چه زود می گذرد

چه زود می گذرد
آن روزها که قدرت تکان دادن دستهایمان را نداشتیم ...
و کم کم غریزه مان گفت که دست کوچکمان را در انگشتان مادر گره بزنیم ...
سپس به چند سالگی رسیدیم و آرزو کردیم که ای کاش بزرگ شویم ...
و آنگاه بزرگ شدیم و پرمشغله ، با هزاران آروز و درد بی درمان ...
و سرانجام پیر شدیم و اندوهگین مرگ را بر بالای سرمان دیدیم ...
آن موقع بود که آرزو کردیم ای کاش کوچک می بودیم ، همان کودکی که با دستان کوچکش انگشت مادر را می چسبید ...!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

بهروزعامری ,طراوت چراغی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

المیرایادمند (24/5/1398),محمد علی قجه (26/5/1398),طراوت چراغی (28/5/1398),بهروزعامری (30/5/1398),

نقطه نظرات

نام: محمد علی قجه کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 مرداد 1398 - 15:51

نمایش مشخصات محمد علی قجه سپاس از شما دوست عزیز .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.