رستگاران 3

صبح زود همه بچه ها مثل همیشه با کیف های مدرسه و یا حتی بدون کیف از خانه های زیبای کاه گلی شان بیرون آمدند و همه دسته دسته و یا تک تک در راه خاکی ای که با نم نم باران سپیده دم مرطوب شده بود به سوی مدرسه کوچک روستای دره تفی حرکت کردند .
این تنها مدرسه روستا بود که همه بچه ها با سنین مختلف در آن گرد هم می آمدند ، کتاب هایشان را به هم نشان می دادند و یا خوراکی های اندکشان را با هم قسمت می کردند .
پسر و دختر ، کوچک و بزرگ ... مهم نبود که پولدار باشند یا فقیر ، کیف داشته باشند یا نه ، اینجا همه یکرنگ بودند و آمده بودند تا بیاموزند که راه و رسم زندگی چیست .
نه فقط آب و بابا و نان ... نه فقط جمع کردن دو و سه یا نقاشی و کاردستی . اینجا حتی کلاس انشاء هم داشت و آن روز نوبت به خواندن انشای چهارم دبستانی ها بود و معصومه داوطلب شد تا انشایش را رو به همه بخواند .
انشایی با عنوان (( داستان زندگی خود را توصیف کنید ))
و معصومه در حالیکه دفتر ساده انشایش را باز می کرد صدایش را صاف کرد و با صدای بلند و رسا شروع به خواندن کرد : من معصومه هستم . نام پدرم یدالله است و نام مادرم مرضیه و خواهر کوچکتری دارم که نامش مهدیه است و 2 سال از من کوچکتر است .
و در آن حال به خواهرش که در کلاس حضور داشت اشاره کرد و ادامه داد : ما ساکن روستای دره تفی هستیم . روستایی که زیبایی های بسیاری در خود دارد . روستای ما پر از درختان میوه و مزارع سرسبزی است که مانند آن در ایران دیده نمی شود . ما اینجا دریاچه ای داریم که نامش زریوار است . دریاچه ای که با چشمه های فراوان همیشه پر از آبی زلال است و مادرم می گوید که این دریاچه زیبا دریچه ای به بهشت است و هیچ گاه خشک نمی شود . در این دریاچه پر از ماهی های رنگارنگ و مرغابی های وحشی است و هنگام بهار که پرندگان مهاجر به اینجا کوچ می کنند روستای ما بسیار زیباتر می شود . همان موقع که شکوفه های خوشبوی پسته و گلابی بر شاخه های درختان انباشته می شود و بسیاری از مسافران را به اینجا می کشاند ، به خصوص آنها که می خواهند دریاچه جذاب زریوار را ببینند . من ، مادرم و خواهرم مدتی است که هر روز غروب به لب دریاچه می رویم تا یاد پدرم را که به تازگی فوت کرده است زنده کنیم . او همیشه لب دریاچه می نشست و نقاشی های زیبایی می کشید . با یک مداد سیاه کوتاه و چند تکه کاغذ و من حالا نقاشی های پدرم را نگاه می دارم تا روزی هنگامیکه بزرگ شدم به بچه هایم نشانشان دهم . نقاشی هایی پر از احساس از ماهی ها ، مرغابی ها و از درختان بلند و پربار . پدرم 48 سال داشت ، مردی که موهایش کمی سپید شده بود . او هر روز به سرکارش می رفت و غروب خسته و خاک آلود به خانه مان بر می گشت . خانه ما در وسط روستا قرار دارد ، یک خانه کوچک کاه گلی مانند همه خانه های دیگر و اما کوچکتر از همه آنها . خانه ای که با وجود پدرم شاد و پرخنده بود . مادرم خیلی او را دوست داشت و همیشه از او و مهربانی هایش برایمان می گفت ، که چگونه وقتی شبی مادر از فشارهای زندگی گریه می کرد او با شکلک درآوردن و خنداندن تلاش می کرد تا مادرم غصه هایش را فراموش کند و یا وقتی من و خواهرم گریه می کردیم او با ادا درآوردن ما را به خنده می انداخت . ما با او هیچ وقت احساس تنهایی و ناراحتی نمی کردیم و وقتی سرسفره می نشستیم پدرمان لقمه های بزرگتر را به ما می داد و خود اگر گرسنه هم می ماند چیزی نمی گفت . او همه چیز را برای ما می خواست و سعی می کرد تا بتواند هزینه های زندگی مان را یک تنه تامین کند و با آنکه پدربزرگم پولدار است اما او هیچ وقت از او کمک نگرفت و همیشه می گفت که من باید روی پاهای خودم بایستم و این به ما می آموخت که پرتلاش و بردبار باشیم و اینکه پدرها چه موجودات باارزشی اند . مردانی که هر روز صبح زود وقتی که ما در خواب نازیم از خواب بر می خیزند ، لباس هایی که هنوز از شب قبل خاک آلود است را می پوشند و با کفش هایی پاره و کهنه برای تامین مخارج زندگی فرزندانشان تا شب تلاش می کنند و شب هنگامیکه باز می گردند دستانشان خون آلود و پاهایشان خسته و لرزان است ، موهایشان ژولیده و لباسهایشان خیس عرق و حتی در آن حال هم با دیدن بچه هایشان به آنها لبخند می زنند و می کوشند تا تمامی غصه ها و خستگی هایشان را بیرون از خانه بگذارند و بدون آن به میان ما بچه ها بیایند ...
معصومه در ان حال به آرامی بغضی را که در گلویش پیچیده بود فرو خورد و با صدای رساتری ادامه داد : و من هنوز آخرین شبی را که با پدرم کنار هم بر سر سفره نشستیم به خاطر دارم . آن شب خواهرم مهدیه دوباره به پدر گفت که چقدر آرزو دارد که یک عروسک زیبای قرمز با دامن گل گلی داشته باشد و مادر گفت که پدرت بزودی برایت خواهد خرید و پدر هم با لبخند گفت که حتما" فردا شب با عروسک آرزوها به نزدمان می آید و ما همگی بسیار خوشحال شدیم . چرا که داشتن این عروسک مدت ها آرزویمان بود . اما تا آن موقع به دلیل پایین بودن مزد ، پدرم امکان خریدش را نداشت و او آن شب به ما قول داد که فردا برایمان خواهد خرید و مادرم هم از این موضوع خوشحال شد و آن لحظه دستان سیاه و کبود پدرم را نوازش کرد و ما هم به تقلید از مادر دستانش را گرفتیم و بر آن بوسه زدیم . چون که می گویند بوسیدن دستان پدر ما را به بهشت می برد . آن شب ما کنار هم خوشمزه ترین شام عمرمان را خوردیم و بعد از آن پدر یا خوشحالی تا اوخر شب با ما بازی کرد و مادر با خوشبختی بر این بازی زیبای ما و پدر خندید و غرق شادی شد . اما ما نمی دانستیم که فردای آن روز دیگر پدر را نخواهیم دید . ما نمی دانستیم که این آخرین باری است که با پدر بازی می کنیم ...
معصومه با اندوه اشک هایش را پاک کرد و با صدای لرزانی ادامه داد : ما نمی دانستیم که او خواهد مرد ، اما ما یاد و نام او را هرگز فراموش نخواهیم کرد . او که به معنای واقعی یک پدر بود . من در گذشته از اینکه شغل او را بر زبان بیاورم احساس شرم می کردم و همیشه از همه پنهانش می کردم اما حالا و در این نوشته می خواهم بگویم که او چه کاره بود ...
معصومه این بار با شهامت صدایش را رساتر کرد و گفت : پدرم یدالله سارالی یک کولبر بود ! یک باربر زحمتکش که در گردنه کوه های بانه بارهای سنگین را از نقاط صعب العبور به بالاترین نقطه کوه می رساند . باری که بزرگ و طاقت فرسا بود و به همین دلیل دستانش خون آلود ، کفش هایش پاره و لباسش پر از عرق بود . اویی که بهترین پدر برای من و خواهرم بود .
سپس مهدیه در حالیکه گریه می کرد از میز برخاست و به سوی خواهرش دوید و در آغوشش پناه گرفت .
و معصومه ادامه داد : من ، خواهرم و مادرم به او که به خاطر ما هنگام باربری در کوه جانش را از دست داد افتخار می کنیم ، به او که پدری فداکار ، مهربان و عاشق بود . یک کولبر زحمتکش از دیار دلاوران کردستان .
و سرانجام در سکوت عمیقی که کلاس درس را فرا گرفته بود سرش را بالا گرفت و در حالیکه به چشمان اشک آلود هم کلاسی هایش خیره شده بود چنین پایان داد : من معصومه سارالی هستم . ده ساله از روستای زیبای دره تفی از توابع مریوان .
و انشاء زیبای معصومه به پایان رسید در حالیکه بوی عشق را در آن فضا سخاوتمندانه پراکنده بود .
سپس صدای دست زدن معلم که آرام و بی صدا اشک می ریخت و به دنبال آن تمام بچه های کلاس در مدرسه پیچید .
این انشاء ساده ترین و دل نشین ترین نوشته ای بود که تاکنون در مدرسه خوانده شده بود . انشایی که آن روز دل انگیز بارانی چشمان بسیاری از هم کلاسی های معصومه را پر از اشک کرد .
شرح حالی که به سادگی و زیبایی از زندگی کوچک و پرمهر آنها حکایت می کرد ، در کنار پدری مهربان و فداکار که اکنون در میانشان نبود . پدری که برای خانواده اش جانش را در کاری پرمشقت و خطرناک از دست داد و به آنجا که خدایش بود شتافت .
پدری که سرانجام نتوانست عروسک قرمز دامن بلند را برای دخترش بخرد .
و آنگاه معلم با افتخار به همه بچه های کلاس گفت : بچه ها ، به افتخار پدر معصومه و مهدیه دست محکم تری بزنید .
سپس صدای تشویق همه کلاس را به لرزه انداخت . هلهله ای که با اشک هایشان همراه بود .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی قجه (24/7/1398),طراوت چراغی (24/7/1398),طراوت چراغی (25/7/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.