بهشت همین جاست

پیرمرد بارکش آن روز نتوانسته بود پولی درآورد ...
به ناچار با جیب خالی به سوی خانه راه فتاد . در راه به نانوایی رسید .
پولش به یک قرص نان کفاف نمی داد . پس کنار دیوار تکیه زد و غرق در حسرت آنهایی را که راحت نان می گرفتند و می رفتند نظاره کرد . حتی کبوتر ، کبجشگ و گربه هر کدام تکه نانی بر دهان گرفتند و رفتند .
او مدتی طولانی در آنجا ماند ...
و سرانجام دل به دریا زد و جلو رفت و با شرم پول اندکش را مقابل نانوا گذاشت و گفت : یه نصفه نون می خوام .
نانوا بی انکه پول را بردارد لبخندی زد و گفت : پدرجون ، هر چند تا می خوای بردار ، تنور آخر رو خیرات بابام کردم .
پیرمرد نفس راحتی کشید و با خوشحالی گفت : خدا خیرت بده و پدرتو بیامرزه که آبروم رو خرید !
و سپس قرص نانی برداشت و با عجله دور شد ، باید آن شب در خانه با زن و بچه اش جشن می گرفت ...
از آن روز به بعد نانوا هر غروب تنور آخر را برای پدرش خیرات کرد ... و هر روز همان پیرمرد با هزار امید قرصی نان بر می داشت ، پدرش را دعا می کرد و با لبخندی زیبا دور می شد ...
((بهشت همین جاست ... کنار دل های مهربان ما))
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

بهروزعامری ,طراوت چراغی ,متین یحیی زاده ,محمد صادق پرواس ,علیرضااشرفی مهابادی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (9/6/1398),متین یحیی زاده (9/6/1398),طراوت چراغی (9/6/1398),محمد علی قجه (10/6/1398),محمد صادق پرواس (11/6/1398),بهروزعامری (17/6/1398),آرش شهنواز (23/6/1398),علیرضااشرفی مهابادی (18/7/1398),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 شهريور 1398 - 09:19

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط محمد علی قجه Members  ارسال در یکشنبه 10 شهريور 1398 - 09:17

نمایش مشخصات محمد علی قجه با سلام و ممنون از لطف شما دوست عزیز


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 شهريور 1398 - 13:55

نمایش مشخصات متین یحیی زاده سلام و ارادت

اینکه مخاطب را تنها نمی ذارید و قایمکی هوایش را دارید بسیار عالی است. مثلا اینجا"حتی کبوتر، گنجشک و گربه هرکدام تکه نانی به دهان گرفتند و رفتند."
این نوع تصویر ها اوج هستند. که احساس مخاطب را درگیر موضوع اصلی داستان می کند. این جور تصویر های کلیدی باعث اتفاق های خوب در داستان می شود.
اما آن جمله آخر و داخل گیومه یکی از خطرناک ترین جمله هایست که یک داستان می تواند داشته باشد. پس وقتی داستانتان همان چیزی که داخل گیومه گذاشته اید را می گوید شما دیگر آن را مستقیم ننویسید.
دست شما درد نکنه و برایتان آرزوی موفقیت دارم.

زنده باشید.


@متین یحیی زاده توسط محمد علی قجه Members  ارسال در یکشنبه 10 شهريور 1398 - 09:16

نمایش مشخصات محمد علی قجه با سلام و احترام
خدمت استاد بزرگوار
ممنون از آموزش سازنده جنابعالی .
سپاسگزارم .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.