راه آسمان


میان کلبه گلی در دل جنگل تاریک ...
روی پنجره سرد ، کودک با نفس پیغام گذاشت.
تا شاید پدرش از راه بی بازگشتی که پیش روی فرزندش پیچ و تاب می خورد برگردد.
آن شب حتی ماه هم که دلگیر و کدر بود هیچ صدایی جز ناله بوف پیر جنگل نشنید.
سپیده دم از راه رسید ...
کودک که تمامی طول شب در انتظار بود از فرط خستگی به خواب رفت.
آخر او آنقدر خردسال بود که هنوز نمی دانست راه آسمان از اینجا نیست !

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (30/6/1398),محمد علی قجه (30/6/1398),طراوت چراغی (1/7/1398),متین یحیی زاده (10/7/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.