واقعیت تلخ

به نام تک ستاره قلبم :
نظر فراموش نشه.مرسی
نمی دونم دقیقا از کجا شروع کنم.خوابیده بودم یا شاید هم نشسته بودم. ناگهان زمین لرزیدهمه وسایل خانه تکان خوردندو نهایتا شکستند،همه چیز گنگ شد همه جا تیرو تار شد مثل دامن شب؛ باید برم ولی نه پایی برای رفتن است و نه توانی برای حرکت.
فقط توانستم بگم خددددددددددااااااااااااااا.........................
انگار هوایی برای تنفس نبود تا ریه های خشک از هوایم را بار دگر پر کنم.
تار یکی مطلق و صدای رقصان هو هو ی باد از خواب هشیارم کرد.
از ترس لرزیدم؛خییلی می ترسم بدنم را دردری طاقت فرسا فرا گرفته است؛ انگار عمر من هم مانند شبنم ها ی صبح گاهی رو به پایان است.
ضعف ، تشنگی ،تاریکی ، ترس؛ درد همه مرا همچون غولی احاطه کرده اند.
می خواهم بروم اما جسمی سخت پا هایم را در حصار خویش گرفتار کرده است.
مکان و زمان برایم بی مفهوم است ، فقط می خواهم خلاص شوم از این قفس حتی اگر جان دهم.
دلم برای خانواده ام سخت تنگ است؛ حالشان خوب است ؟ نمی دانم خدایا ........
دلم در این برهه اززمان آ غوش مادرم را می طلبد ؛ودستان گرمش را مادر کجایییی؟خیلی سرده ای کاش بودی . عزیزم.
نباید بخوابم فقط به خاطر مادرم .
بیارینش بیرون زود نبضشو بگیرید ؛ خیلی کنده .........
این حرف اخرین کلماتی بود که شندیم ؛
چشمانم را ارام باز کردم؛ بوی الکل بینی ام را قلقلک داد؛ونوری سفید چشمانم را ازار داد دست نوازشی را بر گونه ام احساس کردم مادرم بود،در دستی قران کوچکی و دیگری در گچ بود .
عزم برخاستن کردم مادرم مرا منع کرد ، چشمان مادرم رنگ تردید گرفت وسکوتی خفقان گیر اتاق را فراگرفت ،فریادم سکوت اتاق را در هم شکست/
گفت مادر گفت انچه را نباید می گفت ؛ گفت دیگری پایی ندارم برای راه رفتن
ارزوهایم کاخ رویاهایم به یکباره در هم شکست؛ وباز هم تاریکی مطلق .
از ان ما جرای تلخ 5 سال می گذرد با وضعیتم طوری کنار امدم ومشغول تحصیل در دانشکده پزشکی هستم .
پاهایم رفت اما قرار نیست من هم و ارزو هایم قربانی شوند برمی خیزم وهمچون پرنده ای سبک بال به اسمان خیال پر می کشم .
مرگ ارزو ها محال است در بیشه قلبم تا خدا را دارم چه باکم از ترس
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حسن ایمانی (12/5/1398),عارفه حیدری پور (12/5/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (12/5/1398),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.