عشق ناتمام

به نام خدا"
نظر فراموش نشه.
قصه ها برایمان حرف می زنند،گاهی گریان و گاهی خندانندقصه امروز قصه درد است آری.
عاشقش شدم ؛عاشقم شد دل دادم،مهر دادم،محبت هایم را خریدار بود؛هر روز گل بوسه ای نرم بر دستانم می کاشت،زیبا بود اخم هایش،لبخند هایش،شاید جذاب ترین نبود،اما برای من همه دنیا بودو دیگر هیچ.
قهر نبود در کلبه عشق صلح و صفا همه جا را حاکم بود.
تاگهان آمد ،دزدی در دل شب امد و چادری سیاه تر از رنگ شب را سایبان کلبه عشق کرد.
آ رام آرام آ مدو عشق را از سر تاقچه کوچک خانه مان دزدید،ندیدیم کی امد ؛ اما دیگر آ رامش نبود ، تیرگی بود و غم ،صفا را بردباز هم چراغ خانه خاموش تر از خاموش.
دیگر اویی نبود که آ واز عشق را از لبانش جاری سازد، دلی نبود که پر کشد به سویش.
یک سال گذشت،بی او سر شد؛ سرد شد.
هر روز جای محبت را روی طاقچه گرد گیری می کنم ؛ به امید روزی که در قلبم را باز بزند.
گفت تورا نمی خواهم نمی توانی فرزند ازوجود من برایم دنیا بیاوری.
هنوز حرف هایش مانند اهن کوب هر روز بر سرم می زند وسقف دنیا را بر سرم اوار می کند.
گفتم مهر خاموشی بر سند زندگی مان نزن , نزد، ولی رفت و.............................
بیست سال بی او گذشت نمی دانم کجایست اما هنوز جایش در قلبم باقیست هنوز امیدوارم روزی بیایی نه من لیلی ام ونه تو مجنون؛ اما من از لیلی شیدا ترم .
تمام
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حسن ایمانی (12/5/1398),عارفه حیدری پور (12/5/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.