ابر های سیاه



او را دیدم با کتابی در دست خیابان را بالا و پایین میکرد
حواسش به من نبود.
ولی من تمام حواسم پرتِ او بود.
تا به حال او را اینچنین آشفته ندیده بودم. شاید با کسی قرار ملاقاتی داشته باشد.
با دو عدد شیشه گِردِ براق بر دو چشمانش، همان اُبهت همیشگی اش را دارا بود.
سراسیمه کتاب اش را بغل کرد و خیابان را رد شد.
میتوانستم تشخیص دهم کتاب مورد علاقه اش است.
هنوز چند صفحه ای باقی بود تا آن را تمام کند.
آخرین باری که همدیگر را دیدیم؛ با قهوه ای در دست، صفحه هشتاد از کتاب را نوش جان میکرد.
اولین بار را یادم نمی آید عجیب است. شاید عشق حواسِ آدمی را پرتِ زمان میکند.
زمان؛ که بی رحمانه در گذر است بر خلاف عشق، که چون زخمی در درون آدم به یادگار می ماند.
بگذریم...
برگردیم به یار‌.
آه مشغول فکر شدم؛ نتوانستم او را دنبال کنم.
آخرین بار؛ با کتابی که بغل کرده بود از خیابان عبور میکرد. نگاهم را دوختم، به مِه غلیظی که خیابان را فراگرفته بود.
هوا نیز اندکی سرد بود؛ و باب میل من. دیوانه وار عاشق قدم زدن در هوای مه آلود و خنک بودم. اما آن زمان ها که اثری از مه نبود، به ابرهای تیره بالای سرم بسنده میکردم. اما او جهان را با آفتابش می پرستید. همیشه به او میگفتم آفتاب را رها کن‌. اکنون که

ابرهای سیاه، آسمان را دربرگرفته، دست مرا بگیر تا ابروار در این خیابان ها درخود بپیچیم. از باران احتمالی نترس. بیا همراهِ هم باران را حس کنیم. بگذار عشق آفتاب ما باشد. گاهی حرفهایم را میشنید و مرا همراهی میکرد. با اندک مروری از خاطرات، دوباره برگردیم به یار. با اینکه او را گم کرده بودم، میدانستم سر از کافه ای گرم در خواهد آورد، که اولین بار عشق را در چشمانش نظاره کرده بودم، و او عشق را در صفحه هشتاد از کتابش، با قهوه مورد علاقه اش به جستجو نشسته بود.
همیشه به کتاب بیشتر از من توجه میکرد.
اما من تمام فکرم پیش او بود.
عاشق کتاب خواندن او بودم، خودش به کنار.
او به من زندگی را نوید میداد و کتاب اش به گمانم، آینده را برایش ترسیم میکرد. همیشه به من میگفت که نویسندگی را دوست دارد، اما به ندرت او را با کاغذ و قلمی در دست میدیدم. شاید بعد از هر خداحافظی، شب ها تا صبح، افکارش را بر روی کاغذ پیاده میکرد. درست مثل خودم.
بالاخره او را در کافه همیشگی مان پیدا کردم.
هنوز هم با کنجکاوی‌ مشغول خواندن بود. و من با نگاه سیری ناپذیر، حظ تماشا را به واقع میچشیدم.
خود را به او نزدیک کردم، تا صفحه کتاب را ببینم‌. هنوز صفحه هشتادم کتاب را تمام نکرده بود.
فهمیدم این همه مدت که من نبوده ام، کتاب را باز نکرده است‌.
و به یاد قهوه ای تلخ در دستانش؛ و تلخی فاصله ای که بین ما بود، از صفحه هشتاد کتاب لذت میبُرد...!
کنارش نشستم، و بالاخره نگاهش را در نگاهم درهم‌آمیختم.
عینک بخار گرفته از سرما، دیگر آن زمهریرِ همیشگیِ بین ما نبود.
گرم و لوند بود چشمانش‌.
صاف، همچون آسمانِ سربرآورده از خورشید..!
قهوه ام را تمام کردم. و پشت شیشه کافه او را دیدم، که هنوز خیابان را بالا و پایین میکرد.
من بعد از او همه چیز را در کنار خود میبینم.
حتی وقتی در کنارم نیست؛ قهوه مورد علاقه اش را با صفحه هشتاد از کتاب، هضم میکند...!
من بعد از او آه؛ دیگر آن آدم سابق نشدم.
این بود همان عشقی که از آن حرف میزدم. و خیلی ها با تمام وجودشان با من موافقند، و شاید خواهند بود.
توهمِ بی رحمانه از او؛ با سیگاری در دستم؛ و قهوه تلخی که اندکی به کامم شیرین است. قهوه ای با طعم فراموشی..!
و صندلی خالی او در کنارم؛ مرا به خیابان خلوتی ربط میدهد، که جایش خالی ست اما؛ در خاطراتمان پرسه میزند.
من بعد از او؛ همه چیز را به یکباره در کنار خود میبینم...!
من، همیشه او را، همانطور که دلم میخواهد در تنهایی ام ترسیم میکنم.
و به گمانم او هم ‌اکنون؛ آینده را در کتاب هایش رنگ آمیزی میکند. هنوز هم میتوانم او را مثل آب خوردن ببینم؛ با قهوه ای تلخ در دستانش، همچون تنهایی بخار گرفته در سرما، که مرا به سردیِ صندلی کنار میز همیشگی مان میخکوب کرده است. من بعد از او آه؛ همه چیز را در کنار خود میبینم و در یک آن محو میشوم.
این عشق را چه کسی به نظاره خواهد نشست!؟ چه کسی ترسیم خواهد کرد؛ این کافه سرد را برای او..‌!؟

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

رضا فرازمند ,


این داستان را خواندند (اعضا)

رضا فرازمند (7/10/1398),علیرضااشرفی مهابادی (8/10/1398),علی دوستمن (3/11/1398),

نقطه نظرات

نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 دي 1398 - 15:52

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام.
دوست ادیب
زیبا ودلربا بود



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.