اولین و اخرین سفر

یادم می اید چند سال پیش در روستای کوچک ما پیرزنی به نام خانم گل، زندگی می کرد که هر روز صبح خروس خوان از خانه اش بیرون می امدو جلوی خانه اش را اب و جارو می کرد.
تنها بود،خیلی تنها هر وقت بهش می گفتم بی بی بیام ازتنهایی بیرونت بیارم می گفت همین که خدارو دارم واسم بسه.
گویا بچه ای نداشت تا این اخر عمری بشه عصای دستش.
شوهر خدا بیامرزش چند سال پیش توی شهر طی یه تصادف مرد.
هیچ وقت حال خانم گل و اون روز فراموش نمی کنم ،عین یه مرغ سر کنده بود، انگار یه تکه از وجودش وکردن زیر خاک از اون روز انگار اونم مرد.
ان زمان اوج عشق عمو مصطفی و بی بی گل وفهمیدم ؛شوهرش هر روز از صحرا به رسم عشق واسش یه شاخه گل می اورد ، این یعنی دوست دارم.
بعد مرگ شوهرش می گفت فقط یه ارزو دارم اونم زیارت اقا امام رضاست همینم بس.
حیف که خودم در کارگاه قالی بافی کارگری بیش نبودم وگرنه می فرستادمش زیارت.
یه روز خبر اومد تو روستا که رایگان از خیریه می برن سفر اقا امام رضا؛ بی بی شوق کرده سر از پا نمی شناخت.
بارو بندیل سفر رو بستیم .
عزم سفر کردیم توی راه بی بی صلوات می فرستاد خندون بود سر راه رفتیم زیارت حضرت معصومه.
بلاخره رسیدیم مشهد ، بعد استراحت کوتاه اماده رفتن به حرم شدیم.
این اواخر بی بی خیی ضعیف شده بود ایستادن واسش سخت بود واسه همین نتونست دست به ضریح بزنه .
تو یه لحظه غفلت کردنم بی بی گم شد همه جا رو گشتم نبود انگاری؛
گفتم اقا پیداش کن ؛ چند لحظه بعد اومد از زیارتگاه بیرون اونم با لب خندون گفت؛ اومدن واسه نظافت حرم و اونم تونسته تو اون موقعیت ؛ رفته زیارت.
چند روز بعد اون سفر که برگشتیم بی بی گل مرد.
یادش خوش اولین و اخرین سفرش بود هنوز درحیرتم که خدا چه قدر دوسش داشت.
نظر فراموش نشه مرسی.
والسلام ........ صلوات برای ظهور اقا امام زمان عج......
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

عارفه حیدری پور (5/5/1398),سیاوش ذالنوری (8/5/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (10/5/1398),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 5 مرداد 1398 - 15:07

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام.
داستان خاطره اي خوبي بود اما جاي اصلاح داره. يك بازنويسي ادبي. داستان در يك مدار تند پيش ميره بدون در نظر گرفتن توصيفات. كاملا مشخصه سعي نويسنده اين بوده كه سريع به نقطه پايان برسه. در حاليكه اين داستان رو مي شد در قالب يك داستان توصيفي و فني تر نوشت. در كل استعداد نگارش و اصلاح و بازنويسي و تعريف ماجرا در نويسنده وجود داره كه قابل خب بايد بكار گرفته بشه..
حسن ايماني@};-


@حسن ایمانی توسط عارفه حیدری پور Members  ارسال در شنبه 5 مرداد 1398 - 17:12

چشم تلاش می کنم بهتر بشه


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 5 مرداد 1398 - 15:08

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام.
داستان خاطره اي خوبي بود اما جاي اصلاح داره. يك بازنويسي ادبي. داستان در يك مدار تند پيش ميره بدون در نظر گرفتن توصيفات. كاملا مشخصه سعي نويسنده اين بوده كه سريع به نقطه پايان برسه. در حاليكه اين داستان رو مي شد در قالب يك داستان توصيفي و فني تر نوشت. در كل استعداد نگارش و اصلاح و بازنويسي و تعريف ماجرا در نويسنده وجود داره كه خب بايد بكار گرفته بشه..
حسن ايماني@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.