رستگاران

حسین علی روی شونه ام بود و هنوز تب شدید داشت ...
به خودم نهیب زدم : پاشو ، دختر برو یه کاری بکن . آخه تا کی باید ساکت باشی و حرف بخوری ؟
بلند شدم و رفتم سمتش تا هر چی فحش توی دلم جمع کرده بودم یه هویی بریزم توی صورتش .
اما به دور از شان یه زن خونواده دار بود که با مردی توی جمع فحاشی کنه ... برای همین سعی کردم به خودم مسلط بشم ، چند تا نفس عمیق کشیدم و آروم گفتم : آقا ، ببخشید . بچه مریضه و نمی تونم معطل بمونم . بستریش کنین من پول رو میارم.
مرد که با لحن مهربان و مادرانه من تحت تاثیر قرار گرفته بود یه نگاهی به بچه انداخت و گفت : ببخشید ، خواهر عصبانی بودم . برید به اتاق B2 اونجا بستریش کنین . من با دکترش صحبت می کنم . منم خودم دو تا پسر دارم و یه پدرم . ما مردا رو درک کنین . درسته مثل شما زنها مهربون نیستیم ولی دل پدرانه مون رو لای خشونت مردونه ای که توی فشار زندگی داره خرد میشه قایم کردیم ، دلی که هزار تا حرف ناگفته داره.
و بعد بدون اینکه منتظر تشکر من باشه بلند شد و صندوق رو سپرد به همکارش و تندی رفت پیش دکتر تا اجازه بستری کردن امیر حسین رو ازش بگیره .
و من هنوز ناباورانه بهتم زده بود که چه زود داشتم عصبی می شدم ... که چه زود داشتم قضاوت می کردم ...


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (30/6/1398),محمد علی قجه (30/6/1398),متین یحیی زاده (10/7/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.