کفش هایم کو.............

به نام خداوند قلم:
بعد از دقایق طولانی انتظار در ایستگاه اتوبوس به قصد رفتن به مدرسه من وتعداد ی دیگر از مسافران با هر زحمتی که بود وارد اتوبوس شدیم.
راستش اتوبوس انقدر شلوغ بود که مجال نفس کشیدن هم نبود.
هوف......................

دیگر حوصله ام از این مسافت طولانی سر رفته بود که پسر بچه ای با مزه با ادا وشکلک هایش توجه مرا به خود جلب کردو مرا به خنده واداشت و جمعی از مسافران حاضر هم به خندیدن افتادند ولی انقدر ها هم که باید جالب نبود پس چرا همه اینقدر می خندد ؟؟ نمیدانم"

به ایستگاه بعدی که رسیدیمخانمی سالخورده در حالی که با هزار مکافات در حال سوار شدن به اتوبوس بودناگهان مردکی جوان و جاهل به او تنه زد و با شتاب اخرین صندلی باقی مانده اتوبوس را تصاحب کرد.

آن پیرزن هم به ناچار در کنار دخترکی خرد سال ایستاد و میله اتوبوس را گرفت.

و از انجایی که من شاهد این ماجرای تاسف بار بودم و ازرفتار نا شایست آن جوانک نادان و نابخرد به ستوه امده بودم با اقتدار کامل به پیرزن مجهول داستان دعوت کردم تا بر روی صندلی من بنشیند.
ناچار ایستادم و میله را گرفتم تا از تکان های اتوبوس در امان بمانم.

پیرزن که حال نفسش جا امده بود گفت": جوان خدا پیرت کند""و من در ان لحظه چه قدر نادم شدم که صندلی عزیز تر از جانم را به او دادم اخر این هم شد دعا....
خدا پیرت کند ...
پیر شوم که دیگر نتوانم روی تنها صندلی باقی مانده اتوبوس بنشینم؟؟.......

و باز هم باید صبر کرد.....
وباز هم متوجه خنده های زیر پوستی مسافران شدم.
نمی دانم این مردم چه بلایی به سرشان امده که امروز خنده از لبشان گریزان نیست به گمانم دلار امده پایین شاید هم قیمت خیارسبزو گوجه نصف شده؟؟
خلاصه از بدو ورود شاخ شمشاد که من باشم خنده مهمان لب هایشان شده است نکند من دم یاشاخ در اورده باشم؟؟
نگاهی اجمالی به خود انداختم که ای کاش نمی انداختم ...ای دل غافل کفش هایم کو .؟؟؟؟
این کفش های عروسکی پای من چه می کند ؟؟
صبح که با عجله از خانه بیرون زدم یادم رفت که کفش هایم را تعویض کنم/
امروز شدم مضحکه دست این مردم و حال باید شرمسار شوم/
اوه خدای من/////////..............

حالا باید چطور به مدرسه بروم؟؟؟؟
............................ نظر فراموش نشه. ممنون
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

عارفه حیدری پور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (22/6/1399),عارفه حیدری پور (22/6/1399),طراوت چراغی (24/6/1399),سید محمد حسینی متکازینی (26/6/1399),عارفه حیدری پور (6/8/1399),نوریه هاشمی (7/8/1399),طراوت چراغی (23/8/1399),

نقطه نظرات

نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در شنبه 22 شهريور 1399 - 10:51

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام عارفه جان من تو یه شباهت هایی با هم داریم ، من پاییزیم و چپ دست ، از اینا بگذریم داستان قشنگی بود از تحریری که کرده بودی لذت بردم موفق باشی .


@طراوت چراغی توسط عارفه حیدری پور   ارسال در شنبه 22 شهريور 1399 - 14:40

ممنون خیلی لطف داری:) :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.