دیوانه

هر روز او را از پنجره¬ی اتاق کارم می¬بینم¬. برنامه¬ی هر روز او این است که، کتِ کرم رنگ به تن می¬کند. پیراهنِ خود را تا بالاترین دکمه می¬بندد، درحالی که شلوارک به پا کرده است. بعد دست¬هایش را در کتونی¬های خود می¬کند و پای برهنه شروع به دویدن می¬کند.
رضا دیوانه را می¬گویم. اسم او را سید آبدارچی شرکت می¬دانست. یک روز وقتی دید جلوی پنجره ایستاده¬ام و غرق در تماشای او هستم، گفت:
- همسایه مونه، اول اینجور نبود. چند سال پشت سرِهم کنکور امتحان داد، ولی قبول نشد. وضع مالیشون هم خیلی خرابِ. بعدش هم دیوونه شد. حالا هر روز می¬یاد جلو دانشگاه شروع می¬کنه از این سر به اون سر، دویدن.
رفتم پایین، کنار خیابان نشسته بود. کنار او نشستم. جلوی دانشگاه خیلی شلوغ بود. فکر کنم روز امتحان بود. دختر و پسرهای زیادی درحال رفت و آمد به دانشگاه بودند.
پاکت سیگارم را درآوردم و یک نخ گوشه¬ی لبم گذاشتم و یکی به او دادم. سیگارِ خود را روشن کردم و وقتی برگشتم که سیگار او را روشن کنم، داشت می¬جویدش.
گفتم:
- رفیق سخت نگیر. مگه حالا ما که رفتیم این تو چه گلی به سرِ دنیا زدیم؟ تهِ همه چیز بدبختیه. چه رفته باشی این تو چه نرفته باشی.
عجب مزه¬ی سیگار بهم چسبیده بود. پکِ محکمی به سیگار زدم و گفتم:
- اینا رو می¬بینی؟! چند سالِ پیشِ من هستن. من هم که می¬بینی چند سالِ دیگه¬ی اینا هستم. همه چیز تو این دنیا، یک دور تسلسلِ تکرایِ بی¬معنی و پوچِ...
پشت سرم داغ شد. احساس کردم سرم دارد از گردنم جدا می¬شود. عینکم یک متر به جلو پرتاب شد. لامذهب عجب دستِ سنگینی داشت. راست می¬گویند دیوانه¬ها زورشان زیاد است.
از جا پرید و درحالی که دست¬های خود را توی کتونی¬¬هایش کرده بود شروع به دویدن کرد. همان جور که داشتم شیشه¬ی عینک خود را در فریم¬اش جا می¬زدم با خود گفتم: "آخر یه روزی عشق من به دیوونه¬ها و دنیاشون کار دستم می¬ده"

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

متین یحیی زاده ,محمد صادق پرواس ,طراوت چراغی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (9/6/1398),طراوت چراغی (9/6/1398),پیام رنجبران(اکنون) (10/6/1398),محمد صادق پرواس (11/6/1398),طراوت چراغی (13/6/1398),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 شهريور 1398 - 09:19

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 شهريور 1398 - 19:18

نمایش مشخصات طراوت چراغی اولش تراژدی بود
و آخرش تبدیل شد به کمدی
خیلی زیبا نوشته شده بود .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.