فراموشی

غصه ام وقتی عمیق تر شد که دیدم بابام داره دنبال در خونه می گرده و سعی داره بر خلاف مسیری که می بردمش بره ...
که من با مهربونی راه رو نشونش دادم و در حالیکه بغض گلومو گرفته بود بهش
گفتم : بابایی ... نور خونه رو می بینی ؟
اون خندید و جواب داد : آره.
من گفتم : خیلی قشنگه ، درست مثل موقعیکه من بچه بودم و تو راهو نشونم می دادی ... یادت میاد ؟
و بعد اون سری تکون داد و گفت : آره ، آره دخترم ... مگه میشه یادم بره.
- بریم بابا ، من هنوز همون دختر کوچولوام.
- آره همون پرستو ، همون که موقع بهار آواز می خونه.
- من که یادم نیست چی می خونه ، ولی تو حتما" یادته ... مگه نه ؟
- آره یادمه.
و توی اون حال بابامو آروم آروم بردم به سمت در خونه ، جایی که نور چراغ از لای در به میون تاریکی کوچه قدم گذاشته بود و منو یاد بچگی هام می انداخت .
انگار که همین دیروز بود.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

طراوت چراغی ,مرتضی حبیب االهی یان ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (9/12/1398),طراوت چراغی (9/12/1398),محمد علی قجه (10/12/1398),حسن ایمانی (11/12/1398),مرتضی حبیب االهی یان (12/12/1398),سلمان مرادی (12/12/1398),متین یحیی زاده (16/12/1398),

نقطه نظرات

نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 اسفند 1398 - 14:43

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام آقای قجه، داستانک زیبایی بود .


@طراوت چراغی توسط محمد علی قجه Members  ارسال در شنبه 10 اسفند 1398 - 11:43

نمایش مشخصات محمد علی قجه مرسی ، سرکار خانم چراغی.


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 11 اسفند 1398 - 11:51

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام بر محمدعلي عزيز...
داستان در تلاشه يه موضوعي رو برسونه و حرفي بزنه كه شايد خيلي بكر و جذاب نباشه اما خب اشارهِ پراحساسي هستش كه مي تونه خوب از آب درآد... اما نوع نگارش، يه نگارش ادبيات پسند نيست.
داستان نويسي يك سري فرايندهاي ادبي و نگارشي داره كه بايد رعايت بشه. ببينيد، ما از يكي بخواهيم كه ماجراي يك روز كاريش رو براي ما تعريف كنه، خب مشخصه به همون زبوني تعريف مي كنه كه شما در نوع داستان نويسيتون بكار برديد. يك محاوره ساده ساده... اما قرار نيست كه هر چه در ذهن بصورت يه اتفاق يا يه جريان داستاني تراوش ميشه مستقيما بياريمش روي ورق. قراره اين اتفاق هاي تراوش شده ، پردازش و مهندسي ادبي بشه. قراره كه اسلوب هاي داستان نويسي، فضاسازي، پيرنگ و قواعد ادبي در اون رعايت بشه... وگرنه در انتقال احساسات شورانگيز خيلي ها استاد گريه انداختن هستن. مهم اينه كه ما در سبك نگارش و رعايت اصول داستان نويسيمون احساسات مندرج در متن رو القاء كنيم...
در كل خوشحالم كه مي نويسيد...
حسن ايماني



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.