پنجره ای روبه قفس 2

بعداز اتمام مراسم ،بایکی ازدوستهای هنری تصمیم گرفتیم به خانه ما برویم.....
پاییز بود،ریزش برگها وصدای پرنده های پاییزی.
بعداز مدتی پیاده روی به در خانه رسیدیم،بوی عجیب ودرعین حال تهوع آور فضای بیرون خانه را گرفته بود،هرچه سعی کردم کلیدراازجیبم دربیاورم ،نمی شد شایداصلاکلیددر جیبم نبود نمی دانم حال عجیبی داشتم هیچ یک ازاعضای بدنم تحت فرمان من نبودند ؛کم کم چشمهایم تارشد وهیچی نفهمیدم تاهمین الان که تازه چشمهایم رابازکردم روی همان کاناپه رنگ و رو رفته ام هستم بوی تعفن می آید انگار پاییز است وپرنده ها آواز پاییزی می خوانند............

(ادامه دارد)
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (21/4/1398),اردوان فرج پور (26/4/1398),علیرضارضایی(سورنا) (29/4/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.