سایه کمرنگ

پیرزن مقابل درب خانه رسید. پاهای لرزانش دیگر توان راه رفتن نداشت.
چادر کهنه و گل آلودش را جمع کرد تا بیش از این با آبی که در کوچه جاری بود خیس نشود.
تردید داشت. دقایقی با خودش کلنجار رفت. بالاخره راهی ندید و زنگ در را زد.
بار اول آرام و بار دوم مداوم.
صدای مردی در گوشش پیچید: کیه؟
گلویش را صاف کرد تا جواب دهد اما ترسید و چیزی نگفت. مرد غرولند کنان داد زد: پرسیدم کیه؟
زنش آرام گفت: نکنه دوباره طلبکارها باشن؟
مرد لب در آمد و با دودلی در را گشود. زن را که دید جا خورد و اخمی کرد. زنش هم کنارش ایستاد و سرک کشید.
پیرزنی ژنده پوش با چادری که خیس آب شده بود در کوچه ایستاده بود و با چشمانی اشک آلود مرد را نگاه می کرد. زن چندشش شد و پرسید: این دیگه چی می خواد؟
مرد وانمود کرد پیرزن را نمی شناسد: نمی دونم.
پیرزن لبخند تلخی زد و سرش را پایین انداخت: ببخشید ... مثل اینکه اشتباه اومدم.
مرد بی آنکه چیزی بگوید در را بست و پیرزن را همانگونه فراموش شده میان کوچه باران خورده و خیس رها کرد.
پیرزن آهی کشید و زمزمه کرد: عزیزکم، چقدر لاغر شدی. مامان دلش تنگ شده بود و فقط می خواست ببیندت.
نه نفرین کرد و نه اعتراض، لحظه ای بعد با قدم هایی لرزان اما آرام کوچه دلگیر را پشت سر گذاشت. سایه اش کمرنگ شد و میان دیوارهای سرد، همان جایی که پسرش روزی توپ بازی می کرد پیچید و گم شد.
پایان
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

طراوت چراغی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (18/9/1399),طراوت چراغی (20/9/1399),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 18 آذر 1399 - 16:10

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها
داستان بسیار احساسی بود و شما به خوبی انتقال داده اید ؛ اما کاش کمی بیشتر روی داستان مانور میدادید خواننده به جواب سئوالاتش میرسید .
موفق باشید @};-


@زهرابادره (آنا) توسط محمد علی قجه Members  ارسال در چهار شنبه 10 دي 1399 - 14:51

نمایش مشخصات محمد علی قجه خواننده عزیز فقط این مهم بود که یادآور شوم انسان گاهی چقدر ناسپاس است.


نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 آذر 1399 - 11:29

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام خدمت شما ، داستان کوتاه بسیار احساسی و تراژدی از خوانشش لذت بردم با امید موفقیت برای شما .


@طراوت چراغی توسط محمد علی قجه Members  ارسال در چهار شنبه 10 دي 1399 - 14:50

نمایش مشخصات محمد علی قجه سپاسگزارم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.