پنجره ای رو به قفس 3

زندگی اش را اگر به تولد ومرگ ودوره های کودکی جوانی میانسالی پیری محدودکنیم می توان گفت که ازجنگل آمارتون پا به دنیا نهادوحوصله اش ازآنجائیکه قبلا بودسررفته وخسته شده بود تا کاربه اینجا رسیدکه تصمیم اش راعملی کرد وبه دنیا پانهاد...
از اول اول ازهمه بیزاربود تاآنجا که ازهمه دوری میکردوازهمه چیز وهمه کس گریزان بود....
آنروز که ازکلبه به بیرون نگاه میکرد باران می آمدوتمام درختان سربه فلک کشیده و روبه آسمان خیس شده بودند وهوا بااینکه نزدیک ظهر بود تاریک شده بود...
ازپنجره به بیرون نگاه میکردوانگارکه داشت توی ذهنش نقشه شکار
ببر را می کشیدیعنی از دور که اینطور بنظرمیرسیدولی از نزدیک انگار که به هیچ چیز وبه هیچ کس فکرنمیکنند................ادامه دارد..
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

علیرضارضایی(سورنا) ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علیرضارضایی(سورنا) (16/8/1399),مجتبی زمانی نیشابور (27/8/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.