چوب دستی....

از درختی که افتاد
ولی عاشق تبر شد
چوب دستی ساخته ام
معجزه می کنند
من معجزه ش را در خواب دیده ام!
امروزچوب دستی بدست
سراسیمه وارد ایستگاه مترو شدم
قطار آمد
سوار شدم
به یکباره خود را درایستگاه کهریزک دیدم
پیاده شدم
آسایشگاه سالمندان
از دور چشمک میزد!
پیر زن ها همه در صف بودند
ومن به مانند شعبده بازی ماهر
با اشاره ی چوب دستی
آنان را به دختری چهارده ساله مبدل می کردم
من خوشنودی آنان را
در تبسمی شیرین می دیدم!



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

نوریه هاشمی ,دانیال فریادی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نوریه هاشمی (21/4/1399),دانیال فریادی (21/4/1399),طراوت چراغی (21/4/1399),طراوت چراغی (22/4/1399),دانیال فریادی (29/4/1399),

نقطه نظرات

نام: نوریه هاشمی کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 تير 1399 - 14:50

نمایش مشخصات نوریه هاشمی داستان خوبی بود


نام: دانیال فریادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 تير 1399 - 22:59

نمایش مشخصات دانیال فریادی سلام ممنون ولی این دلنوشته است نه داستان@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.