پنجره ای رو به قفس

بایدکمی به تاریکی ایمان بیاوریم, سیاهی رنگ شب, رنگ ترس, رنگ سرما. وهمچون یک گرسنگی واقعی شاه دردان, بی نام و نشان ونه همانند زندگی سرخ ودر جریان ونه مانند مرده های پیش سرطان بی وجود وناتوان...
گاهی وقتها از همه موجودات زنده وغیر زنده وحتی همین اجسام بی شعور دروبرم خسته که می شوم به مخفیگاه دنج وآرام درونم پناه می برم و تاچندروز همینطور بی حرکت می نشینم درست شبیه همین اجسام بی شعور دروبرم که مثل آدمهای پیشرفته قرن حاضر زبان ندارند, وشاید تکلم دردنیایشان یک ننگ بشمار بیاید.....
صبح روزبعد ازخواب بیدارشدم وبدون هیچ آرمان وعقیده ای رفتم جلوی آینه و شروع کردم به خودم فحش دادن بی شعور, بی شعور, بی شعور.....
روی کاناپه رنگ ورو رفته ام که تنها جای امن برای دوری جستن ازموشهای گرسنه ولجن گرفته کف اتاق بود, نشستم. خسته تراز آن بودم که دوباره سیگاری روشن کنم ومثل دیوانهایی که نمی دانند کجایند وچه می کنند, فارغ بودم, چون دست ازجهان شسته بودم اما او هنوز مرا ول نکرده بود, هرچه سعی می کردم خانه ام را ازچنگ این جهان در بیاورم بازجزئی از آن بود شاید خودم هم یک وصله جدانشدنی ازاین جهان بودم اما یک وصله ناجور!!!!!!!...... (ادامه دارد)


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

مهشید سلیمی نبی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علیرضارضایی(سورنا) (10/4/1398),مهشید سلیمی نبی (10/4/1398),اردوان فرج پور (26/4/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.