی شده است . دو نوه اش منتظر شنیدن مابقی ماجرا بودند و او هم برای تشریح ایم مدال تنها به یک جمله کوتاه اکتفا کرد : و عزیزانم ، ایم مدال بدنبال پیروزی در روسیه به من اعطا شد .
و بدون توضیح بیشتر از آن گذشت تا باز هم از واقعیت بگریزد و آن چه که در واقع رخ داده است را دوباره انکار کند .
اینکه او هیچ نقشی در قتل عام ساکنین روستا نداشته است و این ها همه اتهاماتی است که عده ای ابله به او نسبت داده اند !
اما او به خوبی می دانست که حقیقت چیز دیگری است . در آخرین دادگاه بدلیل نبود شواهد کافی براحتی تبرئه شد و حال با وجدانش در گوشه ای تنها شده بود ، وجدانی که به او نهیب می زد که یک جنایتکار جنگی است ، یک قاتل که حالا در منزل بزرگ و مرفه کنار خانواده اش بی هیچ دغدغه ای زندگی می کرد ، بدون آنکه کسی بداند سال ها قبل دو انسان را با دستان خود کشته است و مابقی اهالی روستا را با یک دستور اکید به سربازانش اعدام کرده و با زنان و بچه گان که زنده بودند در گودالی بزرگ زنده به گور کرده است !

2
" غروب مه آلود "

آن روزها برای کسلر و سربازانش روزهای بدی بود ، روس ها مردان جنگجو و قدرتمندی بودند . آن ها در این پنج روز نتوانسته بودند طبق برنامه به پیشروی خود در خاک روسیه ادامه دهند ، برف و سرمای شدید این سرزمین از یک سو و مقاومت سرسختانه روستائیان در مسیرشان آنان را گاهی تا سرحد شکست پیش می برد ، نبود نیروی کافی ، حملات شجاعانه دشمن ؛ آشنا نبودن به راه و در نهایت هوایی خشک و نامانوس عواملی بود که آلمان از پیش بینی آن غافل شده بود و روسیه چنین سرزمینی بود ، با مردمانی قدرتمند ، هوشیار و مقاوم که این برای آن ها سخت و سنگین بود !
سرانجام کسلر به ناچار درخواست نیروی کمکی کرد ، اگر چه برایش گران تمام می شد ، اما حاضر به عقب نشینی و پذیرفتن شکست نبود ، چرا که در آن صورت باید از صلیب آهنین ، مدالی که رایش به او وعده داده بود صرف نظر می کرد ، اما او برای کسب این افتخار لحظه بلحظه و با تلاشی بی وقفه جنگیده بود ، به هر قیمت ممکن ! و حالا زمان آن نبود که کنار بکشد و از آرزویش که رسیدن به صلیب آهنین بود چشم بپوشد.
آن شب دوباره در مقر مخفی جایی که درست در مجاورت راه اصلی منتهی به روستای رمز آلود وولف بود دور هم جمع شدند . کسلر و دو تن از مشاوران ارشدش در حالیکه داخل کلبه چوبی با نور کم سوی پیه سوز روشن بود و روی میز بزرگشان نقشه کاملی گسترده شده بود ، نقشه ای که در آن پیچ و خم های راه تا رسیدن و فتح مسکو با خطی قرمز مشخص شده بود ، راهی به سوی پیروزی ، به سوی فتح روسیه ، به سوی افتخار . اما همچنانکه از رنگ آن مشخص بود باید در ازای خونریزی های بسیار به دست می آمد ، بهایی که برای فتح دنیا و تکیه زدن بر سلطنت جاودان ، متحدین ناچار به پرداخت آن بودند و باید قربانیان زیادی از دو سوی جنگ چه متحدین و چه متفقین فدا می شدند تا دنیا تبدیل به یک امپراطوری بزرگ و متحد گردد ، امپراطوری هیتلر !
و کسلر مرد جاه طلب خود را در گوشه ای از این امپراطوری می دید ، هر چند جزیی ناچیز اما موثر و کارآمد ، در زیر پرچم آلمان .
آنان پس از بررسی اجمالی نقشه دریافتند که برای شروع حرکت به سوی مسکو باید از یک شاهراه حیاتی بگذرند ، همان روستای استراتژیک که نامش وولف بود . اما مردان این روستا تاکنون در برابرشان ایستاده بودند ، راه دومی هم بود ، جنگل ، اما جنگل انبوه بود و اگر واردش می شدند بی شک از سرما و حمله حیوانات وحشی ظرف چند روز می مردند ، پس یا باید می ایستادند ، می کشتند و پیشروی می کردند و یا عقب می نشستند .
کسلر به خوبی می دانست که زمستان در روسیه بقدری سرد و طاقت فرساست که تنها بومیان آنجا می توانند تحملش کنند ، اما از سویی هم می دانست که این آخرین فرصت او برای درخشیدن در نزد رایش است ، یا باید ادامه می داد و یا برای همیشه از سوی رقبایش کنار زده می شد و او راه اول را برگزیده بود ... و سرانجام در آن جمع سه نفره تصمیمش را ابلاغ کرد . کشتار تمامی ساکنین روستا با لباس مبدل ، با لباس نیروهای متفقین ، نقشه ای کثیف اما موثر . تا سحرگاه نیروی کمکی هم به آنها ملحق می شد و می توانستند نقشه جدید را برای پیروزی مبارزان روستا اجرا کنند .
آن شب کسلر تا صبح نخوابید ، او نقشه اش و هر آنچه که ممکن بود پیش بینی نشده باشد از نظر گذراند و سرانجام خود را دید که مدال درخشان صلیب آهنین را بر گردن آویخته است ، تصوری وسوسه انگیز که تمام خطرات این نقشه شوم را در نظرش عادی و بی ارزش جلوه داد .
و سرانجام صبح سرد زمستانی روز بعد فرا رسید ، نیروهای کمکی با سلاح و تجهیزات کامل زودتر از آنچه که تصور می کرد به آنها ملحق شدند . حال نیروهایشان دوبرابر شده بود ، حدود 3000 نفر با سلاح و مهمات کامل ، نیروهایی که برای پیشروی و شکست روستای وولف کافی به نظر می رسید .
کسلر چندین نفر از سربازانی که به زبان آمریکایی و فرانسه آشنایی داشتند انتخاب کرد ، ظاهر و چهره هایشان را به گریم و لباسهای نظامی متفقین تغییر داد و با چند فروند خودروی آمریکایی که از غنایم جنگی بودند ، آنها را روانه روستای وولف کرد و بدنبال آن ها کامیونی بزرگ که حامل 100 نفر از سربازان مسلح بود و آنهم زیرکانه تغییر شکل داده شده بود روان شد .
دیری نپائید که مابقی ارتش با تمامی نیروهایشان از حاشیه جنگل بدنبال خودروهای آمریکایی تا نزدیک روستا جلو آمده و کمین کردند .
اهالی روستا پس از آنکه خودروهای مسلح و سربازان متفقین را دیدند به تصور آنکه آلمانی ها سرانجام از مبارزه آنها به ستوه آمده و عقب نشینی کرده اند راه را بر آنها گشودند و این اولین گام پیروزی برای آلمانها بود !
اما برای قبولاندن این موضوع که آلمان شکست خورده بود نیاز به چند ساعتی انتظار کشیدن بود .
کسلر با زیرکی به روستائیان فریب خورده فرصت داد تا با سربازان متفقین خوش و بشی کنند و از تصور حمله ای ناگهانی غافل شوند و آنا به دستور او تا تاریکی هوا میان درختان جنگل علیرغم سرمای شدید درنگ کردند و او در این میان به تک تک سربازان غذایی گرم و لذیذ در کنار اجاق چوبی کلبه ها را وعده داد و به آنها فهماند که برای زنده ماندن در این زمستان سرد و کشنده راهی جز قتل عام تمامی ساکنین روستا وجود ندارد . پس باید می کشتند تا کشته نشوند .
در همان ساعت های اولیه عصر برف باریدن گرفت و بدنبال آن مه غلیظی پیرامونشان را پر کرد . مه ای که جنگ را برایشان مهیای شبیخونی بی رحمانه کرد .
و سرانجام غروب مه آلود از راه رسید ، تاریکی ای عمیق و ترسناک که در پس آن یک درگیری خونین در پیش بود !
آنچه که آلمانی ها از پشت بوته ها و درختان انبوه می دیدند ، آتش بزرگی بود که روستائیان به تصور شکست متحدین برپا کرده بودند و رقص سربازان فریبکار آلمانی که در بین آنها با لباس مبدل می خندیدند و شادی می کردند ، بی شک برای آنان این غروب مه آلود آخرین تصویر زندگی شان بود که می دیدند !
و پس از آن که شراب های آمریکایی ما بین ساکنین روستا در جشنی شاد و رصان جرعه جرعه نوشیده شد ، زمان حمله آلمانی ها فرا رسید .
و کسلر بدون درنگ فرمان حمله و قتل عام تمامی ساکنین را صادر کرد . حتی زنان و بچه ها !
و لحظاتی بعد با حمله آلمانیها جشن و پایکوبی به نبردی خونین بدل شد ، سربازان آلمانی از غفلت روسها استفاده کرده و به سرعت از دو سو به روستا حمله ور شدند .
اگر چه روسها باز هم مقاومت کردند اما این بار غافلگیر شدند و تصرف روستا با این نقشه شوم تنها یک ساعت و نیم زمان برد .
تمامی مردان روسی چه در حال مقاومت و چه در حالت مستی و بی هوشی کشته شدند و سپس سربازان آلمانی به پاکسازی تک تک خانه ها ، کاهدان ها و طویله ها پرداختند ف تا هر موجود زنده ای که در تو در توی آنها مخفی شده است پیدا کرده و بکشند .
کسلر به همه سربازان دستور داد تا از کشتن کسی صرف نظر نکنند و حتی اعلام کرد که در صورت امتناع سربازان خاطی مجازات خواهند شد .
پاکسازی روستا از ساکنین حدود 4 ساعت به طول انجامید ، چهار ساعتی که برای آن انسانها تلخ ترین لحظات زندگی شان بود ، در آخرین غروب مه آلودش !

3
" چشمان آبی "

کسلر شادمان از این پیروزی بزرگ در حالیکه بر اجساد سوخته و مثله شده مردگان قدم می گذاشت تمامی آن روستای زیبا را که اکنون با دود و آتش ویران شده بود از نظر گذراند .
همه ساکنین یا مرده بودند و یا در گوشه ای به صف شده و آماده عدام بودند . سربازانش که از کشتار فارغ شده بودند اکنون مشغول عارت امول و دستبرد به غنایم جنگی بودند و بر دستانشان طلاها ، جواهرات و انگشترهای مردگان می درخشید ، عده ای نیز لباسهای مردان و زنان را از خانه ها سرقت کرده و بر تن کرده بودند تا در پناه آن گرمتر شوند .
صحنه ای منزجر کننده از قتل عام انسانها که براستی هیچ یک از آن مردان را متاثر نمی کرد !
سکوتی تلخ بر آن محیط از هم پاشیده مستولی بود ، اسرا دور شده بودند تا در حاشیه روستا اعدام و در گوری دست جمعی مدفون شوند .
و حال کسلر بود و راهی باز و هموار به سوی فتح مسکو و پیروزی کامل ارتش آلمان .
و این برای او به معنای دریافت صلیب آهنین بود .
کسلر همچنان با غرور بر زمین برفی و گل آلود که اکنون با اجساد غرق در خون پوشیده شده بود به جلو می رفت ، آن ها انسانهایی بودند که باید برای نسل برتر ، برای بقاء آنها قربانی می شدند .
او به همراه دو محافظش از میان این قربانیان می گذشت که ناگاه صدایی شنید ، صدای گریه یک کودک .
کسلر به سرعت گوشهایش را تیز کرد ، در این روستا هنوز یک انسان زنده بود !
او دستور داد تا سربازانش بدنبال صدا کلبه های اطراف و یا لابلای اجساد را با دقت جستجو کنند ، صدا همچنان ادامه داشت اما به یکباره قطع شد !
کسلر دریافت گه این کودک تنها نیست . او قطعا" با زنی همراه بود که اکنون ساکتش کرده بود .
سپس آنان مصمم تر چون کفتارانی که بدنبال آهوی زخمی ای می گشتند شروع به جستجو در تمامی کلبه ها و گوشه و کنار کردند .
نیم ساعتی گذشت ، تقریبا" از جستجو ناامید شده بودند که ناگاه یکی از سربازان در حالیکه اسلحه اش را به گوشه ای نشانه رفته بود فریاد زد تا آنکه داخل اسطبل پنهان شده است خارج شود .
و سپس همه اسلحه ها را به آن سو نشانه گرفتند . یک زن جوان و زیبا ، بلند قد و با اندامی کشیده از میان توده کاه ها خارج شد و در برابرشان ایستاد .
در حالیکه از ترس و بی پناهی و سرما به خود می لرزید .
کسلر با احتیاط به سویش رفت و در حالیکه رودررویش ایستاده بود ازمترجمش خواست تا از زن بپرسد کودک کجاست ؟ اما زن پاسخی نداد ، تنها با چشمان زیبای آبی رنگش به او خیره شده بود .
کسلر فریاد زد ، چشمان زن پر از اشک شد اما باز هم سکوت کرد ... اما بخت با زن همراه نبود و دوباره کودک بی تابانه گریه سر داد !
یکی از سربازان به سوی صدا حرکت کرد و زن فریادزنان به سوی سربازی که با سرنیزه به سوی تل کاه ها می رفت دوید و به پاهایش چسبید . اما سرباز با پوتین بر صورتش کوبید و او را به کناری انداخت و مابقی سربازان دورتادورش را احاطه کردند ، در حالیکه از ضربه محکم پوتین بر صورت زیبایش خون جاری بود .
سرباز سرانجام کودک دو ساله را از میان کاه های داخل اسطبل کشان کشان به کنار زن آورد و بر زمین انداختش .
زن جوان بی پناه و لرزان کودکش را در دستانش فشرد و میان آغوشش پنهان کرد و به گریه افتاد .
تعدادی از سربازان از تناشای این صحنه زجرآور بر خود لرزیدند و چند قدی عقب رفتند . ظاهرا" به انسانیت اندکی که هنوز در وجودشان بود تلنگری خورده بود .
زن زیبا که کودکش را در آغوش می فشرد ، در حالیکه بر گل و برف زانو زده بود برای زندگی فرزندش کلماتی را رو به کسلر ادا کرد . کسلر دریافت که او چه می خواهد ، اگر چه ربانش را نمی فهمید اما چشمان زیبایش که التماس ذز آن موج می زد گویای همه چیز بود .
در یک لحظه کسلر اندکی دچار تردید شد ، آیا دلش به رحم آمده بود ؟ او به سرعت احساس ترحم را فرو خورد و در حالیکه به صلیب آهنین می اندیشید دستور داد تا کودک را از زن جدا کنند و سپس به یکی از سربازان امر کرد تا کودک را اعدام کند !
لحظاتی گذشت ... ثانیه هایی تهوع آور از تماشای مرگ انسانیت ! ثانیه هایی که بوی رقت انگیز نیستی داشت !
سرباز چوان که مردد بود کولتش را از غلاف کشید و بالای سر کودک گریان ایستاد و بر سرش نشانه گرفت .
زن که حالا سرنیزه ها دورتادورش گلویش را خون آلود کرده بودند به یکباره به سوی کسلر چرخید و در حالیکه پوتین های گل آلود او را مشت می زد از او خواست که به بچه اش رحم کند و بجای کودک او را بکشد .
قلب کسلر به تپش افتاد ، باز هم ترحم بر زن او را سست کرد ، اما با خود اندیشید در برابر هزاران سرباز اجازه دخالت انسانیت را نباید داد . پس بی درنگ دستورش را بلندتر به سرباز نگون بخت اعلام کرد .
همه در آن لحظه به سرباز نگریستند ، او همچنان با کولت بر بالای سر کودک ایستاده بود و کودک معصوم هنوز گریه می کرد !
دقایقی گذشت ، دقایقی که چون ساعت ها به درازا کشید ... و پس از آن به یکباره سرباز در برابر چشمان ناباور همه کولتش را میان برفها انداخت و کودک را از میان گل و لای بیرون کشید و در حالیکه اشک می ریخت او را محکم در آغوشش کشید !
و کسلر شوکه شد ، این سرباز او بود که یک کودک روسی را در آغوش خود می فشرد ، حال آنکه باید او را می کشت .
این عمل سرباز برای کسلر سرپیچی کامل از دستور مافوق بود و او این گستاخی را بر نتافت .
بی درنگ کولتش را کشید و به سرباز شلیک کرد و جوان در حالیکه هنوز کودک در آغوشش بود و به او پشت کرده بود ناله ای کرد و به میان گل ها غلتید ... سرباز مرده بود !
کسلر که اکنون کاملا" خشمگین شده بود در میان بهت زدگی همه به سوی کودک رفت ، کولتش را بر سر کوچک او نشان گرفت ... و شلیک کرد !!!
و کودک در دم جان سپرد .
زن جوان خیره و بهت زده صحنه مرگ فرزندش را دید ، پسر کوچولویش بدست افسر خونخوار آلمانی اعدام شد ، در کمال خونسردی !
کسلر در حالیکه در تصمیمش مصمم شده بود به سرعت چرخی زد و به سوی زن برگشت . اکنون زمان اعدام این فرشته زیبا فرا رسیده بود .
زن که با چشمان درشت و زیبایش ناباورانه به کسلر خیره شده بود کلماتی را به انگلیسی رو به او ادا کرد : لعنت ابدی خدا بر تو !
گسلر که به هراس افتاده بود به چشمان زن خیره شد . چشمانی که چون آسمان پاک و آبی بود . حال باید او را می کشت .
کولت را به سویش نشانه رفت . زن چشمانش را بست و پیشانی اش را بر نوک کولت نهاد ، برای او حالا مردن دیگر چه اهمیتی نداشت .
و سپس کسلر شلیک کرد ... و زن هم بی گناه در خون خود غلتید .
و سرانجام نمایش کشتار به پایان رسید . کسلر پیروز شد و دشمنانش همگی قتل عام شدند ، حتی آنها که باقی مانده بودند با اعدامیان میان گوری بزرگ دفن شدند !
ساعاتی گذشت ، هنوز تا نیمه شب دقایقی باقی مانده بود . سربازان به کلبه ها رقته و کنار آتش از غذاهای لذیذی که وعده اش داده شده بود می خوردند . کسلر و تعدادی از همراهانش کنار آتش بزرگی که برای جشن پیروزی از همان لحظات آغازین غروب بر پا کرده بودند نشسته و مشغول نوشیدن شراب هایشان بودند ، شادمان و خوشحال .
حال برای آنان دیگر نه سرما بود و نه گرسنگی . راه پیشروی باز شده بود و این از توانمندی کسلر در این جنگ سخت حکایت داشت . مردی که پس از بازگشت از ماموریت به دریافت مدال صلیب آهنین نائل می شد . مدالی که دریافت آن از بزرگترین آرزوهایش بود .
اما میان ان همه شادی به یکباره حسی عجیب وجودش را فرا گرفت . حسی که لبخند را بر لبش خشکاند . حس انزجار از تمامی کارهایی که مرتکب شده بود . چون گناهکاری که به پایان کار خود می رسد ، چون قاتلی که پس از قتل دچار حس افسردگی می شود . یک حس عجیب که تاکنون به سراغش نیامده بود . یک عذاب وجدان زجرآور ، از مرگی که به هزاران نفر پیش کش کرده بود ، جون او می ترسید ، از همه آن روستائیان که برای خانه و هستی شان می جنگیدند و حال از سر راهش کنار رفته بودند . آنها مردند تا کسلر به مدال باارزشش دست یابد . آنها مردند تا جهان برای نصل برتر باقی بماند ، آن زن و کودکش از همان نسل فرومایه بودند که باید می مردند !
و در این افکار کسلر خود را متقاعد کرد که همه این ها برای پیشرفت دنیا با وجود نسلی برتر الزام است ، کشتار نسل فرومایه برای پاکسازی دینا ، به همان روشی که هیتلر بدان اصرار داشت .
لحظه ای چشمان کسلر به دورن شراره های رقضان آتش خیره ماند و میان این پاره های داغ و سوزان آتش چهره زن جوان با چشمان جذابش را دید . او براحتی این چشمان زیبا را بر دنیا و هر آنچه که مستحقش بود بسته بود ، دیدگان او و کودک بی گناهش را !
و دریافت که بیش از حد شراب خورده است و این توهمات از همانجاست . چرا که به هر سو می نگریست چشمان زن که در لحظات آخر به او خیره مانده بود در نظرش مجسم میشد !


4
" آخرین دادگاه "

کسلر بر قاب در ایستاده بود و رفتن همسر و فرزندانش را نظاره می کرد . علیرغم اصرار آنها تمایلی نداشت تا همراهشان به این گردش خانوادگی برود .
و ترجیح داد تا تنها باشد . تنها با خودش در دادگاه وجدانش . دادگاهی که از آن گریزی نبود . اگر چه در تمامی دادگاههای دیگر تبرئه شده بود اما اینجا در این دادگاه مجرم شناخته شده بود.
دادگاهی که متهم آن خود او بود و قاضی آن وجدانش ! وجدانی که از همه وقایع در تمامی این سال ها آگاه بود ، از بی رحمی ها ، از قتل ها و از نامردی ها ، از قتل عام روستای وولف ، از زنده به گور کردن اسیران و از اعدام بی رحمانه و دلخراش آن زن جوان و کودک و دو ساله اش !
او یک قاتل بود ، در تمامی سال های جنگ و در آن شب سرد در روستای بی پناهی که او ویرانش کرد .
او پس از یادآوری این لحظات تلخ بی درنگ به اتاقش رفت ، پشت میزش نشست ، خودکارش را برداشت و شروع به نوشتن اعترافاتش کرد . آنچه که سال ها پنهان کرده بود ، از همسر و فرزندانش و از تمام جهان .
از فرط ترس و اضطراب دستانش می لرزید و نفسش به شماره افتاده بود . اما بی وقفه می نوشت ، هر آنچه که بر ذهن خسته اش می دوید ، هر آن چه که در خواب ، در بیداری ، در رویا و حتی در کنار همسرش بر او نهیب می زد . عذابی که چون کرمهایی گوشتخوار از دورن می خوردش ، عذاب آزار دهنده ای که لحظه به لحظه اش را به جهنمی ابدی مبدل کرده بود .
اکنون می توانست وحشت از مرگ را در هر تپش قلبش حس کند . حس سرما ، لرزش و ترس ، احساسی که مردمان آن روستا در آن غروب سرد تجربه اش کردند ... و حال کسلر پس از گذشت سال ها می توانست با تمام وجودش درک کند .
دقایقی گذشت ، برگه اعتراف او پر و امضاء شد .
کسلر کاغذ را به کناری نهاد . عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود ، لرزش دستانش تشدید شد ، کشو میز را باز کرد ، کولت داخل آن بود . همان کولتی که زن جوان و کودکش را با آن اعدام کرد !
کولت را برداشت ، در آن واپسین دقایق باز هم چشمان آبی زن و کودکش در برابر دیدگانش مجسم شد .
بی اختیار کولت را بر شقیقه اش نهاد ... عدالت باید اجرا می شد ...
سکوت باغ زیبا را صدای تک تیری در هم شکست ، سگ باوفای خانه پارسی کرد ، پرندگان از درختان پر زدند و دوباره همان سکوت ، سنگین تر از قبل همه جا را فرا گرفت .
یک سکوت عمیق که از پایان آخرین دادگاه حکایت داشت !


(( پایان ))

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

عارفه حیدری پور (4/5/1398),حسن ایمانی (5/5/1398),حسن ایمانی (6/5/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.